مقالات

مساله‌ تابعیت و زوال ایده‌ حقوق بشر

بهنام دارایی‌زاده

ایده‌ محوری «حقوق بشر» این است که انسان‌ها به صرف انسان بودن، واجد یک سری از حقوق و آزادی‌ها هستند. به این معنا که تفاوت‌ انسان‌ها در نژاد، مذهب، جنسیت، گرایش‌ جنسی، زبان، باورهای اعتقادی و …، نبایستی مانعی برای بهره‌گیری آن‌ها از حقوق و آزادی‌هایی شود که در اسناد متفاوت حقوق بشری آمده و معرفی شده است.

IRAN+HUMAN+RIGHTS+POSTER

اسناد حقوق بشری گوناگون، از اعلامیه جهانی حقوق بشر تا کنوانسیون‌های معتبر اروپایی و …، همگی بر یک اصل اساسی تاکید دارند. این اسناد می‌گویند که هیچ یک از تفاوت‌های عموما غیرارادی و تحمیلی میان انسان‌ها، نبایستی دلیل یا توجیهی برای تبعیض‌های حقوقی یا بهانه‌ای برای محروم کردن افراد از حقوق و آزادی‌های‌شان شود.

با این حال، روشن است که واقعیت بیرونی در جهان ما چیز دیگری است. امروز حتی خوشبین‌ترین تحلیل‌گرها هم دیگر ادعا ندارند که ایده‌ حقوق بشر، در جایی از این جهان محقق شده است. تبعیض‌های حقوقی، واقعیتی غیرقابل کتمان در جهان است. دغدغه‌های امنیتی و ترس از حمله‌های تروریستی نیز هر روز بر دامنه‌ بیگانه‌‌هراسی‌های موجود می‌افزاید و در نهایت به تقویت ساختار‌هایِ آشکار یا نهان تبعیض می‌انجامد.

تابعیت افراد، از این جهت در بحث از حقوق بشر مهم است که ما در دنیایی نابرابر زندگی می‌کنیم. واقعیت امر این است که گستره‌ حقوق و آزادی‌های افراد را نه هویت‌های انسانی آنان، بل‌که در درجه‌ اول وضعیت تابعیتی یا بی‌تابعیتی آن‌ها مشخص می‌کند.

هر چند در مجموعه‌ قوانین بسیاری از کشورها، «تبعیض» بر پایه‌ جنسیت یا مذهب و … منع شده است، اما واقعیت‌های عینی یا تجربه‌های شخصی هر روزه‌‌ میلیون‌ها انسان در گوشه و کنار جهان، کماکان از وجود چنین تبعیض‌هایی در لایه‌های مختلف جامعه و حتی در ساز و کارهای اداری، رسمی و دولتی در کشورهای مختلف خبر می‌دهد.

shenasnamehاما آن‌چه بیش از همه پرده از این واقعیت حاکم بر می‌کشد و وجود این تبعیض‌های ساختاری را لو می‌دهد، نه تفاوت در جنسیت، مذهب یا نژاد‌های گوناگون انسانی، که یک موضوع صرفا سیاسی، قراردادی یا برساخته‌ خود انسان‌هاست: تابعیت افراد.

حقوقدان‌ها «تابعیت» را رابطه‌‌ دیپلماتیکی می‌دانند که میان افراد (اعم از حقیقی یا حقوقی) با یک دولت خاص برقرار است.

تابعیت، اساسا زاییده‌ پدیده‌ «دولت-ملت» است. به این معنا که ابتدا شما بایستی نظم حقوقی حاکم بر روبط بین‌الملل را بشناسید و سپس به چرایی رابطه‌ای بپردازید که میان دولت‌ها با شهروندان عادی تعریف شده است.

چرا تابعیت مهم است؟

تابعیت افراد، از این جهت در بحث از حقوق بشر مهم است که ما در دنیایی نابرابر زندگی می‌کنیم. واقعیت امر این است که گستره‌ حقوق و آزادی‌های افراد را نه هویت‌های انسانی آنان، بل‌که در درجه‌ اول وضعیت تابعیتی یا بی‌تابعیتی آن‌ها مشخص می‌کند. این که شما در دل خاورمیانه به دنیا آمده باشید یا در یکی از کشورهای به اصطلاح توسعه‌یافته‌ غربی، در بهره‌‌گیری واقعی و عملی شما از حقوق و آزادی‌های معرفی شده، حرف اول را می‌زند.

حق آموزش، حق دسترسی به خدمات درمانی رایگان، تامین اجتماعی، فراهم بودن حداقل‌های معیشتی، حق مشارکت در زندگی سیاسی، از کار افتادگی و …، همه و همه تا میزان تعیین‌کننده‌ای به این بر‌می‌گردد که شما کجایی هستید یا تابعیت چه کشوری را دارید؟

passport3«آزادی رفت‌ و آمد» مصداق بارز وجود چنین ساختار پرتبعیض‌ و نابرابری‌ست.

ماده ۱۳«اعلامیه جهانی حقوق بشر» می‌گوید هر شخصی حق دارد هر کشوری، از جمله کشور خود را ترک کند یا به کشور خویش بازگردد. واقعیت اما این است که علاوه بر امکانات مالی، گذرنامه شما‌ تعیین می‌کند که شما تا چه اندازه در این امر آزادید.

مساله هم تنها به این موضوع بر نمی‌گردد که تابعیت افراد، تاثیر مستقیمی بر دامنه‌ بهره‌گیری آنان از حقوق و آزادی‌های اعلام شده در اسناد دارد. موضوع‌های دیگری نیز در میان است: واقعیت این است که میلیون‌ها نفر در سراسر جهان، به دلایل مختلفی یا اساسا بی‌تابعیت هستند یا به طور عملی از حمایت‌های دولت متبوع خود بی‌بهره‌‌اند.

