اشعار

دوباره می‌سازمت وطن!

دوباره می‌سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می‌زنم،
اگر چه با استخوان خویش
دوباره می‌بویم از تو گُل،
به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون،
به سیل اشک روان خویش
دوباره ، یک روز آشنا،
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می‌زنم،
ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده‌ام،
به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره‌ی آ‌ن‌چنان خویش
کسی که «عظم رمیم» را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می‌بخشدم شکوه،
به عرصه‌ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می‌کنم
کنار نوباوگان خویش
حدیث حب وطن ز شوق
بدان روش ساز می‌کنم
که جان شود هر کلام دل،
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی،
بجاست کز تاب شعله‌اش
گمان ندارم به کاهشی،
ز گرمی دمان خویش
دوباره می‌بخشی‌ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره می‌سازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش
«سیمین بهبهانی»

در خیالم دنیای قشنگ داشتم

dein ProfilbildReza Amiri

برای نوشتن  نمی‌دانم ز کجا  شروع کنم

دیگه چیزی نمونده تا با نوشتن رو کنم
رهایی چه خوب است گر‌ باشد
مرام و انسانیّت چه خوب است گر‌ باشد
در خیالم دنیای قشنگ داشتم
در رویا،کجا تصویر جنگ داشتم؟
گرفته دلم چنان که گویی آخر دنیاست
ز خدا که نشسته در حال تماشاست
در خیالم دنیای قشنگ داشتم
از برای کودکان تصور جهانی‌ رنگا رنگ داشتم
چقد دلهامان بود پاک
کجا بود این همه جوان خفته در خاک
عاشقی هامان  چه زیبا بود
دوست داشتن محض،بی‌ ریا بود
انگار درختان هم شاد نیستند
به گمانم آنها هم نگران محیط زیستند
رضا امیری

شعر دختر توی ایران

  dein ProfilbildReza Amiri
 وقتی دختر توی ایران.میاد دنیا…
شروع میشه دربدری نمی دونه میخاد بکشه از کیا

هر چی که میشه بزرگتر
حس میکنه که پسر هست جنس برتر

تا میخاد بکنه  تو کوچه بازی.
بهش میگن مواظب باش نکنند بهت دست درازی

دختر داره همیشه دلهره
اینو میدونم دلش از همه عالم پره

نداره حق انتخاب هیچ پوششی
برای گرفتن حق کوتاه نمیاد از هیچ کوششی

دختر میخاد بشه ورزشکار
بهش میگن برو دنبال کار ارزش دار

ارزش دختر تو ایران به اینه
لیسانس بگیر بره تو خونه بشینه

حتی واسه پوشیدنش میکنن قانون وضع
این نمایندگان  کوته فکر و بی مغز

تو دانشگاه یا محل کار
همکلاسی دوست و آشنا یا که همکار

همه دارن به تو نگاه جنسیتی
میدونم از این نگاه خیلی اذیتی

مگه نمیگن تو اسلام مقام زن هست بالا
ببینید کار دخترامون به کجا رسید حالا

افتادن به جونشون با چاقو واسید
همه هست از برکت دولت  تدبیر و امید

ماهم فقط اسممون هستش مرد
خبر داریم دخترامون چقدر میکشن درد

میکشن این همه ظلم و ستم
بخدا سخته این همه بار غم

ماها که میکردیم واسه ناموسمون سینه سپر
حالا شدیم مثل کبریت بی خطر

ماها که بودیم مدعی تمدن و فرهنگ
چرا شده تو ماها این کمرنگ

برای حفظ دختران وطن
حتی اگه شده میکنیم  جنگ تن به تن

مام میهن   هست ایران
نمیذاریم  بشه بیشتر از این ویران

رضا امیری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 4:18  توسط رضا امیری  |

آخرین شعر محمدرضا عالی پیام (هالو)

 

از داخل زندان :


