اشعار

شعری ازاستاد سخن سعدی

اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست
مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست
اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش
خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست
میان عیب و هنر پیش دوستان کریم
تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست
عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد
خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست
مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن
که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست
اگر عداوت و جنگست در میان عرب
میان لیلی و مجنون محبتست و صفاست
هزار دشمنی افتد به قول بدگویان
میان عاشق و معشوق دوستی برجاست
غلام قامت آن لعبت قباپوشم
که در محبت رویش هزار جامه قباست
نمی‌توانم بی او نشست یک ساعت
چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست
جمال در نظر و شوق همچنان باقی
گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست
مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست
و گر کنند ملامت نه بر من تنهاست
هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند
ضرورتست که گوید به سرو ماند راست
به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد
خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست
خوشست با غم هجران دوست سعدی را
که گر چه رنج به جان می‌رسد امید دواست
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوشست که امید رحمت فرداست

آدمیت در مسیر مکه نیست

آدمیت در مسیر مکه نیست
بار الها صاحب این دکه کیست؟

این جماعت که روانند سوی حج
راست را کج میروند و راست کج

ره کجا جویی خدا نزدیکی است
جهل نادان غوطه در تاریکی است

گر خدا خواهی ببینی حج مرو
راه انسان بودنت را کج مرو

حج تو همسایه ی دیوار توست
گر سر سفره نشان از نان نجست

گر یتیمی دیدی و چشمت گریست
بهتر از صدها طواف کعبه نیست؟

آدمیت نیست حج رفتن گزاف
یا به دور کعبه گشتن صد طواف

مظهر اسلام و دین ای حاجیان
مکه رفتن را نشد یک در میان!

شعر :دنیا رو تمومش کن ای خدا

   dein Profilbild       Reza amiri
Bildergebnis für ‫زن و کودک بی پناه‬‎
دنیا به آخر رسیده ،خدا
این همه جنگ خونریزی پس چرا؟
دنیارو تمومش کن ای خدا
دیگه طاقت ندارم ببینم کودک مادر از هم جدا
دنیارو تمومش کن ای خدا Bildergebnis für ‫زن و کودک بی پناه‬‎
تا کی باید زجر بکشیم بخاطر یک اشتباه 

دنیا رو تمومش کن ای خدا
ما که نبودیم شریک جرم آدم وهوا

 

دنیارو تمومش کن ای خدا
مگه نمیبینی زجر این همه زن و کودک بی پناه

 

دنیارو تمومش کن ای خدا Bildergebnis für ‫زن و کودک بی پناه‬‎
تا کی غرق بشن این همه آدم بیگناه

 

دنیارو تمومش کن ای خدا
بس که تبعیض هست بین آدمها از سفید و سیاه

دنیارو تمومش کن ای خدا
بعضی ها تو نازو نعمت بعضی ها ندارند سهمی از هوا

 

دنیارو تمومش کن ای خدا
تا کی ببینیم زجه زدن بی پولها و ندارا

 

دنیارو تمومش کن ای خدا
زجر آوره این همه آدم ندارند سقفی واسه شبا

 

دنیارو تمومش کن ای خدا
نمیخوام ببینم ظلم حاکمان بی شرم و حیا

 

دنیارو تمومش کن ای خدا
نمیخوام ببینم درنده های کثیف انسان نما

 

دنیارو تمومش کن ای خدا
خودت خسته نشدی از این همه نیرنگ و ریا

 

دنیارو تمومش کن ای خدا
دیگه نیست خبری از محبت و عشق و صفا

 

دنیارو تمومش کن ای خدا
حتی ندارند آرامش حیونا و پرنده ها

 

دنیارو تمومش کن ای خدا
وگرنه تمومی نداره این بی عدالتی ها

 

دنیارو تمومش کن ای خدا
این یه خواهشه از طرف خودم رضا

 

سروده: رضا امیری

 

سیمین بهبهانی:خرافات

reza amiri

خرافات
——-
ما امت بيچاره و در بند نمازيم … دنبال خرافات و سوی قبله درازيم
رفته است ز ياد همگی ايزد دانا … با سنگ سياهی همه در راز و نيازيم
از علم گذشتيم و ز دانش ببريديم … دنبال روايات عرب های حجازيم
کشتند به کوفه عربی رابه قساوت … ما سينه زنان درتب و در سوز و گدازيم
افتاده به چاهی عربی بدو تولد … هر روز سر چاه بدنبال نيازيم
گويند حلال است زنا با زن کافر … علاف حلاليت خوکيم و گرازيم
محروم ز ديدار زن و صحبت آنيم … با شير شتر حال نمودن، مجازيم
با صيغه و تزوير گرفتند بکارت … ما درپی مهريه و عقديم و جهازيم
باطل شود”ارکان ديانت”همه با گوز … تقصير من و توست، چو ما منبع گازيم
رفتن به خلا تابع فتوای امام است … در مذهب ما، ما همگی گله غازيم
از ياد ببرديم همه، غيرت و همت … بيچاره و درمانده نذريم و نيازيم
بردند همه ثروت ما را به چپاول … ما امت فقريم و همه دست درازيم
اين امت بيچاره اگر عقل و خرد داشت … میشد که دوباره وطن از پايه بسازيم
سیمین بهبهانی