افراد به دلایل متفاوتی ممکن است تابعیت خود را از دست بدهند. پناهندگی و تعارض میان قوانین کشورها (به ویژه در ثبت ازدواج با بیگانگان یا تولد کودکانی که والدین‌ آن‌ها تابعیت‌های متفاوتی دارند)، از شایع‌ترین مواردی است که ممکن است به بی‌تابعیتی افراد بیانجامد.

هزاران پناهنده سیاسی در جهان، نه به کشورهای خود سفر می‌کنند و نه گذرنامه‌ آن کشورها را دارند و نه حتی حاضرند پای‌شان را به نمایندگی‌ها یا سفارت‌خانه‌های این کشورها بگذارند. برخی از این افراد هنوز تابعیت کشور‌های میزبان را هم به دست نیاورده‌اند.

این در حالی است که بر پایه‌ ماده‌ ۱۵ اعلامیه جهانی حقوق بشر، تمامی افراد حق دارند تابعیت داشته باشند و هیچ‌کس را نمی‌توان به صورت خودسرانه از تابعیتش محروم کرد.

مساله مهمی که معمولا در بحث از تابعیت و تاثیر آن در حقوق بشر نادیده گرفته می‌‌شود، این است که ممکن است افراد در ظاهر نیز تابعیت کشوری را داشته باشند، اما به طور عملی و واقعی هیچ حمایتی از سوی دولت‌ متبوع خود دریافت نکنند. وضعیت‌ میلیون‌ها پناهنده و پناهجو، به ویژه وضعیت آن دسته از پناهندگان سیاسی که با حکومت‌های خود مساله دارند، دقیقا مصداق چنین شرایطی است.

هزاران پناهنده سیاسی در جهان، نه به کشورهای خود سفر می‌کنند و نه گذرنامه‌ آن کشورها را دارند و نه حتی حاضرند پای‌شان را به نمایندگی‌ها یا سفارت‌خانه‌های این کشورها بگذارند. برخی از این افراد هنوز تابعیت کشور‌های میزبان را هم به دست نیاورده‌اند. لذا با تعریف یا دیدگاهی، این افراد را نیز باید در شمار افراد بی‌تابعیت به حساب آورد.

سال‌ها پیش هانا آرنت و بعدها بسیاری دیگر از نظریه‌پردازان عمدتا چپ جریان انتقادی، از جمله جورجو آگامبن، به تناقضی ذاتی که میان ایده‌ حقوق بشر و مفهوم دولت-ملت وجود دارد اشاره کردند. از نظر آگامبن، «در دل نظام سیاسی دولت-ملت، هیچ فضای مستقلی برای خود انسان از آن حیث که انسان است و قطع نظر از هر صفت و خصوصیتی (نظیر شهروندی) در کار نیست. کم‌ترین گواه این مدعا، این واقعیت است که حتی در بهترین دولت‌های ملی، فرد پناهنده همواره منزلت و وضعیتی موقت دارد.»[۱]

وضعیت فعلی در خاورمیانه، موج میلیون‌ها پناهجویی که می‌خواهند خود را به اروپا برسانند و سیاست‌های راست‌گرایانه‌ دولت‌های اروپایی در قبال بحران حاضر، به روشنی گویای دیدگاه آگامبن و سایر منتقدانی است که از زوال ایده‌ حقوق بشر در چهارچوب نظام دولت-ملت‌ صحبت کرده‌اند.

کشورهای اروپایی که خود را پای‌بند مترقی‌ترین اسناد حقوق بشری می‌دانند، حال به طور رسمی میلیاردها یورو هزینه می‌کنند تا میلیون‌ها انسان را از حق زندگی در مکانی امن محروم کنند.دولت ترکیه اخیرا با اتحادیه اروپا توافق کرده است که در قبال دریافت پول و وعده‌های سیاسی، مانع عبور پناهجوها به اروپا شود. هیچ چیزی به مانند این سیاست دولت‌های غربی در قبال مساله‌ پناهندگی نمی‌تواند ضرورت تغییر در نظم سیاسی-دیپلماتیک کنونی را نشان دهد.

هر چند دولت‌ها ناقضان اصلی حقوق بشرند، با این حال نباید فراموش کرد که «نهاد دولت‌» نقش بسیار مهم و برجسته‌ای هم در تحقق حقوق بشر دارد.

به باور بسیاری از تحلیل‌گران حقوقی، بدون نقش و کارکرد نهاد دولت، اساسا تحقق موازین حقوق بشری به ویژه در خصوص حقوق اقتصادی-اجتماعی ناممکن است. با این حال به نظر می‌رسد که برای تحقق واقعی موازین حقوق بشر، لازم است که انسان‌ِ فردا از مفهوم «دولت‌های ملی» فراتر رود. در چهارچوب دولت‌های ملی، چیزی جز تبعیض، نابرابری‌، بیگانه‌هراسی و در نهایت فاشیسم، تقویت و بازتولید نخواهد شد.

