بایگانی/آرشیو برچسب ها : شعر

روزی که آمد آن مرد شوم

dein Profilbild

Bildergebnis für KHOMEINI
ترور به نام خدا

روزی که آمد آن مرد شوم
جغد بدبختی نشست بر این مرز و بوم
در چهره ش نبود جز خشم و کین
کشت انسانهای پاک به نام قرآن و دین
همه حرفهایش میداد بوی جنون
ارمغانش نبود جز کشتار و خون
رفتار پیروانش جنون آمیز بود
مخالفانش تیر باران یا که حلق اویز بود
دشت و صحرا را کرده بود پر ز خون
حس قدرت برده بودش تا مرز جنون
در نگاه‌ش نبود هیچ جز نفرت
تشنه قدرت و جنایت علیه بشریت
ترور به نام خدا
حزب ا‌و بود فقط حزب الله
چه خونین دهه‌ای  بود دهه شصت
دهه‌ای که کشتی انسانیت به خون نشست
قبل اعدام دختری که باکره بود
از برای نرفتن به بهشت برداشتن باکره گیش چاره بود
ترور به نام خدا
مادری گریان با فرزند خود بود در حال وداع
آن جغد شوم ترک دنیا را بگفت
آمد و ویرانه‌ای ساخت و بخفت
ترور به نام خدا کرد
تاریخ باید بداند به نام دین چه‌ها  کرد .
سروده رضا امیری

دلنوشته از خانم گلرخ ایرایی ,عصیان میکند اویی که تاب بودن ندارد این زمانه را

یکی می گوید
عصیان میکند اویی که تاب بودن ندارد این زمانه را
و دیگری می گوید
عصیان می کند اویی که کاسه ی خشم ش لبالب شده
ادبیات ها متفاوت است
اگر نه عصیان می کند او که عاصی ست
چه تفاوت دارد
عصیان
از بی تابی باشد یا خشم
خروش که کنیم
امواج سرکش عصیان مان
همه چیز را با خود خواهد برد
شاید روی ویرانه های این دشت زخم خورده
گل هایی برویند
که دیگر در سرنوشت شان
پژمردگی رقم نخورده است
شاید هم از پس خروش این عاصی
از زیر آوار هایی که پر از فریاد است
آبادی ای سر بر آورد
ما به سرنوشت بی اعتقاد بودیم
مبادا که در آخر داستان
چون صادق خان که وعده ی دیدار قیامت را داد
ما نیز به سرنوشت شومی
که در برمان گرفته عادت کنیم
مبادا چون فصل عصیان
از کتاب فروغ خط بخوریم
و رام شویم در برابر این همه بیداد
مبادا بیدادگاه ها
تا انتهای قصه
آباد باشند و زنجیر ها پیوسته و
ما همچنان لشکری شکست خورده
که بی جهت هم را می دریم و
تکه تکه بر زمین می ریزیم و
هرگز نروییدن را هر روز تکرار می کنیم
زخم های مان باز است
همچون دهان کودک گرسنه ای
که طعم سینه ی بی شیر مادر سیر ش می کند
این قطار که پیج و تاب می خورد
راه کدام جاده ی بی انتها را در پیش گرفته است
که همچنان بی سرانجام پیش می رود
چرا جای باران از آسمان
ابرهای دلتنگی می بارد؟
مگر همه ی فصل ها خزان است
که تمامی ندارد این همه برگی
که زیر پاهایم خش خش می کند و خرد می شود؟
چرا همه ی خیابان ها
همچون آن بعد از ظهر داغ خیابان کارگر
یکصدا فریاد نمی شوند؟
اینجا تهران است
سه شهر در یک شهر خلاصه شده
آنجا که هوایش مطبوع است
بوی عطر های فرانسوی ریه هایت را پر میکند
اینجا بوی باروت می دهد و
روی سنگفرش خیابان هایش
قطره های خونی خشکیده
که وادارم می کند گام هایم را بلند تر بردارم
تا مبادا حرمت خون در تاریخ غلیتده اش را
لگد مال کنم
و آنجا
کمی پایین تر
بوی سرنگ می دهد
بوی کودکانی که
فروخته می شوند
بوی لول تریاک پدر
و اسکناس هایی که دیشب
از مردی که باکره گی از دخترش ربود را
به مشام میریزد
و اما خارج از این سه شهر
حاشیه نشینانی
بیگانه با زندگی
دلتنگی شان را
با تماشای توده ی غباری قسمت می کنند
که بر سر ما آوار می شود
حاشیه نشینان
نان شان را
از آجر هایی که در کوره ها می پزند در می آورند
وه که چه تابی دارند
که تابستان را گذر میدهند و
باز زنده اند
گاهی نیاز دارم گم شوم
لابلای هجوم جمعیت
اما هر بار که گم می شوم
سر از میدان انقلاب در می آورم
میدانی که نمادش جا بجا می شود
من اما
بی آنکه نماد گم شده ی میان میدان را بشناسم
بی آنکه حتا چشمانم را باز کنم
میدانم اینجا کجاست
هنوز بوی باروت را حس می کنم
شامه ام از کار افتاده
بوی باروت در سرم می پیچد
من بزرگ شده ام
و حالا با نسلی دیگر روییده ام
اما اینجا
هنوز خیابان انقلاب است
مبادا اینبار نیز
در آرزوهایم فنا شوم
مبادا باز
در نسلی دیگر
و نسلی دیگر
و نسلی دیگر تکرار شوم
تاریخ هم
از کرختی پاهایم
و استحاله ای که در برم گرفته
خسته ست
مبادا می خواهم
وعده ی دیدار قیامت را دهم
مبادا قرار است
باز تکرار شوم
اینجا تهران است
میدان انقلاب
نامی که برای نمایش مقصد مان
فریادش می زنیم
شاید او نیز چون ما
خنثی شده است
و سعی دارد بگوید
تنها خیابانی ست
همچون هزاران خیابان دیگری
که برای عبور و مرور ساخته شده اند