شعر :نیست انسانیت به تسبیح و نماز و ریش

Reza AmiriReza Amiri

من درگیر خودم از خود بیخودم
جانم به لبم رسیده زین افکار کهنه و پوسیده

جان من بیا و فکری نو بکن به حال خویش
نیست انسانیت به تسبیح و نماز و ریش

جاده باز است فرمان خود را کج بکن
کمتر برای اسم خویش فکر رفتن به مکه و حج بکن

مکه اینجاست در قلب تو
خدمت به خلق ،به زین اعمال تو

گر نمیدانی از حقوق بشر
گویم هست برایت پر خطر

تمام افکارت شده سخنان شیخ شهر
پاک کن این افکار پوسیده بوود برای انسان پر خطر

اینان دشمن انسانیت و آزادیند
هر چه میگویند در عمل خود نییند

چشمان خویش را باز کن
زین پس حرکتی نو آغاز کن

دل در گرو مردم خویش ده
مپندار تو اربابی و اینان برده

طعم خوش انسانیت را بچش
تا ببینی زندگی واقعی خود با چشم

در ره آزادگی بکوش
زین پس مده به لاتاالات شیخها گوش

انسانیت را در کفار بجوی
نیست جز محبت به همنوع با روی باز و خوش خلق و خوی

اینان که بر منبرها خدایی میکنند
از برای قدرت حکم قتل ها جاری میکنند

این است سخنم از برای تو در آخر
نیست چیزی بالاتر از انسانیت و حقوق بشر

سروده از :رضا امیری

شعرزيبايى از ‫#‏استاد‬ ‫#‏بادكوبه‬ ‫#‏اى‬

reza amiri

درود خدمت تمام هموطنان عزيزم

شعرزيبايى از ‫#‏استاد‬ ‫#‏بادكوبه‬ ‫#‏اى‬

شبي دل بود و دلدار خردمند / دل از ديدار دلبر شاد و خرسند

که با بانگ بنان و نام ايران / دو چشمم شد ز شور عشق گريان

چو دلبر شور اشک شوق را ديد / به شيريني ز من مستانه پرسيد

بگو جانا که مفهوم وطن چيست / که بي مهرش دلي گر هست دل نيست

به زير پرچم ايران نشستيم / و در را جز به روي عشق بستيم

به يمن عشق در ناب سفتيم / و در وصف وطن اينگونه گفتيم

وطن يعني درختي ريشه در خاک / اصيل و سالم و پر بهره و پاک

وطن خاکي سراسر افتخار است /که از جمشيد و از کي يادگار است

وطن يعني سرود پاک بودن / نگهبان تمام خاک بودن

وطن يعني نژاد آريايي / نجابت مهرورزي باصفايي

وطن يعني سرود رقص آتش / به استقبال نوروز فره وش

وطن خاک اشو زرتشت جاويد / که دل را مي برد تا اوج خورشيد

وطن يعني اوستا خواندن دل / به آيين اهورا ماندن دل

وطن شوش و چغازنبيل و کارون / ارس زاينده رود و موج جيهون

وطن تير و کمان آرش ماست / سياوش هاي غرق آتش ماست

وطن فردوسي و شهنامه اوست / که ايران زنده از هنگامه ي اوست

وطن آواي رخش و بانگ شبديز / خروش رستم و گلبانگ پرويز

وطن شيرين خسرو پرور ماست / صداي تيشه افسونگر ماست

وطن چنگ است بر چنگ نکيسا / سرود باربدها خسرو آسا

وطن نقش و نگار تخت جمشيد / شکوه روزگار تخت جمشيد

وطن را لاله هاي سرنگون است / ز ياد آريو برزن غرق خون است

وطن منشور آزادي کوروش / شکوه جوشش خون سياوش

وطن خرم ز دين بابک پاک / که رنگين شد ز خونش چهره خاک

وطن يعقوب ليث آرد پديدار / ويا نادر شه پيروز افشار

به يک روزش طلوع مازيار است / دگر روزش ابومسلم بکار است

وطن يعني دو دست پينه بسته / به پاي دار قالي ها نشسته

وطن يعني هنر يعني ظرافت / نقوش فرش در اوج لطافت

وطن در هي هي چوپان کرد است / که دل را تا بهشت عشق برده است

وطن يعني تفنگ بختياري /غرور ملي و دشمن شکاري

وطن يعني بلوچ با صلابت / دلي عاشق نگاهي با مهابت