پلیس در ایران

 همانطور که میدانید در همه جای دنیا پلیس حافظ امنیت مردم است و قاعدتا وقتی انسان پلیس را می بیند باید احساس امنیت کند

ولی متاسفانه در کشور ایران این دقیقاً بر عکس میباشد وقتی شخصی ماشین پلیس میبیند دوچار ترس و استرس میشود . که دلایل آن بر همگان مشخص است برخورد نیروی انتظامی و یا پلیس در ایران با شهروندان بسیار زننده است به طوری که حرمت و کرامت انسانی را زیر سوال می برند و طرف را تحقیر میکنند،در واقع اینگونه رفتار در حکومت ایران نهادینه شده است چرا که از همان راس حکومت تا پایین همگی کوشش برای حفظ نظام میکنند و اینگونه رفتارها اصولا برای ایجاد رعب و وحشت در بین جامعه انجام می باشد که اگر به طور مثال مردم به شرایط حاکم اعتراض کنند بدانند که با چه رفتاری روبرو خواهند شد. و اینگونه رفتارها با همه اشخاص یکسان انجام می شود و فرقی نمی کند که به چه جرمی دستگیر شده باشی.من آرزو میکنم که هیچ شخصی سر و کارش با نیروهای پلیس و یا انتظامی نیفتد چون واقعا با انسانهایی بسیار وحشی وخطرناک و با رفتارهایی زننده روبرو خواهد شد ،چون برای خود من این اتفاقات پیش آمده و از نزدیک شاهد آن بودم با چند تن از دوستانم در خیابان با ماشین بودیم که پلیس ما را دستگیر کرد و چون در ماشین یک عدد قوطی مشروب داشتیم ما را با توهین و کتک کاری به کلانتری بردند و چون جمعه بود و معمولا دادگاه تعطیل است ما را پیش قاضی کشیک فرستادند و او هم ما را به زندان اوین فرستاد آنها حتی به ما اجازه ندادند که به خانوادهایمان اطلاع دهیم طبق بند 5 ماده واحده قانون احترام به آزادی های مشروع شهروندی هر متهم حق دارد از ماموران بخواهد در اولین فرصت به خانواده او اطلاع دهند تاسرنوشت او مطلع شوند و در صورت لزوم برای آزادی او وثیقه یا کفیل آماده کنند. ولی آنها با رفتارهای خشن و زننده و حرفهای رکیک ما را به زندان اوین منتقل کردند ما هم چون اجازه نداشتیم به خانواده اطلاع دهیم مجبور شدیم در زندان بمانیم و بعد از 2 روز ما را با تعدادی دیگر با یک ماشین زندان که اتوبوس بود و صندلی هم نداشت و تمام شیشه های آن را با میله های آهنی بسته بودند به طوری که بیرون را نمیتوانستی ببینی و به همه ما پابند و دستبند زده بودند سربازان با اسلحه بالای سرمان ایستاده بودند که انسان فکر میکرد که حتماً این افراد یا قاتل هستند و یا جانی که اینگونه شرم آور وتوهين آمیز به زندان قزلحصار فرستادند و در طول راه بارها با توهین و رفتارهای زننده ما را مورد آزار و اذیت قرار میدادند، در زندان هم تا ما بخواهیم به خانوادهایمان اطلاع دهیم که برایمان وثیقه بگذارند چند روز در آنجا بودیم که واقعاً خیلی بد بود و در روحیه ما تاثیر بسیار بد ومنفی گذاشت که هنوز هم که سالهاست از آن میگذرد بسیار خاطره بدی در ذهنم بجای گذاشت و بعد از چند وقت از دادگاه احضاریه فرستادند و در دادگاه برای هر یک از ما حکم شلاق و جریمه نقدی بریدند که در همان روز اجرای احکام این حکم را جرا کرد و به هر یک از ما 30 ضربه شلاق زدند فقط به جرم اینکه این 3 جوان در داخل ماشین خود یک قوطی مشروب داشت و تمام آن جوانانی که در آن روز با ما به زندان قزلحصار فرستادند اکثریت به جرم های مشابه مثل همین مشروب و یا با دختری او را دستگیر کرده بودند. واقعا این رفتار زننده پلیس با ما باعث شد که خیلی از دوستانم که در خارج از ایران زندگی می کنند و از آن فضا دور هستندبا دیدن ماشین پلیس دوچار ترس و استرس شوند .حکومت ضد بشری ایران با استفاده از نیروهای پلیس بد اخلاق و بد رفتار و سیستم قضایی فاسد و نا عادل روزانه هزاران شهروندرا به جرائم مختلف شکنجه و زندانی و یا اعدام میکنند، که اینگونه رفتارها مقایر با حقوق شهروندی و اعلامیه جهانی حقوق بشر با تاکید بر احترام به کرامت انسان و بزرگداشت شان و منزلت ذاتی انسان نگاشته شده و مبنای کنوانسیون های سازمان است . ماده 5 اعلامیه جهانی حقوق بشر بیان می دارد که احدی را نمیتوان تحت شکنجه یا مجازات با رفتاری قرار داد که ظالمانه و یا بر خلافانسانیت و شئون بشری باشد .ایران کنوانسیون ضد شکنجه و رفتار یا مجازات خشن غیر انسانی یا تحقیر کننده را امضا نکرده است ولی دیگر کنوانسیون های سازمان ملل متحد رفتار تحقیر آمیز و شکنجه را منع میکند.به عنوان مثال ماده 7 کنوانسیون بین المللي حقوق مدنی و سیاسی سازمان ملل متحد تصریح میکند که هیچ کس نباید در معرضشکنجه یا رفتار تحقیر آمیز و یا مجازات غیر انسانی و وحشیانه قرار گیرد فردی که مرتکب جرمی میگردد به خاطر هر جرمی که مرتکب شده در دادگاه مورد قضاوت قرار می گیرد و بر اساس رای دادگاه مجازات میشود ولی احترام به کرامت انسانی او باید حفظ شود مجازاتها ی تحقیر کننده و توهین آمیز نه تنها از طرف سازمان ملل بلکه از سوی سازمان های مدافع حقوق بشر همچون عفو بین الملل نیز بشدت محکوم شده زیرا بشر مترقی و دنیای مدرن خواهان حذف همه اشکال مجازات ظالمانه غیر انسانی و توهین آمیز است.