شهریور ۹۵ –
گلرخ ایرایی –
برای تن هایی که بر سنگفرش خیابان هایی غلتیده اند که همیشه بوی باروت میدهند.

تابلو نقاشی اثر مهدی ایمانی

Kein automatischer Alternativtext verfügbar.

ادامه وضعیت امنیتی در زندان رجایی شهر/ ضرب و شتم زندانیان

زندان رجایی شهر
وضعیت زندان رجایی شهر که بعد از اعدام زندانیان اهل سنت به حالت امنیتی درآمده بود، همچنان ادامه دارد و این امر باعث آزار زندانیان شده است.
به گزارش تارنگار حقوق بشر در ایران، نیروهای امنیتی و مأمورین گارد زندان همچنان دربندهای زندان در حال رفت‌وآمد هستند و در چندین مورد به دلایل گوناگون زندانیان را مورد ضرب و شتم قرار داده‌اند.
زندانیان محبوس در زندان رجایی شهر که از اعدام دست جمعی زندانیان اهل سنت شوکه شده بودند در حالت روحی بدی قرارگرفته‌اند و وجود نیروهای گارد زندان دربندها باعث ایجاد جوی متشنج و عصبی شده است.
تعدادی از زندانیان در که در اعتراض به اعدام‌ها دست به اعتصاب غذا زده بودند با برخورد خشن و بعضاً ضرب و شتم روبرو شده‌اند.
مسئولین زندان رجایی شهر با هر نوع اعتراضی به‌صورت خشونت‌آمیز برخورد می‌کنند که این امر باعث نگرانی سازمان گسترش حقوق بشر و دموکراسی در خاورمیانه شده است.