وطن يعني خروش شروه خواني / زخاک پاک ميهن ديده باني

وطن يعني بلنداي دماوند / ز قهر ملتش ضحاک در بند

وطن يعني سهند سر فرازي / چنان ستار خانش پاک بازي

وطن يعني سخن يعني خراسان / سراي جاودان عشق و عرفان

وطن گلواژه هاي شعر خيام / پيام پر فروغ پير بسطام

وطن يعني کمال و الملک و عطار / يکي نقاش و آن يک محو ديدار

در اين ميهن دو سيمرغ است در سير/ يکي شهنامه ديگر منطق الطير

يکي من را ز دشمن مي رهاند / يکي دل را به دلبر مي رساند

خراسان است و نسل سربداران / زجان بگذشتگان در راه ايران

وطن خون دل عين القضات است / نيايش نامه پير هرات است

وطن يعني شفا قانون اشارت / خرد بنشسته در قلب عبارت

نظامي خوش سرود آن پير کامل / زمين باشد تن و ايران ما دل

وطن آواي جان شاعر ماست / صداي تار بابا طاهر ماست

اگر چه قلب طاهر را شکستند / و دستش را به مکر و حيله بستند

ولي ماييم و شعر سبز دلدار / دو بيت طاهر و هيهات بسيار

وطن يعني تو گنجينه راز / تفعل از لسان الغيب شيراز

وطن آواي جان مي پرستان / سخن از بوستان و از گلستان

وطن دارد سرود مثنوي را / زلال عشق پاک معنوي را

تو داني مولوي از عشق لبريز / نشد جز با نگاه شمس تبريز

مرا نقش وطن در جان جان است / همان نقشي که در نقش جهان است

وطن يعني سرود مهرباني / وطن يعني شکوه همزباني

وطن يعني درفش کاوياني / سپيد و سرخ و سبزي جاوداني

به پشت شير خورشيدي درخشان / نشان قدرت و فرهنگ ايران

زعطر خاک وطن گر شوي مست / کوير لوت ايران هم عزيز است

وطن دارالفنون ميرزا تقي خان / شهيد سرفراز فين کاشان

وطن يعني بهارستان / حضوري بي ريا چون صبح صادق

زخاک پاک ما پروين بخيزد / بهار آن يار مهر آيين بخيزد

که از جان ناله با مرغ سحر کرد / دل شوريده را زير و زبر کرد

وطن يعني صداي شعر نيما / طنين جان فضاي موج دريا

ز درياي وطن خيزد همي در / چو آژير و چو دريادار بايندر

وطن يعني خزر صياد جنگل / خليج فارس رقص نور مشعل

وطن يعني تجلي گاه ملت / حضور زنده ي آگاه ملت

وطن يعني ديار عشق و اميد / ديار ماندگار نسل خورشيد

کنون اي هم وطن اي جان جانان / بيا با ما بگو پاينده ايران

هـی شـعر‌تر انگیــزد…، به مناسبت انتشارِ “شعرانه”، نخستین جلد از سروده‌های هادی خرسندی، ابراهیم هرندی

reza amiri

طنز خرسندی بُرّا و برهنه است و در بیشتر جا‌ها بدون رودرواسی و خجالت آینه‌ای در برابر ما می‌گذارد. این چگونگی در پرتو دوگانگی کرداری ما ایرانیان که اندرونی و بیرونی دارد، بسیار ارزنده است

 

طنز پدیده تازه ‏ای نیست اما پذیرش همگانی آن پدیده تازه‌ای در تاریخ است. فرهنگ ‏های پیشین همه شادی ستیز بودند و رفتار‌ها و کردارهای شوخ و شادی آور را برنمی ‏تافتند. در آن فرهنگ ‏‌ها، خنده، نشانه خنگی و خامی بود و خندانندگان، سبک مغز و لوده و یاوه گو پنداشته می‌‏ شدند و اگر می‌دانی بدانان داده می‌‏شد، برای نیشخند زدن و یاوه گویی به آنانی بود که فرمان‌های شاه وآئین‌ او را برنمی ‏تافتند. ادبیات فارسی پُر از یاوه سرایی‏‌ها و هزره درایی‏‌های شاعران و نویسندگان چابلوسی‏ ست که‌گاه کاسهٔ داغ‌تر از آش می‌‏شدند و گردنکشانی را که بردرگاه شاهان سر فرود نمی‌آوردند، به باد هجو و هزل می‌‏ گرفتند.