رضا امیری

بهاییت در ایران

نقض سیستماتیک حقوق بهاییان در ایران از صدر حکومت ایران نشئت میگیرد، در ایران حاضر بهایی ها از اکثر حقوق شهروندی محروم هستند یکی از مهمترین آنها حق تحصیل میباشد بهایی ها حدود 30 سال است که نمی توانند به دانشگاه با وجود نخبگان زیادی که در این اقلیت هست بروند ، از امنیت شغلی برخوردار نیستند نمی توانند شغل مناسبی داشته باشند به دلیل بهایی بودن در کارهای دولتی اجازه وارد شدن ندارند . حتی بیزنس های شخصی هم غریب به اتفاق تعطیل میشود. به عنوان مثال در شهر سمنان اکثر مغازه های بهایی تعطیل شده اند و صاحبان آنها در زندان هستند فقط به جرم بهایی بودن حق مالکیت هم ندارند و اموالشان هم مصادره میشود کاملاً بدون دلیل . کودکان بهایی خیلی وقتها جلویی بچه های دیگر تحقیر میشوند بخاطر دینشان، و اما مشکلات بهاییان تا جایی هست که مردگان بهاییان هم در آسایش نیستند چون از طرف دولت با بولدوزر قبرستانهای بهایی ها را ویران میکنند. در واقع این مشکلات در قانون اساسی ایران نهادینه شده است و بهاییت در ایران به رسمیت شناخته نمیشود. در حالی که طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر تمام افراد میبایست خارج از رنگ نژاد دین مذهب جنسیت از تمام حقوق شهروندی برخوردار  و مساوی باشند. ولی متاسفانه کار بدانجا رسیده است که بهاییت در ایران جرم محسوب می شود و خانواده های بهایی هیچگونه حقی در ایران  ندارند و عده ای نا آگاه که قطع به یقین از طرف حکومت ایران حمایت می شوند دست به آزار و اذیت بهاییان می زنند خود نظام هم به صورت سیستماتیک آنهارا مورد آزار و اذیت قرار میدهد و حقوق  شهروندی آنها را نادیده می گیرد وهمه روزه شاهد دستگیری بهاییان فقط به جرم بهایی بودن هستیم. و چه خانواده های را که از هم میپاشد بهاییان که میکوشند تا با کمترین امکانات مناسک و مراسم های مذهبی خود را به فرزندان خود آموزش بدهند ولی با مخالفت حکومت روبرو هستند. به طور مثال بنیاد یاران که اعضای آن از هفت نفر تشکیل میشد همگی دستگیر و به حکم های سنگین زندان محکوم شدند که حتی این افراد از حقوق اولیه زندان هم مثل ملاقات حضوری یا غیر حضوری ویا تلفن و مرخصی محروم هستند به طور مثال خانم فریبا کمال آبادی که یکی از اعضای گروه یاران که به علت بهایی بودن بیست سال حکم گرفته اجازه شرکت در مراسم عروسی دخترش را نیافت مادری که هفت سال است در زندان به سر می برد و  یک بار هم مرخصی نیامده، خانم کمال آبادی حتی تقاضا کرده بود