شغالان بیشه از شیران گرفتند

شغالان بیشه از شیران گرفتند
سگان پست ایران را گرفتند

به نام دین به خاک ُ خون کشیدند
جفا کردند و ایمان را گرفتند

قدومِ نحس شان سرما به ما داد
ز ما شوقِ بهاران را گرفتند

گلستان ها مبدل شد به خشکی
شکوهِ آن دیاران را گرفتند

خدا را مثلِ ما بازیچه کردند
پلنگِ تیز دندان را گرفتند

زنان را بهرِ شهوت صیغه کردند
به جرمِ عشق مردان را گرفتند

وطن سی سال شد مانند غربت
برادر جان ز ما نان را گرفتند

چنان ما را شکست این زندگانی
برادر جان ز ما جان را گرفتند

به مانند خران در گل اسیریم
ز ما قانونِ انسان را گرفتند

غم و اندوه شد در خانه مهمان
ز ما شادیِ آسان را گرفتند

شده یک آرزو فریادُ شورش
که رستم های ایران را گرفتند

شده در آسمان پرواز ممنوع
توان و خونِ یاران را گرفتند

بیا ای هم وطن هنگامِ جنگ است
شکوهِ سرزمینت را گرفتند

سکوتت یک خیانت هست بر خویش
زمینِ نازنینت را گرفتند

آنان که در آن بالا نشستند و فتوا میدهند

Reza Amiri

بی‌ پرده بگویم نفسی نیست
جایی‌ که نفس هست یقینا قفسی نیست
در این قفس افتاده به دامم
کاش روزی من هم شعر آزادی بخوانم
ز آن روزی ،در این دنیا چشم گشودم
گمان کردم  گنه کارم و منفور تو بودم
مهر پایین شهری و کارگری خورده به نامم
بی‌ امید صبح تا شامگاهان در  پی‌ نانم
تا که خواهم کنم اعتراضی
سر و کارم هست با زندان و دادگاه و قاضی
نمی‌دانم از کدام دردم  بنالم
مثل مرغکی سر کنده و بی‌ پرو بالم
آنان که در آن بالا نشستند و فتوا میدهند
خبر از بهشت و جهنم به ما میدهند
آنان از ضحاکان روزگارند
سالهاست با همین حیله‌ها بر این ملت سوارند
آنان که برای بهشت ما دل‌ نگرانند
خود به دنبال اجناس خارجی و گرانند
آنان که در پی‌ امنیت اخلاقی‌ مایند
خود باعث و بانی‌ ویرانی مایند
  لعن و نفرین و شرم بر اینان باد
ندارند کارگران حتا یک روز شاد
بوسه باید زد بر  دست کارگران
نماد کارگری ستار آن آزاد مرد زمان
مادرش هست هنوزم دل‌ نگران
نه‌ به شیخ اعتدال  امیدی هست
نه‌ به آن که خود را میخواند رهبری
آنان که هستند در حال جنگ زرگری
نمی‌دانند ز حال روز کارگری
شرم بر شما باد حاکمان ضحاک
شده ویران ز دستتان این خاک
روزی بود این سرزمین جایگاه نام آوران
از بابک خرم دین  و فیلسوف و شاعران .
سروده رضا امیری

«انتخابات‌بازی»

هادی خرسندی

بیا انتخابات‌بازی کنیم
دمِ آخری صحنه‌سازی کنیم

بمالیم بر کله‌های همه
همان شیره را قابلمه قابلمه

همان شیرۀ خالص و پُردَوام
ز محصولِ انگورِ باغِ امام

همان شیرۀ این سی و چند سال
که در خیک مانده‌ست صاف و زلال

همان شیرۀ صادره از خمین
که بفشرده انگورِ آن میرحسین

همان شیره که شُهره در خوبی است
فرآوردۀ دستِ کروبی است

همان شیرۀ هاشمی‌ساخته
که در خیکِ این ملت انداخته

(به رویش نیارید، حالش بد است
گناهش ز مرحومِ سید احمد است!)