تا پیش از دوران روشنگری، خنداندن مردم بخودی خود، کار درستی نبود و دست اندرکاران این رشته، فرودست و فرومایه انگاشته می‌‏شدند. این نادرستی، ریشه در تهیدستی همگانی داشت که همگان را هماره درگیر ناخوشی و نگرانی می‌‏ داشت و هیچ زمانی را برای شادمانی و خوشباشی و خنده، سازگار نمی‌‏یافت. در آن روزگاران که ما‌گاه با حسرت از آن یاد می‌کنیم، زندگی انسان، نبردی بی‌امان با گرفتاری‏‌های روزمره چون درد و مرگ و جنگ و جدل و غارت و فقر و فاقه بود. در چنان روزگاری برای بیشتر مردم، سیر کردن شکم خود و خانواده‌هایشان بزرگ‌ترین پیروزی پنداشته می‌‏شد و چون چنین کاری بسیار دشوار بود، دیگر فرصتی برای خنده و خوشگذرانی برای کسی باقی نمی‌‏ ماند. نه اینکه شادی بد بود، نه. بل که زندگی آنچنان دشوار و سخت گذر بود که کمتر زمانی برای شادمانی دست می‌‏ داد و هرچه کسی تهیدست‌تر بود، با خنده و شادی بیگانه‌تر می‌‏بود. چنین است که شادمانی و شادخواری، از دیرباز شیوه شاهان و درباریان و رندانِ ایمان ستیز بوده است و بیرون از دایره دربار، هماره در فهرست رفتارهای خراباتیانی که پا از دایره هنجارهای پذیرفته شده اجتماعی بیرون می‌‏ نهاده‌اند، می‌‏آمده است.

هم از اینروست که در گذارِ تاریخ، طنز آوران را مطربان لوده و مسخره پیشه می‌‏پنداشته ‏اند و آنان را پیروان اهریمن می‌‏ دانسته ‏اند. در فرهنگ ما نیز، آنان که با سخنان خود، شادی می‌‏ آفریدند، مطرب، لوده، ولنگار، وراج، مسخره چی، هزال، و….. خوانده می‌‏شدند. این چشم انداز پشتوانه اخلاقی و اجتماعی خود را نیز داشت. آورده‌اند که روزی شوخ طبعی بذله گو با پیامبر اسلام رویارو شد. پیامبر بدو گفت که خداوند در روز رستاخیز به بذله گویان سری به اندازه گنبد مساجد خواهد داد که برگردنی نازک‌تر از مو نهاده خواهد بود. بذله گو بی‌درنگ گفت که؛ پس چه نمایش‏‌های خنده ‏آوری با آن سرو گردن در روز ِ قیامت در صحرای محشر می‌توان داد! محمد را این سخن خوش آمد و از خداوند آمرزش وی بخواست و سپس او را گفت که؛ اکنون که پیامبر خدا را خنداندی، گناهانت بخشوده شد، هشدار که زین پس دست از این کار برداری.

پذیرش طنز و ارجمندی شادی، ریشه در چشم انداز مدرن انسان به هستی دارد که پس از دوره رنسانس شکل گرفت. این چشم انداز، انسان را در مرکز هستی نهاد و همه خواهش ‏های دلپذیر وی مانند؛ گرایش به شور و شادی و عشق بازی و خوشباشندگی را ارجمند پنداشت. از آن پس دیگر خواهش‏‌های درونی انسان که پیش‏‌تر «هواهای- نفسانی» و پلید و اهریمنی پنداشته می‌‏شدند، پاک و پذیرفتنی و چراندنی انگاشته شدند. دیگر کسی از ابراز عشق به دیگری رویگردان نبود و شادخواری و شاد زیستی، نه تنها پیروی از دیو و اهریمن نبود و گمراهی پنداشته نمی‌‏شد، بلکه هدف بنیادین زندگی انگاشته شد. ازآن پس نه تنها شادی، زنجیرِ دست و پاگیر ِ شیطان نبود که بر دست و پای انسان بسته می‌‏شد تا وی را به گمراهی و دوزخ بکشاند، بلکه همگان شادی را می‌‏ ستودند و حتی شاعری شاد بودن را هنر خواند. ۱

در فرهنگ ما که در آن، بسیاری از ارزش‏‌ها ریشه در چشم اندازهای هزاره‏‌های کهن دارد، شادی و شادمانی هنوز نیز کاری ناپسند و ناخوشایند است و هنوز برای بسیارانی که با فرهنگ مرگ دمخو‌تر و آشناترند، هر زنجیره شورانگیزخنده، زنجیری فریبنده و اهریمنی ست که انسان را از خدا دور می‌کند و به آتش دوزخ اندکی نزدیک. چنین است که بسیارانی، هر لبخند را با پناه بردن به خدا پاسخ می‌دهند. نیز چنین است که شادی کاران و بذله گویان همچنان در دوران کنونی نیز، در رده بزه کاران و دیوانگان جای دارند. نماد ِ این چگونگی نام‌هایی ست که نویسندگان طنز‌پرداز ما برای خود و کاراکترهای خود در نشریات طنز در چند دهه گذشته برگزیده‌اند. نام‌هایی چون؛ کریم شیره‌ای، شوت، پخمه، مشنگ، شاعلام، بی‌کله، هالو، غصنفر….