نقض سیستماتیک حقوق بهاییان در ایران از صدر حکومت ایران نشئت میگیرد، در ایران حاضر بهایی ها از اکثر حقوق شهروندی محروم هستند یکی از مهمترین آنها حق تحصیل میباشد بهایی ها حدود 30 سال است که نمی توانند به دانشگاه با وجود نخبگان زیادی که در این اقلیت هست بروند ، از امنیت شغلی برخوردار نیستند نمی توانند شغل مناسبی داشته باشند به دلیل بهایی بودن در کارهای دولتی اجازه وارد شدن ندارند . حتی بیزنس های شخصی هم غریب به اتفاق تعطیل میشود. به عنوان مثال در شهر سمنان اکثر مغازه های بهایی تعطیل شده اند و صاحبان آنها در زندان هستند فقط به جرم بهایی بودن حق مالکیت هم ندارند و اموالشان هم مصادره میشود کاملاً بدون دلیل . کودکان بهایی خیلی وقتها جلویی بچه های دیگر تحقیر میشوند بخاطر دینشان، و اما مشکلات بهاییان تا جایی هست که مردگان بهاییان هم در آسایش نیستند چون از طرف دولت با بولدوزر قبرستانهای بهایی ها را ویران میکنند. در واقع این مشکلات در قانون اساسی ایران نهادینه شده است و بهاییت در ایران به رسمیت شناخته نمیشود. در حالی که طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر تمام افراد میبایست خارج از رنگ نژاد دین مذهب جنسیت از تمام حقوق شهروندی برخوردار  و مساوی باشند. ولی متاسفانه کار بدانجا رسیده است که بهاییت در ایران جرم محسوب می شود و خانواده های بهایی هیچگونه حقی در ایران  ندارند و عده ای نا آگاه که قطع به یقین از طرف حکومت ایران حمایت می شوند دست به آزار و اذیت بهاییان می زنند خود نظام هم به صورت سیستماتیک آنهارا مورد آزار و اذیت قرار میدهد و حقوق  شهروندی آنها را نادیده می گیرد وهمه روزه شاهد دستگیری بهاییان فقط به جرم بهایی بودن هستیم. و چه خانواده های را که از هم میپاشد بهاییان که میکوشند تا با کمترین امکانات مناسک و مراسم های مذهبی خود را به فرزندان خود آموزش بدهند ولی با مخالفت حکومت روبرو هستند. به طور مثال بنیاد یاران که اعضای آن از هفت نفر تشکیل میشد همگی دستگیر و به حکم های سنگین زندان محکوم شدند که حتی این افراد از حقوق اولیه زندان هم مثل ملاقات حضوری یا غیر حضوری ویا تلفن و مرخصی محروم هستند به طور مثال خانم فریبا کمال آبادی که یکی از اعضای گروه یاران که به علت بهایی بودن بیست سال حکم گرفته اجازه شرکت در مراسم عروسی دخترش را نیافت مادری که هفت سال است در زندان به سر می برد و  یک بار هم مرخصی نیامده، خانم کمال آبادی حتی تقاضا کرده بود
که با دستبند در مراسم عروسی فرزندش ترانه حاضر شود که با تقاضای او موافقت نشد. و این مادر با نوشتن نامه ای به فرزندش اکتفا کرده، من سعی کردم که گوشه ای از رنج های این مادر را در نامه ای که نوشته بود بنویسم. در این لحظه که قلم به دست گرفته ام و برایت می نویسم دریای سرور در من موج میزند و امواج شعف بر ساحل قلب می کوبد.برخی چنین گمان کنند که درد و رنج همواره با حزن و اندوه ملازم است اما اینگونه نیست. چه که می توان در اوج درد و رنج در فضای بی کران سرور بال گشود و در آسمانهای رفیع شادمانی پرواز نمود. این درد چیست و این سرور کدام است؟
این درد، درد فراق است، درد هجر مادری است که سالیانی چند از کودکش دور گشته، بی مدد زبان برایش ترنمات عاشقانه سروده، با هیکل خیال تنگ در آغوشش فشرده و گرمایش بخشیده، بی چشم سر برآمدن و بالا کشیدنش را نگریسته و اکنون با چشم روح، او را آراسته و برازنده در لباس سفید عروسی نظاره می کند.
این درد، درد فراق است، درد هجر کودکی است که از مادر جدا گشته و بی آنکه سهمش را از حق مادری بستاند، رشد کرده و بالیده. در لحظات تلخ و شیرین کودکی، در اوقاتی که سخت نیازمند گرمای مادر بوده اورا در کنارش نداشته و اکنون نیز در زیباترین و با شکوه ترین لحظات حیاتش، در مراسم ازدواجش جای مادر را خالی می یابد.
این درد رایحه ای دلپذیر دارد زیرا آکنده از عطر خوش سرور است: این سرور، سرور مادری است که کودکش را جوانی برازنده می یابد، او را مصمم و استوار میبیند، کردارش را متین، انتخابش را فرید و آمالش را منیع مشاهده می کند و انتخابش را می ستاید.
این سرور، سرور کودکی است که معنای هجر مادر را در می یابد و با گام نهادن در مسیر خدمت این معنا را غنا می بخشد و اکنون دست در دست فرید مسیر خدمت را با قوت و سرعتی افزون تر از قبل می پیماید.
ترانه و فرید عزیزم
می دانم که مرا به خاطر تمامی قصورهایم خواهید بخشید. می دانم که عذر مرا از عدم حضورم در این شادترین اوقات حیاتتان خواهید پذیرفت. می دانید که با تار و پود جانم و با تمامی سلولهای وجودم در کنارتان هستم و دعایم در فضای مراسمتان آکنده است. می دانید که تمامی تلاشم را برای حضورم به کار گرفته ام: می دانید که برای شرکت در مراسم ازدواجتان درخواست مرخصی نموده ام و امروز پس از گذشت حدود 7 سال از در بند شدنم حتی در شرایطی چنین خاص با درخواستم موافقت نکرده اند. می دانید که پس از رد درخواست مرخصیم تقاضای اعزام چند ساعته ولو تحت الحفظ و با دستان بسته و با حضور مامور نموده ام. حتی هم بندی های مهربانم نیز طی ارسال مکتوبی به مسوولین، این درخواست را از جانب خود مطرح ساختند.
اگرچه موافقت اولیه با این درخواست، موجب امیدواری و شادی شما شد و سعی نمودید برنامه هایتان را تغییر و با شرایط جدید تطبیق دهید، اما پس از چند روز با آن نیز مخالفت گردید.
پس از اعلام این مخالفت به من، زمانی که از دفتر کارشان خارج شدم، خود به دنبالم فرستادند و قول انجام سومین درخواستم یعنی اجرای عقد در زندان اوین را دادند. قرار شد اتاقی در ساختمان اجرای احکام در اختیارمان گزارده و عقد با حضور حداکثر ده نفر برگزار گردد و من این قرار نهایی را تلفنی به اطلاعتان برسانم. اگر چه شما از مخالفت با اعزامم محزون شدید ولی با اعتماد به قول مسوولین به این آخرین امکان دل بستید و بار دیگر برنامه هایتان را تغییر و با شرایط جدید تطبیق دادید، اما سرانجام اعلام نمودند که با شق سوم نیز مخالفند و چنین شد که من امکان حضور در عزیز ترین لحظه ی حیاتمان را نیافتم.
می بینید با چه روشی با زندانی رفتار می شود؟ و چه شکنجه ی نامحسوسی به کار بسته می شود؟ گویی با سنگی و چوبی بی جان روبرویند که هر نوع به آن ضربه زنند با آن بازی کنند و پرتابش نمایند چیزی حس نکند.(اما سخت در اشتباهند زیرا در آن هنگام نه ما، که خودشان همچون آن سنگ و چوبند و از تمامی احساسات انسانیشان عاری چه که قادر به درک احساسات عمیق مادری و فرزندی نیستند.)
ترسشان از کیست و بیمشان از چه؟ از مادری است که فقط و فقط به جرم اعتفاد به دیانت بهایی باید بیست سال از ایام حیاتش را در زندان بگذراند و پس از گذشت حدود هفت سال حتی برای چند ساعت از شرکت در مراسم ازدواج فرزندش محروم باشد؟ جرم من زیباترین جرم عالم است. جرمی است که نه تنها من بلکه تمامی نسل های آینده ی من نیز به آن افتخار می کنند. جرمی است که در طی تاریخ، تمامی اولیا و انبیا به جهت داشتن آن متاعب عظیمه و مصائب شدیده دیده اند. جرم من پرستش خداوند یکتا و اذعان به حقانیت تمامی ادیان الهی است. جرم من کوشش به جهت تحقق آرمان وحدت عالم انسانی و صلح عمومی است. جرم من پروراندن آرزوی خدمت به عالم بشری در سر و عشق آدمی در دل است.جرم من تلاش در احیای کشور مقدسمان ایران و اعتلا و سرافرازی آن است.
بگذارید باز هم برایتان از سرور بگویم که با تابش و درخشش بی نظیرش تجلیات درد و رنج را بی رمق، بل محو می سازد.
ترانه ی گلم، اگر با جدایی من، به ظاهر از موهبت داشتن مادر محروم شد از موهبت بزرگ تر مادری مهربان تر بهره مند گردیدی و فریبای دیگری آغوش پر مهرش را بر تو گشود. همان طور که در طول حیاتت آغوش گرم مادران دیگری را نیز تجربه کرده ای: عالیه زرین کار، فیروزه اولادی، فریبا اشراقی و بسیاری از عزیزان دیگر و اینچا من با قلمی عاجز و بیانی نا توان، عشق و ایثارشان را ارج می نهم.
جلوه ی دیگر سرور و شادکامی نصیب من است: من نیز اگرچه از همراهی و زندگی در کنار دو دخترم محروم شده ام، اما به داشتن دختران عزیزی مفتخر گشته ام که علاوه بر من، ایران و ایرانیان به داشتن ایشان افتخار خواهند نمود.
کسانی که با کمالات و قابلیاتی بی نظیر بهای گزاف گذر عمر، استعداد و جوانی خود در زندان را در ازای کسب عزت و سربلندی ایران عزیز می پردازند. این است تحقق آرمان ما:جهان یک خانواده گردد و روابط آدمیان همانند روابط مادران و دختران ؛ پدران و پسران و خواهران و برادران، عاشقانه شود.