همان شیرۀ خیکِ ابریشمی
که جا مانده از دورۀ خاتمی

همان شیرۀ مکه و کربلا
که از صدرِ اسلام مانده به جا

همان شیرۀ خالصِ مذهبی
گرفته شده از مویزِ نبی

به همراهِ افزوده‌های جدید
از آن جمله یک خُرده خونِ شهید

کمی از تُفِ رهبرِ این نظام
دو سه قطره از جامِ زهرِ امام

دو کیلو از آن کیکِ زردِ گران
دو کاسه لجن از تهِ جمکران

بمالیم بر سر زن و مرد را
هرآن‌کس که باور نمی‌کرد را

و نیز آن کسانی که با میلِ خویش
تراشیده موی و سر آورده پیش

اگرچه خبردار از مطلبند
پیِ کسبِ شیره به تاب و تبند

عوامانه کلی تظاهر کنند
مگر خمرۀ خویش را پر کنند

به خوش‌خدمتی شاکر و خوش‌دلند
دمِ حوزۀ رأی‌گیری ولند

هنرمندهایند از مرد و زن
یکی‌شان همان لطفیِ تارزن

یکی‌شان همانی که بازیگر است
هنرپیشۀ مردۀ رهبر است

از آن کارگردان چه گویم همی
که افتاده دوزاری‌اش یک کمی

یکی‌شان که مردِ ادب‌پروری است
یکی شاعرِ خاک و خل بر سری است

یکی‌شان زنی مقنعه‌دار بود
که بازیگرِ فیلمِ «رگبار» بود

یکی گنده در حیطۀ ورزش است
که از …مالان بی‌ارزش است

یکی‌شان نویسنده، اهلِ قلم
که رهبر بُوَد شاه و ایشان علم

همه ذکرگوی و همه عابدند
گدای نشسته دمِ مسجدند

همه دستمالِ تملق به دست
بمالند هرجا که مقدور هست

به لطفِ خواصی که هستند رام
نداریم ما مشکلی با عوام

که آنها به این‌ها نظر می‌کنند
کپی از قلم یا هنر می‌کنند

مشاهیر را چون‌که باور کنند
کلاهی از این شیره بر سر کنند

خصوصاً که شد شیره یک‌خُرده صاف
از آن ائتلاف و از آن انصراف

بیا انتخابات‌بازی کنیم
دمِ آخری صحنه‌سازی کنیم

که جز با دروغ و فریب و ریا
گره می‌خورد کارِ این مافیا

سهم من از یلدا

 dein Profilbild

 Reza Amiri
سهم من از یلدا فقط سرماست
اما تو سفره ات تزیین ز انواع میوهاست
سهم آن کودک ز یلدا نگاهی پر ز حسرت
کاش در وجودت بود ذره ای مرام و غیرت
یکی غمگینست که ندارد سهمی ز انار پرتغال
تو به دنبال اینی که برای کباب کم نیاری زغال
تو با پول باد آورده ملت میگیری شب یلدا
کارگر ز عرق جبین و در پی میوه ارزان، نمیداند ز کجا
در این شبها که شما ،خوش هستید وسرمست
هزاران زن آواره در این شب کودکی در دست

برای شما همه شب یلداست
برای زندانی سیاسی هم همه شب یلداست

اما این کجا و آن کجا

نمیدانم برای اعدامی چگونه است یلدا
یقین دارم برای او هم همه شب یلداست

اما این کجا و آن کجا

تو خوش باش ای شیخ همه چی زیباست
در سوریه هم برادر پوتین مدافع حرم با ماست

کمی هم فکر مردم غزه و لبنان باش
نظارت کن مباد گندیده باشه میوه هاش

آری دلم نمیخواهد یلدا ببینم
این همه کودک در این سرما ببینم

سروده : رضا امیری

شعر دختر توی ایران

  dein ProfilbildReza Amiri
 وقتی دختر توی ایران.میاد دنیا…
شروع میشه دربدری نمی دونه میخاد بکشه از کیا

هر چی که میشه بزرگتر
حس میکنه که پسر هست جنس برتر

تا میخاد بکنه  تو کوچه بازی.
بهش میگن مواظب باش نکنند بهت دست درازی

دختر داره همیشه دلهره
اینو میدونم دلش از همه عالم پره

نداره حق انتخاب هیچ پوششی
برای گرفتن حق کوتاه نمیاد از هیچ کوششی

دختر میخاد بشه ورزشکار
بهش میگن برو دنبال کار ارزش دار

ارزش دختر تو ایران به اینه
لیسانس بگیر بره تو خونه بشینه

حتی واسه پوشیدنش میکنن قانون وضع
این نمایندگان  کوته فکر و بی مغز

تو دانشگاه یا محل کار
همکلاسی دوست و آشنا یا که همکار

همه دارن به تو نگاه جنسیتی
میدونم از این نگاه خیلی اذیتی

مگه نمیگن تو اسلام مقام زن هست بالا
ببینید کار دخترامون به کجا رسید حالا

افتادن به جونشون با چاقو واسید
همه هست از برکت دولت  تدبیر و امید

ماهم فقط اسممون هستش مرد
خبر داریم دخترامون چقدر میکشن درد

میکشن این همه ظلم و ستم
بخدا سخته این همه بار غم

ماها که میکردیم واسه ناموسمون سینه سپر
حالا شدیم مثل کبریت بی خطر

ماها که بودیم مدعی تمدن و فرهنگ
چرا شده تو ماها این کمرنگ

برای حفظ دختران وطن
حتی اگه شده میکنیم  جنگ تن به تن

مام میهن   هست ایران
نمیذاریم  بشه بیشتر از این ویران

رضا امیری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 4:18  توسط رضا امیری  |