این همه را نوشتم تا برسم به این نکته که – تا آنجا که من می‌دانم – هادی خرسندی تنها کسی ست که واژه «آقا»، را برای نخستین بار درباره طنز‌پرداز ایرانی در «اصغرآقا» بکار برده است. از پی این چگونگی بود – شاید – که «گل آقا» نیز در پی اصغر آقا به بازار آمد. این همه، بازتاب روزگاری ست که در آن، دیگر خنداندن مردم نه تنها «لیچار گویی»، و مسخربازی نیست بل، که همگان اندک اندک می‌پذیرند که طنز، شاخه ‏ای جدی از ادبیات هر سرزمین است که دست کمی از شاخه‏‌های دیگر ندارد.

در روزگار ما، سخن درباره طنز فارسی همیشه با نام عُبید زاکانی همراه است و طنزپردازان زمان را با عبید می‌‏سنجند و هرگاه که بخواهند کسی را سرآمد دیگر طنزآوران بدانند، او «عبید زمان» می‌‌خوانند. اما گفتنی ست که سرایه‌های طنزآلود، همیشه بخشی از کار همه شاعران بزرگ ایرانی بوده است. نمونه‏‌های از این کار‌ها این هاست:

ای خواجه رسیده است بلندیت به جایی
کز اهل سماوات به گوش تو رسد صوت
گرعمر تو چون قد تو می‌داشت درازی
تو زنده بماندی و بمردی ملک الموت.
(انوری)

***

کارکرد جهان دون عجب است
همه سوگ است و نام آن طرب است
گر فرو‌تر نشست خاقانی
چه کند روزگار بی‌ادب است
قل هو الله نیز در قرآن
زیر تبت یدا ابی لهب است
(خاقانی)

***

خاقانیا اگرچه سخن نیک دانیا
یک نکته گویمت بشنو رایگانیا
هجو کسی مکن که زتو مه بود به سال
شاید تو را پدر بود و خود ندانیا
(ابوالعلا گنجوی)

***

سبحه برکف، توبه برلب، دل پر از شوقِ گناه
معصیت را خنده می‌آید ز استغفار ما
(صائب)

در غزل‏های حافظ‌گاه با اوج طنز روبرو می‌شویم، مانند این چند بیت:

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعدِ ساقی ِ سیمین ساق بود

***

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهارِ توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم

و اِیِن بیت که به گمان من شاهکار طنز درخشان در ادبیات فارسی ست:

به روز حادثه تابوت ما ز سرو کنید
که می‌رویم به داغ بلند بالایی

با این همه، طنز گذشتگان را نمی‌توان با طنز نویسان مدرنی مانند دهخدا، ایرج پزشکزاد و یا هادی خرسندی مقایسه کرد، زیرا که طنز مدرن، از چشم ‌اندازِ اخلاق و ارزش ‌های فرهنگ مدرن آفریده می‌‌شود و خصوصی‌‌ترین درنگ‌‌های آن نیز، در پرتو گرفتاری ‌های همگانی ِ سیاسی و فرهنگی شکل می‌‌گیرد. در نمونه ‏های زیر، هادی خرسندی از خودش می‌‌گوید و با خودش «جدیث نفس» می‌‌کند. اما همین گفتگوی درونی، درونمایه ‎ای همگانی دارد و می‌ تواند زبان حال همه می‌انسالان آزادی ‌خواهِ ِ کشورهای پیرامونی باشد که اکنون آواره در کشورهای بیگانه ‌اند. بخوانید:

….

وای من! حتی پنیرم چیز شد
است و هستم، ناگهانی «ایز» شد

دیدی آخر هرچه رشتم پنبه شد
جمعه‏‌هایم ناگهان یکشنبه شد

***

بیخودی رفتم و زدم فریاد
خط میدان فوزیه – شهیاد
خلق حاضر به صحنه‌ها بودم
بهترین پابرهنه‌ها بودم
وعده کفش داد رهبر من
برد اما کلاه از سر من

***

نیست دیگر زملائک خبری
که بگوبند ز میخانه دری

باغ فردوس درش بسته شده
آدم از دست خدا خسته شده

***

من جهاندینم و دنیا وطنم
محو انترناسیونال منم
اهل هر کشور و هر بوم و برم
همدل و هموطن هر بشرم
سرزمین دگران مال من است
حال و احوال همه حال من است

این چشم‌ انداز و اخلاق فرهنگ مدرن که می‌‌گویم درونمایه طنز کنونی ست را درهمین مصرع آخر – حال و احوال همه حال من است – می‌توان دید. البته کاربرد ِ شوخ طبعی در پرنما کردن ِ ارزش‏‌های اجتماعی پدیده تازه‌ای نیست. اما آنچه طنزمدرن را از شوخ طبعی گذشتگان جدا می‌کند، چشمداشت آن به ارزش‌‌های جهانی مانند حقوق بشر است. دیگر آنکه از دیدگاه اخلاق مدرن، خنداندن و شاد کردن مردم بخودی خود کاری پسندیده و پذیرفتنی ست، گواینکه طنز سیاسی نیز همچنان در جایگاه خود ارجمند است. در گذشته ذهنیت همگانی این چگونگی را برنمی ‏تافت. خاقانی در این باره گفته است که، «طنز من طنز نیست، تعلیم است.» برگردیم به شعر خرسندی.