رضا امیری

کتاب «امیل»، نوشته‌ ژان ژاک روسو، فیلسوفِ فرانسوی ‌‌ـ‌ سوئیسی را اغلب می‌شناسند؛ این کتاب درباره‌ تربیت کودک و در حقیقت، در دفاع از حقوق کودکان، نوشته شده است.

محمود صباحی 

کتاب «امیل»، نوشته‌ ژان ژاک روسو، فیلسوفِ فرانسوی ‌‌ـ‌ سوئیسی را اغلب می‌شناسند؛ این کتاب درباره‌ تربیت کودک و در حقیقت، در دفاع از حقوق کودکان، نوشته شده است.

RZWeblog_Violence

می‌دانید چرا ژان ‌ژاک روسو این کتاب را نوشت؟ برای این که او باعث مرگ پنج کودک شده بود. او در کتاب «اعترافات» خود، اعتراف می‌کند که پنج کودک از همسرش ترز متولد شده‌ بودند که او آن‌ها را به نوانخانه سپرده است و هر پنج‌تایِ ‌آن‌ها نیز در آن جا مُرده‌اند؛ و فقط این نبود؛ زندگی او آمیخته‌ انواع فساد و روابط نامشروع با زنان شوهردار بود اما چنان که می‌دانیم، او از نظرگاه فکری از انسانی‌ترین و عالی‌ترین چهره‌های تاریخ فرهنگی اروپاست. او از مهم‌ترین و نخستین اندیش‌ورزانی است که در قرن هژدهم میلادی، به گونه‌ای مستقیم و مشخص حقوق بشر را به موضوع اندیشه بدل کرد.خانم هانا شیگُلا، بازیگر آلمانی، که در اغلب فیلم‌های فاسبیندر کارگردان مشهورِ آلمانی، نقش ‌اول را داشته، در یک مصاحبه با مجله‌روزنامه‌ زود‌دویچه می‌گوید: «مسأله‌ای که در او [ فاسبیندر] خیلی اسف‌بار بود، این بود که از یک طرف می‌گفت آزادی از جایی آغاز می‌شود که سرکوب پایان یافته باشد، اما از طرف دیگر، خود او سرکوب‌گری قهار بود. چنان که برای او اثبات عشق چیزی جز حرف‌شنوی بنده‌وارانه نبود. برای من همچنان این پرسش مطرح است که چگونه کسی می‌تواند با فیلم‌های خود به این منظور بجنگد که انسان لگد‌کوب نشود اما خود او همزمان او را لگد بزند؟»

فاسبیندر اگر می‌تواند از اجحاف و ظلمی که به زنان، به اقلیت‌ها، به دوجنس‌گریان، به هم‌جنس‌گرایان، به کارگران و مهاجران می‌رود چنان عالی و هنرمندانه در فیلم‌های‌اش پرده بردارد از این روست که او خود درگیرِ همه‌ ‌آن‌‌هاست: به زنان ظلم می‌کند، مردی است دو جنس‌گرا و در مقام کارگردان نیز به روی صحنه یک مستبد تمام عیار است و با زیردستان خود خشن و تحقیر آمیز رفتار می‌کند. اما تفاوت او با دیگرانی که همین کار را می‌کنند این است که از کرده‌یِ خود آگاه و پیرامونِ آن دغدغه‌مند است و تئاترها و فیلم‌هایی را هم که کارگردانی کرد، بازتاب همین دغدغه و نگرانی فردی او بودند. همچنان که ژان‌ژاک روسو، وقتی کتاب امیل را می‌نویسد آگاهی خود را از خود آشکار می‌کند. او چندان شجاعت اخلاقی دارد که مسؤولیت اعمال خود را بپذیرد و ناروایی خود را نسبت دیگران انکار نکند.

