اشعار

شعر جام زهر خامنه ای

 Reza Amiri  reza amiri

عاقبت بعد از این همه رسوایی شیخ شهر
با آن همه اولدرم بولدرم نوش جان کرد جام زهر

اینچنین کردند برای حفظ نظام
پذیرفتند کل توافقات را تمام

یک بار دیگه پیاده شد سیاست کثیف
این دفعه با عشوه ها و اطوارها ی جواد ظریف

نمیدانم از برای چه شادند ملت
انگار هنوزم هستند در خواب غفلت

به گمانم سوریه و لبنان و فلسطین باید که باشند شاد و خندان
از بهر این توافقات پول بلوکه میرود در جیبشان

مردم ما به این خوشن که تحریم دیگه نیست
گرونی و بیکاری از آن شون دیگه نیست

تحقیر تا به کی آخر
جاییکه تبر باشد مدافع سرو و صنوبر

باید دیگه بیدار بشیم
بسه دیگه چقد میخوایم که خار بشیم

سروده رضا امیری

سوار ِ زخمی

reza amiri

سوار ِ زخمی

سوار ِ زخمی، از جنگ، داشت بر می گشت

سوار اسب… که نه! مرد توی ماشین بود

 

هوای یخ زده شب به صورتش می خورد

و برف داشت می آمد… و شیشه پایین بود

 

به جاده زل زده بود و به نور و تاریکی

به خود، به حرکتِ اشیا،، به شهر، بدبین بود

 

گرفت در بغلش ساک خاک خورده تری

و گریه کرد به آهستگی، که غمگین بود

«دلت گرفته؟ چرا؟ من که عاشقت هستم!

دلت برای تفنگت چه زوود! تنگ شده»

 

نه! مرد پا شده یک روز با صدا با جیغ

و خاک ریخته روی سرش… و جنگ شده

 

و چشم هاش نشسته میان کاسه ی خون

دلش که تکّه ای از ماه بوده، سنگ شده

 

کنار دلهره با تیربار خوابیده

گلوله خورده سرش، عاشق تفنگ شده!

صلاح کار کجا؟ خانۀ خراب کجا؟

کسی نبود بفهمد که من خراب ترم!

 

که استخوان کسی لای زخم های من است

که از جهنّم موعود در عذاب ترم

 

پیاده می شوم از تاکسی، کجای جهان؟

برای زندگی از قبل بی جواب ترم

 

و اسب شیهه کشید و به آخورش برگشت

سوار غرق شد از گریه توی خواب ترم

 از فاطمه اختصاری

شعر از کدامین خدا میگویند

 Reza AmiriReza Amiri

 نمیدانم ز کدامین خدا می گویند

راه انسانیت را ز کجا میجویند

خدای اینان بود ظالم

ورنه چرا اینان را کرده بر ما حاکم

خدای اینان بود زشت.

حتی گر ما را برد در بهشت

خدای اینان بود نادان.

چرا که میدهد دستور قتل زنان و کودکان

خدای اینان بود خدای زشتیها

دروغگوها ، بدی ها، پلشتیها

خدای اینان خدای جهل است

چرا که پیش او  دزدان و قاتلان اهل است

خدای اینان بود رند و کلک

به دستور اوست برای تار مویی زنان را میزنند کتک

خدای اینان بود زشت و پلید

میگیرند صورت دختران را با اسید

خدای اینان گوید مخور منوش مباش با زنان.

همان ها را وعده داده در باغ جنان

خدای اینان مشکل دارد با بزرگان

سعدی و حافظ و مولانا حتی ابوریحان

خدای اینان خدای جنگ و ستیز

ز ین روست کل ایران شده دین گریز

خدای اینان خدای خفت و خاری ست

نمی بیند چه انسانهایی در گریه و زاری ست

خدای اینان خدای آه فغان است.

در این ملک سالهاست شادی در خفقان است

خدای اینان خدای سر سختی ست.

 اینخدا خود عامل بدبختی ست

خدای اینان خدای وحشت و ارعاب  است.

پیش او هر که ظالم تر او ارباب است

خدای اینان می دهد حکم ارتداد.

به هر که ندارد بر اینان اعتقاد

خدای اینان بود مایه ننگ.

از چه دارد صبح تا شب با خلق خود جنگ

خدایا نمیدانم تو خدایی یا اینان خدایند.