طنز ِ‌ها دی خرسندی سه ویژگی دارد؛ ۱. طنز است. ۲. چشم اندازی مدرن دارد. ۳. بُرّاست.

اینکه می‌‌گویم طنزاست، گفتن دارد زیرا که طنز، زبانِ ناگزیری انسان است، یعنی که سخن طنز را به هیچ زبان دیگری، جز به زبانِ طنز نمی‌‌توان گفت. آنجا که کار چنان از مرز گریه می‌گذرد که چاره ‌ای جز خنده ناباوری نیست، طنز زبانِ آتش جان می‌ شود. «کارم از گریه گذشته است، بدان می‌‌خندم». بسیاری از شعرهای خرسندی مانند دیگر کارهای او این آتش نهفته را در خود دارد. این هم نمونه‌اش:

در کودکی‌ام قند پدرسگ سر رف بود
چون پیر شدم نوبت قندم ته صف بود
در حسرت شیرین شدن خردی و پیری
این زندگی‌ام بود که تلخ از دو طرف بود
آن خانهٔ امّید که من ساخته بودم
افسوس که در حومهٔ بغداد و نجف بود
موسیقی عمرم همه شیپور عزا شد
هرچند دلم منتظر تنبک و دف بود
کفّارهٔ آن شادی و شوقم به سر بام
در زیرزمین نالهٔ افسوس و اسف بود

***

درباره مدرن بودن چشم‌انداز طنز خرسندی نوشتم اما باید گفت که مدرنیزم در گستره اندیشه، یکدست نیست، یعنی که بخش ‌هایی از اندیشه‌‌ها و آرمان ‌ها و رفتار‌ها و کردارهای هر انسان مدرنی، ریشه در خوی جانوری و خودمداری و قومی دارد. این چگونگی برکار انسان نیز سایه می‌افکند. پرت نشویم.

طنز خرسندی بُرّا و برهنه است و در بیشتر جا‌ها بدون رودرواسی و خجالت آینه‌ای در برابر ما می‌گذارد. این چگونگی در پرتو دوگانگی کرداری ما ایرانیان که اندرونی و بیرونی دارد، بسیار ارزنده است. نمونه؟

گیرم که تو با حضرت صاحب جوری
فرضاً که تو از جانب او مأموری
حالا که به اعماق اوین افتادی
حضرت ز تو پرسیده کدامین گوری؟

***

ژاپن دوم نشد ایران، ولیکن غم مخور
بخت اگر یاری کند، شاید گواتمالا شود
شاه تو بودی و من، ملا منم، ملا تویی
پس چه خواهی کشورت بی‌شاه و بی‌ملا شود
تشنهٔ خون‌ات منم، تو تشنهٔ خون منی
این وسط بدنامیش سهم دراکولا شود!
بس که ما بر پشت هم مُهر خریت می‌زنیم
هر که از ره می‌رسد، خواهد سوار ما شود
گر نشیند «مرغ آزادی» به بام ما، یقین
بر سر دستور پختش بین ما دعوا شود!

***

اخم کنان پادشا – گفت «دروغم کجا؟
جان عزیز خودت – جان خشایارشا –
ارواح خاک منوش»

گفت به او آتوسا: «سرور من پادشا
بر سخن حاکمان – خبط بود اعتنا –
گفته به گوشم سروش»

«گرچه ترا در دروغ – هست فراوان نبوغ
جان خشایاشا – نیست ولی آب و دوغ –
به گندکاری نکوش»

«شوهر ایرانی و – راست به همسر، عجب!
همیشه یک قصه هست – برای این وقت شب
من نکنم فصه گوش!»

«کتببهٔ تازه را – به خانه آورده‌ای
اگرچه متنی قشنگ – نقش بر آن کرده‌ای –
نیاز دارد رتوش»

«قحطی و دشمن اگر – نیست شوند و هلاک
نمی‌شود کشور از – دروغ افراد پاک –
تایپ کن این نکته روش»!

هنرش جمله بگفتی، عیب آن نیز بگو.