شایعات حضرت سرکار باور می کنیم
حرف مفت و زر زر و لیچار باور می کنیم

زهر دادند و به ما گفتند داروی شماست
ما شفای عاجل بیمار باور می کنیم

شیر در حبس است و زنجیری به دست و پای او
جنگل و سلطانی کفتار باور می کنیم

معنی جمهوری و آزادی و گفتار را
از زبان چوبه های دار باور می کنیم

بلبل و قمری و مرغ عشق را گردن زدند
ناله های جغد و قارقار باور می کنیم

راز ماهی سیاه کوچک بهرنگ را
از زبان مرغ ماهی خوار باور می کنیم

زنده رود و کرخه و کارونمان از یاد رفت
معجز چشمه علی در غار باور می کنیم

منکر الوند و کوه بیستونیم و سهند
برجک زندان ، پس دیوار باور می کنیم

آب دریای ارومیه چه شد؟ هامون کجاست؟
حوض مسجد شاه ، در بازار باور می کنیم

نذر کرده سکه ای در آب حوض انداختیم
وا شدن های گره در کار ، باور می کنیم

جای پندار خوش و گفتار و کردار نکو
خدعه های واعظ مکار باور می کنیم

چشم ها و گوش ها بسته به سیما و صدا
از خر دجّالتان ، اخبار باور می کنیم

لاله های واژگون بسیار بسیارند و ما
از زبان چکمه ها ، آمار باور می کنیم

خورده ای و منکری و ما خروس و دمب را
نه ، که سوگند تو را هر بار باور می کنیم

اصل کاری اش درون جیب شلوار شماست
آنچه بیرون مانده از شلوار باور میکنیم

چشم های هیز مردان در پی زن ها روان
عفت زن در کمی چلوار ، باور می کنیم

مصلحت در هر چه باشد حکم شرعی هم همان
عکس مار هر بار جای مار باور میکنیم

تا گرفتار خرافات و طلسم و غفلتیم
عکس را در ماه ، هالو وار باور می کنیم

بی خیالِ شعرهای طنزِ هالو می شویم
چرت و پرت شاعر دربار ، باور می کنیم…!

محمد مهدوی فر به اتهام سرودن این شعر 32 بیتی الفبا به دادگاه احضار شد.

محمد مهدوی فر تخریب چی و غواص دفاع مقدس

با شکایت اطلاعات سپاه کاشان، دوباره به دادگاه احضار شد.

« الفبا »