یک روحِ زنده‌ بیدار که نسبت به شرایط و مناسبات ناروایِ انسانی هشیار است، نمی‌تواند ادعا کند که خود چنین نکرده و چنین نبوده، وگرنه چگونه می‌توانسته با آن شرایط و مناسبات به مثابه اعمال و رفتارهای ناخودگاه‌اش رو به رو شود و در آن‌ها و درباره‌ آن‌ها بیندیشد؟

وقتی انسانی چون آگوستین قدیس مصمم می‌شود که  قدیس و تارک دنیا شود، باید شهوتران قهاری بوده باشد و او چنین هم بود و روسپی‌خانه‌ای در رُم نبود که او به ‌آن‌جا سر نزده باشد؛ وگرنه، قدیس شدن او چه ضرورتی و چه معنایی می‌توانست داشته باشد؟ ـــ قدیس شدن او  بی‌تردید گونه‌ای قیام و مبارزه علیه خود او بوده است. او می‌خواسته به توان ستمگری خود مهار بزند و در این میان، هرکس راه و روش و امکانات ذهنی و روانی خود را باید پیدا کند.  همچنان که اغلب نویسندگان و هنرمندان راستین کار و زندگی‌شان نبوده، مگر شورشی علیه خود موروثی‌ و فرهنگی‌شان!

انسان باید با موضوعی در نزاع و کشمکش باشد که بتواند به آن فکر کند و درباره‌ آن بنویسد. این مسأله درباره‌ من نیز صادق است؛ یعنی من نیز که گاهی درباره زنان و مسائل آن‌ها می‌نویسم، چه بسیار  خشونت‌ها که روا نداشته‌ام به زنان. اول از همه هم، به مادر و خواهرانم و سپس نیز به زنانی که همسر و همدم من شده‌اند.

Mahmoud Sabahi

دلایل و علل رخ داد این خشونت‌ها نه هرگز مهم‌اند و من حتی از این که ادعا کنم خشونت من، در حقیقت، پاسخی به رفتار خشونت‌آمیز آنان بوده، شرم دارم چرا که از دید من، این خود  اِعمال خشونت است که به هیچ ‌طریقی نباید توجیه شود و به جامه‌ عقل درآید، حتی اگر من مدعی شوم که به قصد دفاع بوده. از دید من، استدلالی که خشونت را عقلانی و ضروری جلوه می‌دهد، حتی در مقابل خشونت و احساسِ خطر از سوی طرف مقابل، هرگز پذیرفتنی نیست.

انسان باید به چنان غنای روانی و توسعه عقلانی دست یابد که بتواند بدون اعمال خشونت از خود دفاع کند و همزمان تسلیمِ اراده‌ و خواست خشونت‌گرایان هم نشود.

نه فقط من، بلکه هیچ‌کس حق ندارد رفتارِ سرکوب‌گر و خشونت‌آمیز را منطقی جلوه دهد چرا که آغازِ خشونت، آغازِ کشتن است و کشتن هرگز نباید اتفاق بیفتد. از دید من، یک فرمان و یک حکم اخلاقی بیش‌تر نمی‌تواند در این جهان وجود داشته باشد: نکُش! قتل نکن! اگر چه من ترجیح می‌دهم این حکم اخلاقی را به چنین گزاره‌ای بدل کنم: کشتن را آغاز نکن! یعنی خشونت نورز!

ما دست‌پرودگان فرهنگی هستیم که با نکبت خشونت و جبر به ما حُقنه شده است؛ فرهنگی که از بیخ و بن ساز و کارش علیه زنان و ارزش‌های زنانه است. این فرهنگ، از ما در این جهان با خشونت استقبال می‌کند یعنی به محض تولد، نخستین سیلی زندگی خود را از آن دریافت می‌کنیم و مزه‌ نخستین خشونت‌ را از آن می‌چشیم.

هرگز از یادم هنوز نرفته که نخستین آموزه‌ای را که پیرامون زنان از محیط خانوادگی و اجتماعی‌ام دریافت کردم حدیثی بود که از پیامبر اسلام نقل می‌شد۱: مرد باید به کلی معکوس خواست زن عمل کند؛ حتی اگر چنان به نظر برسد که به ضرر اوست. همچنین بارها و بارها من در زمانه‌ نوجوانی از آموزگاران و مهتران فرهنگی ‌شنیدم که می‌گفتند: زن موجود ناقص‌العقلی است که در مقایسه با مرد، تنها نیمی از قوه‌ فهم و شعور را در تصرف خود دارد.

دراین زمینه، اگر نخواهیم خود‌مان را بفریبیم، تفاوتی میان پیش و بعد از اسلام وجود ندارد و راستش را اگر بخواهید، فرهنگ ایران پیش از اسلام، از اسلام هم بنا بر دلایل جامعه شناختی که این‌جا فرصتی برای پرداختن به آن‌ها نیست، زن‌ستیزتر  بوده است.