هادی خرسندی مردی رسانه‌ای ست و سروده‌هایش را بخشی از ابزار کار خود می‌داند. شاید بسی بیش از بسیاری از سروده‌های او در نشریه اصغر آقا و دیگر رسانه‌های نوشتاری حقیقی و مجازی منتشر شده‌اند. از اینرو بسیاری از کارهای او رسانه‌ای ست. البته رسانه‌ای بودن، بخودی خود ایرادی ندارد، اما برای کارهای اد بی‌و هنری محدودیت آور و آسیب رسان است. یکی از آسیب‌های بزرگ این چگونگی، درغلتاندن کار به مضمون‌های زمانمند است. هنر پدیده‌ای جاودانه و بی‌تاریخ است. شعر نیز چون پدیده‌ای هنری، باید بتواند ذهن انسان را در هرکجای تاریخ که هست، درگیرِ خود کند. اما روزنامه و مجله، تاریخ مصرف دارند. گرفتاری دیگرِ ادبیات رسانه‌ای، فروافتادن چشم انداز فلسفی و اندیشگی آن‌ها به باورهای عامیانه و نادرستِ زمانه است. نمونه؟ سروده‌ای با نام؛ «خلق حشری» درصفحه ۱۳۵ کتاب.

آن خلق که بیست و دوی بهمن حشری شد
دنباله روی آن چپِ اثنی عشری شد
افسوس که آن ملت سر در گم و عاصی
بازیچۀ یک جمع هفشده نفری شد
چپ چپه شد و در سِمتِ خادم مسجد
مشغول به جاروکشی و رُفتگری شد

بی. بی. سی دلسوز! خبر پشت خبر داد
بهره ور از آن بیکسی و بیخبری شد.

در همین چند بیت، همه افسانه‌های عامیانه امروزی درباره انقلاب ایران را می‌توان دید. اینکه این انقلاب زمینه اجتماعی نداشت و دسیسه این و آن بود. اینکه زیان پیروان گروه‌های چپ در آوردن این حکومت، دست کمی از آخوند‌ها نداشت. اینکه ملت ایران بازیچه گروه انگشت شماری توطئه گر شد. اینکه بی‌بی سی هم در پختن این آش شوری که ما آنروز انقلاب می‌خواندیم‌اش، دست داشت. ادبیات رسانه‌ای همیشه و در همه جا ادبیات پیرو می‌شود و چشم انداز تاریخی خود را از دست می‌دهد.

در اندیشیدن به چگونگی شکل گیری انقلاب در ایران، همگامی با داوری تاریخ، نیازمند به پرهیز از ارزشداوری شتاب زده است. داوری پایانی درباره رویدادهای بزرگ اجتماعی را تاریخ، پس از پایان آن رویداد و بازتاب‌های آن، یعنی زمانی که همه آب‌ها از آسیاب افتد، می‌کند. نسل‌های انقلابی و انقلاب کرده و انقلاب زده، بخاطر درگیری عاطفی ژرفی که با این سونامی فرهنگی و اجتماعی دارند، هرگز نمی‌توانند، بدرستی درباره آن داوری کنند.

هادی خرسندی بیش از پنجاه سال است که می‌‏ نویسد و می‌‏ سراید. او نه تنها طنزآوری بزرگ و نادره- کار است که در کار روزنامه نگاری و شاعری و ناشری و نمایش‌های کمدی نیز چیره دست است. پنجاه سال کار کسی چنو را نمی‌‏توان در پنجاه کتاب نیز بررسید، چه رسد به این پنج صفحه. اما گفتم شاعر و دریغم می‌آید که این دو بیت از یکی از غزل‌‌های عاشقانه او را در اینجا نیاورم.

برخیز و بیا که مستم امشب
بازآی و بگیر دستم امشب
بشتاب که چون درخت انگور
محتاج به داربستم امشب

شعر عشق یعنی

       reza amiri

شعر عشق یعنی

افکارم پریشان است
مرغ دلم سرگردان است

اعضای وجودم از خودم نالان است
گویی در قفس دنیا دیگر جایی برایم نیست

از خودم میپرسم زندگی بی عشق چیست
پاسخ این سوالم را چه جوابیست؟

عشق یعنی من و تو با هم برابر باشیم
عشق یعنی من و تو ز حال هم با خبر باشیم

عشق یعنی من وتو خالی از حسادت باشیم
عشق یعنی در سختیها در اوج رفاقت باشیم

عشق یعنی در جهان شاهد ظلم نباشیم
عشق یعنی برای آزادی بیان به دنبال جرم نباشیم

عشق یعنی شاهد خود فروشی زنی برای نان نباشیم
عشق یعنی شاهد اشک کودکی برای نان نباشیم

عشق یعنی شاهد این همه فقر نباشیم
عشق یعنی در بند مادیات غرق نباشیم

عشق یعنی در اوج قدرت انسان باشیم
عشق یعنی برای ذره ای انتقاد در زندان نباشیم

عشق یعنی شاهد تبعض نژادی نباشیم
عشق یعنی در راه نقض حقوق بشر جهادی نباشیم

عشق یعنی به دنبال تبعیض دین نباشیم
عشق یعنی به خاطر عقیده در پی اعدام آن و این نباشیم