آخرین شعر محمدرضا عالی پیام (هالو)

 

از داخل زندان :


شایعات حضرت سرکار باور می کنیم
حرف مفت و زر زر و لیچار باور می کنیم

زهر دادند و به ما گفتند داروی شماست
ما شفای عاجل بیمار باور می کنیم

شیر در حبس است و زنجیری به دست و پای او
جنگل و سلطانی کفتار باور می کنیم

معنی جمهوری و آزادی و گفتار را
از زبان چوبه های دار باور می کنیم

بلبل و قمری و مرغ عشق را گردن زدند
ناله های جغد و قارقار باور می کنیم

راز ماهی سیاه کوچک بهرنگ را
از زبان مرغ ماهی خوار باور می کنیم

زنده رود و کرخه و کارونمان از یاد رفت
معجز چشمه علی در غار باور می کنیم

منکر الوند و کوه بیستونیم و سهند
برجک زندان ، پس دیوار باور می کنیم

آب دریای ارومیه چه شد؟ هامون کجاست؟
حوض مسجد شاه ، در بازار باور می کنیم

نذر کرده سکه ای در آب حوض انداختیم
وا شدن های گره در کار ، باور می کنیم

جای پندار خوش و گفتار و کردار نکو
خدعه های واعظ مکار باور می کنیم

چشم ها و گوش ها بسته به سیما و صدا
از خر دجّالتان ، اخبار باور می کنیم

لاله های واژگون بسیار بسیارند و ما
از زبان چکمه ها ، آمار باور می کنیم

خورده ای و منکری و ما خروس و دمب را
نه ، که سوگند تو را هر بار باور می کنیم

اصل کاری اش درون جیب شلوار شماست
آنچه بیرون مانده از شلوار باور میکنیم

چشم های هیز مردان در پی زن ها روان
عفت زن در کمی چلوار ، باور می کنیم

مصلحت در هر چه باشد حکم شرعی هم همان
عکس مار هر بار جای مار باور میکنیم

تا گرفتار خرافات و طلسم و غفلتیم
عکس را در ماه ، هالو وار باور می کنیم

بی خیالِ شعرهای طنزِ هالو می شویم
چرت و پرت شاعر دربار ، باور می کنیم…!

شعر :نسل سوخته

Reza Amiri

dein Profilbild

وای بر منو روزگار من

غم وطن خوردن شده کار من

وای بر تو و روزگار تو
خیانت و اختلاس شده کار تو

من غم ملت خورم که ندارند نانی

تو غم لبنان و سوریه وغزه و به فکر آنی

فرزندان شما سوار ماشین آنچنانی
هی میخورید و ندارید سیرمانی

خوشا آنان که در این دنیا فهمی ندارند
ز ین بابت ز غم سهمی ندارند

آن دسته که دارند غصه و غم فراوان
بوود از برای زن و کودک بی نان

هیاهو هست فراوان از برای حق ایران
خمینی هم بود مدافع حق مستضعفان

ای که غم مردم تو را نیست
تو دانی حکمت این زندگی چیست

به هر آئین که گویی
نباشد خوب درویی

به ما گوییند نسل سوخته
گویی ما را با غم و درد خدا دوخته

تا که گویی حق من کو
شود حاکم خشمگین و چهره بر افروخته

به ما گویند نسل سوخته
گر کنیم اعتراض زنند بر تو انگ خود فروخته

به ما گوییند نسل سوخته
هزاران کودک جنگ چشم به در دوخته

نسلی که بهار و زمستانش یکی هست
نسلی که اعتیاد و فحشا در هم آمیخته

به ما گوبیند نسل سوخته
نسلی که از برای تغییر چشم به دست غرب دوخته

نسلی که حاکمانش وطن یک جا فروخته
نسلی از دویدن مثل سگ پا سوخته

سروده: رضا امیری

Copyright © 2015 radiopars.org Designed by Arman Charostaei.