آ مثل آزادی بر ما شد ارزانی
آ مثل آب و برق شد مفت و مجانی

ب مثل یک باتوم در دست مردی شوم
روزی که می بارد بر ملتی مظلوم

پ پول ایرانی خاکش به سر گشته
در خواب می دیدم شاهی که برگشته

ت چون تجاوزگر در داخل زندان
دیگر نمی گویم از دختر ایران

ث ثبت دوران شد افعال زشت ما
نفرین و لعنت بر محصول کشت ما

ج جنتی زنده پویا و پاینده
ج جنتی جوک شد اسباب هر خنده

چ چاه نفت ما پولش کجا رفته
پول زبان بسته آخر چرا رفته

ح چون حجاب زن از کودکی تا گور
یا با زبان خوش یا با زبان زور

خ مثل خلخالی آدمکشی عالی
با این همه جانی جایش ولی خالی

د اول داعش محصول نادانی
خیلی شبیه ماست او در مسلمانی

ذ اول ذلت بیچاره این ملت
با این همه معتاد کو عامل و علت

ر اول رهبر ر آخر رهبر
ما جملگی یک تن او جمله بر ما سر

ز مثل زن مثل زن های معمولی
گفتم چرا می گفت از درد بی پولی

ژ ژنده پوش شهر یک کودک کار است
این طفلک معصوم کارش به اجبار است

س سایه ستار با عشق می رقصید
روزی بهشتی شد زیر کتک خندید

ش مثل یک شیاد بی رحم و بد رفتار
رحمت هزاران بار بر کرکس و کفتار

ص صورت ناهید زیباتر از خورشید
اما اسید جهل او را ز هم پاشید

ض ضجه ی انسان بر آسمان می رفت
شهریور ژاله مرداد شصت و هفت

ط چون طناب دار بالا و پر باریم
ما رتبه ی اول را در جهان داریم

ظ ظاهرش مثل پیغمبر خاتم
بویی نبرده او از خلقت آدم

ع عین عمامه دور سر طاغوت
فرجام هر طاغوت آخر شود تابوت

غ غزّه را باید با پول ایران ساخت
از پول نفت ما هر دفعه باید باخت

ف فتنه گر یاغی مطرود و بی ایمان
هشتاد و هشت درصد از مردم ایران

ق مثل هر قتلی که جیره ای باشد
چون دانه ی تسبیح زنجیره ای باشد

ک مثل کهریزک یک جای وحشتناک
چندین جوان پاک برده به زیر خاک

گ مثل گورستان «کز خاوران خیزد
فریاد انسان هاست کز نای جان خیزد»

ل مثل لبنانی ارجح به ایرانی
این سفره پر بود از شب های بی نانی

م مثل یک مسئول مسئولِ پاسخگو
پاسخ نمی گوید بر هر که الا هو

ن اول نعلین ن آخر نعلین
هر فتنه هرجا شد زیر سر نعلین

و اول والی والی ولایت داشت
هرکس هرآنچه کاشت او مطلقاً برداشت

ه هسته ای گشته یک ملت خسته
با اندکی نرمش او هسته را بسته

ی یحتمل فردا شاعر غمین باشد
یا در رجایی شهر یا در اوین باشد.

(مثنوی شیخ و طناب) شعری از محمد مهدوی فر

بشنو از شیخی که مقبول خداست
غافل از دنیا و مشغول خداست
عشق او خدمت به خلق مستمند
بر سر موری نزد پای گزند
سالیانی خوب آمد فال شیخ
لحظه ای گم شد ولی اقبال شیخ
درتصادف گوش او مصدوم شد
از شنیدن تا ابد محروم شد
بس که او نزد خدا محبوب بود
خُلق او شایسته و مطلوب بود
کردگارش در عوض جبران نمود
چشمه ای از معرفت بر او گشود
پس شبی خوابید تا صبحی دمید
صحبت اشیا را او می شنید
دید اشیا را همه تسبیح گو
نیست حول و قوّه ای الا از او
بگذرم از شرح شیخ و ماورا
تا بپردازم به اصل ماجرا
روزی آمد شیخ با امر عیال
سوی بازاری سراسر قیل و قال
تا بگیرد گیره و میخ و طناب
کشمش و کبریت و انگور و گلاب
او دکانی یافت مملوّ از طناب
پس توقف کرد آنجا آن جناب
دید ناگه هر طناب بی زبان
در سخن افتاد با صاحب دکان
یک بلا اینک بیاید بر درت
دور کن او را به جان مادرت
هیچ یک از ما به دست او مده
تا که برگردد زِ هر جا آمده
سالها می کرد او بر ما جفا
نام ما بد نام کرد این بی وفا
سابقاً ما آبرویی داشتیم
چون که از خدمت فرو نگذاشتیم
هر کجا در چاه بود افتاده ای
یا که ماشین خراب و جاده ای
شاد شد از ما روان بنده ها
شد دعا بر ما و بر تابنده ها
بس که سر از ما به بالا برد او
سر بلندی های ما را برد او
او هزاران قامت شمشادگون
کرد با نفرت به دست ما نگون
وحشتی از ما به جانها ریخته
چون به هر میدان سری آویخته
شهر زیر پای ما افسرده شد
بس به دست ما گلو افشرده شد
غنچه ی نشکفته را پژمرد او
شرم و آزرم و حیا را خورد او
ای خداوند طناب این شیخ کیست ؟
خلقتی از چون تویی این حیف نیست؟
شیخ گفتا قدری آرام ای طناب
سر برون آور زِ وهم ناصواب
چون که هر زردی نباشد زردکی
یا که گردویی نشد هر گردکی
یادآور در شب ناایمنی
جامه ای از ما ربود اهریمنی
جامه ی ما بر تن خود کرد راست
قدر ما را پیش چشمان تو کاست
اجر ما نزد شما بی مزد بود
هر چه بود از جامه و از دزد بود
غصه پُر شد در طنین رعد شیخ
لیک بارانی نیامد بعد شیخ
یا دلیل شیخ ما جامع نبود
یا طناب از این همه قانع نبود
گفت کو شیخی نکوکار و امین؟
بر چه شیخی بعد از این آرم یقین؟
از کجا دانم که تو شیخ منی؟
یا همان دیو و دد و اهریمنی؟
پس چنین می گویدم عقل طناب
کن ز هر شیخی به هر جا اجتناب
خویش را آسوده کن ختم کلام
جامه ی مردم به تن کُن والسلام