عشق یعنی پا روی حق گذاشتن از برای رهبر نباشیم
عشق یعنی آقای خود بودن به دنبال سرور نباشیم

عشق یعنی برای گمراهی خلق به دنبال عکسی در ماه نباشیم
عشق یعنی به دروع شاهد یا علی گفتن در بدو تولد رهبر نباشیم

عشق یعنی برای زندگی خویش به دنبال فتوای رهبر نباشیم
عشق یعنی برای آزادی ملک خویش به دنبال هر خر نباشیم

عشق یعنی دوست داشتن همه آدمها
عشق یعنی زندگی کردن بدون سیاستها

سروده رضا امیری

شعر سربلندی ایران

   Reza Amiri Reza Amiri
  آزادی ایران آرزوی من است

سربلندی ایران آبروی من است

حس عدالت خواهی در خون من است
حفظ تمامیت عرضیش بسته به جون من است

ز هر قومی که باشم بلوچ و لر و کرد وترک و فارس
ندارم ز مردن در ره آزادی سرزمینم هراس

شرم دارم ز آوردن نام حاکمان خویش
ز آغاز آمدند برای غارت این ملک ولی با ریش

روزگاری که نباشد نامی ز اینان
نفس میکشند حتی درختان و گیاهان

قفسها را بدرید که وقت رهایی ست
همچو سهراب و ندا که خونشان در خیابان جاریست

پاک کردن این لکه ز این خاک خاسته هر ایرانیست
وجودشان برای ایران مایه شرمساریست

رضا امیری

اسماعیل خویی

reza amiri

اسماعیل خویی (۹ تیر ۱۳۱۷) شاعر برجسته ایرانی و عضو کانون نویسندگان ایران است. او از یک خانواده آذربایجانی در مشهـد زاده شد. خویی دوره‌های ابتـدائـی و متوسطه را در مشهـد گذراند و درسال ۱۳۳۶ برای ادامـهٔتحصیل به تهران رفت‌. پس از فارغ التحصیل شدن از دانش‌سرای‌عالی به انگلستان رفت و در دانشگاه لندن در رشتهٔ فلسفـه دكترا گرفت.

شعرهای اسماعیل خویی تا كنون به زبان‌های مختلف ازجمله انگلیسی‌، روسی، فرانسه‌، آلمانی، هندی، و اوكراینی ترجمه شده‌اند.

اسماعیل خویی به زبان انگلیسی تسلط دارد و به این زبان نیز فراوان شعر سروده است. نخستین مجموعهٔ شعرهای انگلیسی او با نام «Voice of Exile» نام دارد.

باورهای سیاسی

وی از مخالفین نظام جمهوری اسلامی است و هم اکنون در تبعید خودخواسته زندگی می‌کند. وی در دوران سلطنت محمدرضا شاه پهلوی از طرفداران چریک‌های فدایی خلقبود. او از طرف داران جنبش ملی ماهستیم است و این جنبش آزادی خواه را با سرود های دل پذیر خود حمایت می کنداز جمله مطلوب ترین و معروفترین این سروده ها ربایی ” نان می خواهیم” در حمایت از نهضت حرکت چنبش در نانوایی هاست :

نه آب نه برق رایگان می خواهیم

نه كاخ نه گنج شایگان می خواهیم

نه یك ز هزار آرمان می خواهیم

امروز گرسنه ایم نان می خواهیم
ونیز

ای دشمن مرگدین! بدان ، ما هستیم زنده به امید و آرمان ، ما هستیم

نتوانی امید و آرمان را کشتن: این است که تا به جاودان ما هستیم.

ما زنده ی امید به فردا هستیم. پوینده ی راه آرمان ها هستیم.

می دان و بمیر، ای مرگ آیین! تا هست امید و آرمان، ما هستیم.

ما پیرو فردوسی ی دانا هستیم. از نیروی آرمان توانا هستیم.

این نظم جهان ستیز ایرانی کش خیزد زمیان و همچنان ما هستیم.

ما دشمن مرگ و جنگ و غوغا هستیم. هستیم برای زندگی ، تا هستیم.

ای مرگ پرستان ! هم از این رو ، به یقین، فردای نبودن شما ما هستیم.

در میهن خود ، هر دم و هر جا هستیم. آماده برای رزم فردا هستیم.

امروز بر آنیم که ، با خشم و غریو، اعلام بداریم که هان، ما هستیم!

ما لشگری انبوه و دم افزا هستیم. هم رای و هم اندیش و هم آوا هستیم.

فرداست – اماما! که کرت خواهد کرد پژواک شعار ملتی : ” ما هستیم

 

Copyright © 2015 radiopars.org Designed by Arman Charostaei.