دل نوشته مادر (شهيدان شهرام و بهرام احمدي)


پنج سال است که زمستان دیگر سوزی نداردوجای خودرابه سوختن درفراق بهرام داده است ،داغ عزیزی که ضحاک زمان دردادگاه ناعادلانه زیرزمینی باقاضی فرمایشی وزیرپاگذاشتن همه قوانین حقوق بشری،سیاسی ومدنی درعرض ده دقیقه انسانی بی گناه رامحکوم به مرگ نمود وپسری که باخون دل بزرگ کرده بودم رادربیستمین بهار عمرش به چوبه دارآویختند به جرم عقیده اش .
بهرام عزیز؛فدای قدمهای محکم واستوارت درآن دم که حسرت گفتن آخرین خداحافظی را برلبانم خاموش کردی .
جان مادر؛ قربان چشمان به زور بسته شده ات ولبخندزیبای لبانت که حسرت به آغوش کشیدن پیکرمردانه ات رابه دستان پینه بسته ام خشکاندی.
غم ماه هاسلول انفرادی و زندگی درسیاه چاله های رجایی شهروشکنجه های روحی وجسمی وتقاضاهای مکرربی جواب برای تشکیل دادگاه علنی ونداشتن حقوق های اولیه یک زندانی حتی حق داشتنن یک وکیل ساده وسال هارنج دوری ات را باپرواز ملکوتی ونجات ازچنگال ظالمان به ظاهر زاهد و رسیدن به درجه شهادت رابااشک شوق چشمان غم زده ام جشن می گیرم وتاج افتخار شهادتت را باغروربرسرمی نهم
بهرام جان درپنجمین سال فراق سینه سوزت دست ظالم به دل سوخته وداغ دیده ام ترحم نکرد وبردارعزیزت شهرام را با وجود اینکه فریادعدالت خواهی اش را از داخل سیاه چاله های زندان به گوش مجامع حقوق بشری رساند به جوخه اعدام سپرد وگل زیبای باغچه زندگیم را از شاخه چید وباشهادت شهرام عزیز الله عزوجل مدال افتخاردیگری را به گردنم آویخت؛ ازالله متعال میخواهم شهادتتان راقبول کند وباخون پاکتان درخت توحیدرادردل شرک وبت پرستی بارور نماید و سبب هدایت انسان های آزاد اندیش گرداند
قدمخیر فرامرزی
٥دي ماه ١٣٩٥