خوشا آنان ز آغاز بی خدایند

+ نوشته شده در  جمعه پنجم دی 1393ساعت 15:6  توسط رضا امیری

 سروده رضا امیری

خفتگان

از آن‌ها كه روياروي
با چشمان گشاده در مرگ نگريستند،
از برادران سربلند،
در محله تاريك
يك تن بيدار نيست.
از آن‌ها كه خشم گردنكش را در گره مشت‌هاي خالي خويش
(فرياد كردند،
از خواهران دلتنگ،
در محله تاريك
يك تن بيدار نيست.
از آن‌ها كه با عطر نان گرم و هياهوي زنگ تفريح بيگانه
(ماندند
چرا كه مجال ايشان در فاصله گهواره و گور بس كوتاه
بود،)
از فرزندان ترسخورده نوميد،
در محله تاريك
يك تن بيدار نيست.
أي برادرن!
شماله‌ها فرود آريد
شايد كه چشم ستاره‌ئي
به شهادت
در ميان اين هياكل نيمي از رنج و نيمي از مرگ كه در گذرگاه
(رؤياي ابليس به خلاء پيوسته‌اند
تصويري چنان بتواند يافت
كه شباهتي از يهوه به ميراث برده باشد.
اينان مرگ را سرودي كرده‌اند.
اينان مرگ را
چندان شكوهمند و بلندآواز داده‌اند
كه بهار
چنان چون آواري
بر رگ دوزخ خزيده است.
أي برادران!
اين سنبله‌هاي سبز
در آستان درو سرودي چندان دل‌انگيز خوانده‌اند
كه دروگر
از حقارت خويش
لب به تحسر گزيده است.
مشعل‌ها فرود آريد كه در سراسر گتتوي خاموش
به‌جز چهره جلادان
هيچ‌چيز از خدا شباهت نبرده است.
اينان به مرگ از مرگ شبيه‌ترند.
اينان از مرگي بي‌‌مرگ شباهت برده‌اند.
سايه‌ئي لغزانند كه
چون مرگ
بر گستره غمناكي كه خدا به فراموشي سپرده است
جنبشي جاودانه دارند.

 

ایرج میرزا

 

ایرج موضع سختی در برابر حجاب داشته‌است. این موضع را می‌توان به راحتی در قطعه «کاروانسرا» مشاهده کرد. در جای‌جای دیوان ایرج از این مقوله سخن رفته و همین موضع باعث مخالفت دو گروه متفاوت، با ایرج و افکار او شده‌است: گروهی که به دلیل تمایلات مذهبی با ایرج مخالفت اصولی و عقیدتی داشتند و گروهی که به لحاظ سیاسی به دنبال فرصتی برای ضربه زدن به او بودند. به هرحال با روی کار آمدن حکومت غیر مذهبی رضا شاه، گروه دوم از جمع مخالفان جدا شده و طرفدار او شدند.[۱۷]

نمونه خط نستعلیق ایرج میرزا

در سردر کاروانسرایی تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا، خلق روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه‌سر از درون مسجد تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق می‌رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد و آن یکی خاک یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفته‌ای را با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی چون شیر درنده می‌جهیدند
بی پیچه زن گشاده‌رو را پاچین عفاف می‌دریدند
لب‌های قشنگ خوشگلش را مانند نبات می‌مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر در بحر گناه می‌تپیدند
درهای بهشت بسته می‌شد مردم همه می‌جهنمیدند
می‌گشت قیامت آشکارا یکباره به صور می‌دمیدند
طیر از وَکَرات و وحش از جُحر انجم ز سپهر می‌رمیدند
این است که پیش خالق و خلق طلاب علوم روسفیدند
با این علما هنوز مردم از رونق ملک ناامیدند

 

انگشتری‌ات را بدزد

 

اگشتری‌ات را بدزد

با سربازان کاغذی‌ام

هجوم می‌آوریم

و تو را در کلماتم می‌پیچیم

و به میهن خود می‌بریم.        

 

سرزمین‌ام

بی‌بام، بی‌حصار، بی‌پنجره، بی‌روشنایی‌ست

و خرس‌ها و پنگوئن‌ها

می‌آیند و صبحانه‌شان را

از یخپاره‌های خانه من می‌برند.

 

انگشتری‌ات را بدزد

ما برای گرم کردن زندگی

به تصمیم شعله آتشت محتاجیم.

شمس لنگرودی

سیمین بهبهانی

دارا جهان ندارد،                   سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در                   هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید          البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند،                     آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند                     آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو               گرز گران ندارد
روز وداع خورشید،                  زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان،                   نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا                    نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما                   تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها                    بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز                   میهن جوان ندارد
دارا ! کجای کاری                  دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند                 دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی                 فریادمان بلند است
اما چه سود،                       اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است       این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس              شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی                شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما                 دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش               ای مهرآریایی
بی نام تو ، وطن نیز               نام و نشان ندارد سیمین بهبهانی

 

ساعتِ اعدام

در قفلِ در کليدی چرخيدلرزيد بر لبان‌اش لب‌خندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشيد
در قفلِ در کليدی چرخيد

 

بيرون
رنگِ خوشِ سپيده‌دمان
ماننده‌یِ يکی نوتِ گم‌گشته

می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان رویِ
سوراخ‌هایِ نی

دنبالِ خانه‌اش…

 

در قفلِ در کليدی چرخيد
رقصيد بر لبان‌اش لب‌خندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشيد

 

در قفلِ در
کليدی چرخيد.
شاملو

شعر حقوق بشر

دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

 

   1908201_642742712523708_6624574433305833022_n

 شعر حقوق بشر

Copyright © 2015 radiopars.org Designed by Arman Charostaei.