شعر :نسل سوخته

Reza Amiri

dein Profilbild

وای بر منو روزگار من

غم وطن خوردن شده کار من

وای بر تو و روزگار تو
خیانت و اختلاس شده کار تو

من غم ملت خورم که ندارند نانی

تو غم لبنان و سوریه وغزه و به فکر آنی

فرزندان شما سوار ماشین آنچنانی
هی میخورید و ندارید سیرمانی

خوشا آنان که در این دنیا فهمی ندارند
ز ین بابت ز غم سهمی ندارند

آن دسته که دارند غصه و غم فراوان
بوود از برای زن و کودک بی نان

هیاهو هست فراوان از برای حق ایران
خمینی هم بود مدافع حق مستضعفان

ای که غم مردم تو را نیست
تو دانی حکمت این زندگی چیست

به هر آئین که گویی
نباشد خوب درویی

به ما گوییند نسل سوخته
گویی ما را با غم و درد خدا دوخته

تا که گویی حق من کو
شود حاکم خشمگین و چهره بر افروخته

به ما گویند نسل سوخته
گر کنیم اعتراض زنند بر تو انگ خود فروخته

به ما گوییند نسل سوخته
هزاران کودک جنگ چشم به در دوخته

نسلی که بهار و زمستانش یکی هست
نسلی که اعتیاد و فحشا در هم آمیخته

به ما گوبیند نسل سوخته
نسلی که از برای تغییر چشم به دست غرب دوخته

نسلی که حاکمانش وطن یک جا فروخته
نسلی از دویدن مثل سگ پا سوخته

سروده: رضا امیری

شعرزیباازپروین اعتصامی (شکایت پیرزن) تقدیم شمادوستان فرهیخته ام

 
روز شکار، پیرزنی با قباد گفت
کاز آتش فساد تو، جز دود و آه نیست
روزی بیا به کلبهٔ ما از ره شکار
تحقیق حال گوشه‌نشینان گناه نیست
هنگام چاشت، سفرهٔ بی نان ما ببین
تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست
دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد
دیگر به کشور تو، امان و پناه نیست
از تشنگی، کدوبنم امسال خشک شد
آب قنات بردی و آبی بچاه نیست
سنگینی خراج، بما عرضه تنگ کرد
گندم تراست، حاصل ما غیر کاه نیست
در دامن تو، دیده جز آلودگی ندید
بر عیبهای روشن خویشت، نگاه نیست
حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است
کار تباه کردی و گفتی تباه نیست
صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت
جز سفله و بخیل، درین بارگاه نیست
ویرانه شد ز ظلم تو، هر مسکن و دهی
یغماگر است چون تو کسی، پادشاه نیست
مردی در آنزمان که شدی صید گرگ آز
از بهر مرده، حاجت تخت و کلاه نیست
یکدوست از برای تو نگذاشت دشمنی
یک مرد رزمجوی، ترا در سپاه نیست
جمعی سیاهروز سیهکاری تواند
باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست
مزدور خفته را ندهد مزد، هیچکس
میدان همت است جهان، خوابگاه نیست
تقویم عمر ماست جهان، هر چه میکنیم
بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست
سختی کشی ز دهر، چو سختی دهی بخلق
در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست

شهر خواب آلود ما بیدار می خواهد چه کار گفته ام

می خواهد چه‌کار؟
به استقبال شاعرگرامیی که سروده بود: شهر خواب آلود ما بیدار می خواهد چه کار گفته ام
🌺🌺🌺🌺🌺
« شهر خواب آلود ما بیدار می خواهد چه کار»
از « خودی» ها پر شده، اغیار می خواهد چه کار؟
بزبز قندی فراوانند از تقلیدیان
جمعه هامان اینهمه نشخوار می خواهد چه کار؟
تا« عمر مختار» گشته مقتدای نسل ما
خلق و خوی احمد مختار می خواهد چه کار
شعرماها ثبت تاریخ است در شکل غزل
اینهمه دلاله در دربار می خواهد چه کار
«راهیان نور» داریم و هزاران «گریه زار»
این وطن گلگشت شالیزار می خواهد چه کار؟
روزمیهن شام تار است از جهالتهای شیخ
زیر و بم های نشاط تار می خواهد چه‌کار
تا صدای« غزه» هست و قارقار موشکش
گوش ما گلبانگ « موسیقار» می خواهد چه‌کار
فیلسوفان بر فراز منبر خود رأیی اند
شیخ‌ما درراه خود « اسفار» می خواهد چه کار
بی شکنجه بی ستم گفتیم ماها مجرمیم
حضرت قاضی ز ما اقرار می خواهد چه‌کار
تا « نژاد احمدی» محبوب ملت می شود
مرد میدانی « مصدق» وار می خواهد چه کار
«زندگی» را کشته اند این غمپرستان غیور!!
مجمع دلمردگان، کشتار می خواهد چه کار؟
بر سرِ دارند صدها بی گنه هر بامداد
ملت ما اینهمه سردار می خواهد چه کار
چون عباعمامه و سجاده از چین می رسد
خاک ایران صنعت و بازار می خواهد چه کار؟
تا که عطر « شهر ری» در مکربازار قم است
منطق الطیر دل عطار می خواهد چه کار؟
زودتربایدگذشت از دزدی میلیاردران
دادگاهی اینهمه کشدار می خواهد چه‌کار؟
غیر« افغانی» ندارد یک پناهنده ، وطن
کشور تریاک ِ ما، دیوار می خواهد چه کار
تابع اصل جهالت باش تا خندان شوی
این زمانه مردم دیندار می خواهد چه کار؟
اعتیاد وفقر و فحشا، ننگ این کاشانه نیست
خاک ایران مردم هشیار می خواهد چه کار
دست قانون چشم هارابست در انگار شیخ
چشم « امید» از پی دیدار می خواهد چه کار

استاد مصطفا بادکوبه ای

شعر:محرم

Reza Amiri

dein Profilbild

وای بر ما که نداریم دلخوشی جز غم
وای بر ما که خوشحالیم دوباره آمده محرم
از برای کودکان این سرزمین دلم میگیرد
جای شادی ز اکنون غم یاد میگیرند 

خیابان شده جولانگه دختران و پسران سیاه پوش
گویی میخواهند ساعتی مشکلات خود کنند فراموش

 

محرم آمده حاجی دوباره خودنمایی میکند
از برای اسم خویش هم  نذری میدهد هم گریه زاری میکند

 

محرم آمد جوانان به دنبال عشق و حالند
حسین کی هست به این حرفا کاری ندارند

 

محرم آمد بازار مداحان شلوغ است
نوحه ومرثیه میخوانند هر چند خود میدانند دروغ است

 

محرم از برای مداحان ماه پول است
نان شان از فرهنگ رو به افول است

 

آخوندها که شغلشان کاسبی ز دین است
این همه بدبختی ایران از برای همین است

 

جای آن که بر طبل تو خالی زنید
از برای کودکان کار آستینی بالا زنید

جای آن که نظری حسن یا حسین دهید
مادر یا دختری را از تن فروشیها رهید

 

به حال این سرزمین باید گریست
نمانده در امان حتی محیط زیست

 

سروده:رضا امیری

Copyright © 2015 radiopars.org Designed by Arman Charostaei.