این آواز و طنین فرهنگی است که ما در دامن آن بزرگ شده‌ایم و به آن افتخار می‌کنیم: زن چه باشد ناقصی در عقل و دین/ هیچ ناقص نیست در عالم چنین/ در جهان از زن وفاداری که دید/ غیر مکاری و غداری که دید.(جامی در سلامان و ابسال)؛ و یا: زنان چون ناقصان عقل و دین‌اند/ چرا مردان ره آنان گزینند (ناصر خسرو)  و یا در ویس رامین آمده: زنان در آفرینش ناتمام‌اند/ چرا که خویشکام و زشت‌نامند.

سعدی شیرازی با خوش زبانی به ما می‌آموزد: چو در روی بیگانه خندید زن/ دگر مرد گو لاف مردی مزن ــــ و اوحدی مراغه‌ای هم چنین افاضاتی می‌کند:

زن چو بیرون رود، بزن سختش/ خود نمایى کند، بکن رختش

ور کند سرکشی، هلاکش کن/ آب رخ می‌برد، به خاکش کن

عشق داری، بزن مگوى که: هست/ که ز دستان او نشاید رست

زن چو مارست، زخم خود بزند/ بر سرش نیک زن که بد بزند

زن چو خامى کند بجوشانش/ رخ نپوشد، کفن بپوشانش

زن خود را قلم به دست مده/ دست خود را قلم کنى زان به

زان که شوهر شود سیه جامه/ به که خاتون کند سیه نامه

ما مردان از همان کودکی و نوجوانی با چنین ترهاتی به مثابه آموزه‌های اخلاقی و فرهنگی بزرگ می‌شویم.

راست این است که این ادبیات، این زبان و این فرهنگ که این جامعه به آن زیاده مفتخر است، خود بر سرِ راه گشایش و تغییرِ سرنوشت زنان در جامعه چون صخره سنگی عظیم ایستاده است و این بدیهی است که تا سرنوشت زنان دگرگون نشود، سرنوشت مردان نیز هرگز دچار دگرگونی و گشایش نخواهد شد. گویا این فرهنگ و این جامعه تمام نیرو و توان‌ ذهنی و اقتصادی‌اش را صرف این می‌کند که مبادا زنی قلم به دست گیرد و زنی مطابق میل و اراده خودش زندگی کند.

اندرونه‌ ما آکنده از آرزوها و آموزه‌‌های خشونت علیه زنان است و من هم با زنانی که در زندگی من بوده‌اند، بسیار ناروا بوده‌ام و با هر کدام به گونه‌ای ناروا؛ و در حقیقت چه زنانی را که نکشته‌ام. کشتن که فقط با چاقو و تفنگ نیست، بلکه با کلمات و با رفتارها و نیز با داوری‌هایِ خود نیز می‌توانیم بکشیم، تجاوز کنیم و تحقیر کنیم….و من هم از این خشونت‌گری مدام علیه زنان هرگز مبرّا نبوده و نیستم و از این رو، هر وقت که خبر تجاوز و کشتن و تحقیر زنان را می‌شنوم، خودم را در آن‌ها دخیل و سهیم احساس می‌کنم؛ گویا که من نیز در این مناسک زن‌کشی شرکت داشته‌ام، بدون آن که برای من مهم باشد که این اتفاق بس ناگوار در کجای این کره‌ خاکی روی داده است.

شاید شرم، مانعِ بیانِ این حقیقت از سوی زنان زندگی من شود که بگویند من بارها با ایشان بسیار ناهموار و ناروا بوده‌ام. اما من خود اعتراف می‌کنم که چه رفتارها که با آنان نکرده‌ام که اکنون آن‌ها را به خشونت تعبیر می‌کنم و نیز چه روابطی را که با آن‌ها برقرار نکرده‌ام که امروزه آن‌ها را در ذهن خود تجاوز درمی‌یابم و چه خیانت‌ها که به آن‌ها نکرده‌ام در مقام همسر، همدم و معشوقه!

همچنین که دست‌کم، باعث از دست شدن چندین کودک آنان شده‌ام و بدین‌وسیله، آنان را از امکان مادر شدن محروم کرده‌ام. می‌بینید که خشونت رخ داده؛ و این که [برای مثال] من نمی‌خواسته‌ام در جامعه‌ مملو از دئانت و رذالت ایرانی فرزندی داشته باشم، این خشونت را هرگز جبران و توجیه نمی‌کند۲.

ما ممکن است گاه در زندگی از فرط ناگزیری و درماندگی دست به خشونت بیازیم اما به نظرم هرگز ناگزیر نیستیم که خشونت را منطقی، مقدس و ضروری جلوه دهیم.

به هر حال، برخی حوادث زندگی این نیرو را دارند که ما را با خود، با چنان بودِ خود، رو در رو کنند،: روزی از روزگارِ جوانی‌ام از سرِ غیوری مردانه، گیسوی نازنین زنی را به گونه‌ای نمادین بریدم و آن اتفاق مسائلی را پیش روی من طرح افکند که هرگز پیش‌تر با آن‌ها رو به رو نشده و بدان‌ها نیندیشیده بودم. در بنیاد، آن زن و آن اتفاق، من را به یک باره با هویت مردانه‌ و با هستیِ فرهنگی‌ای که ذهن و روان‌ام را در اختیارِ خود گرفته بود، رو به رو کرد؛ هستی‌ِ فرهنگی‌ای که هویت مردانه‌ من را به گونه‌ای پست و پلشت، یعنی از طریق تحقیر و کشتنِ زنان به من هبه می‌کرد؛ ــــ و چه مردانگی زشت و سخیفی بود که از من می‌خواست در برابرِ رجالگان زورمدار سر در جیب مراقبت و احترام فرو برم، و در برابرِ زنان، این چهرگان گشاده‌ و گشایش‌گرِ  زندگی، قلدر و درّنده باشم.

این اتفاق برای زندگی من یک نقطه عطف و عزیمت بود و من را چنان با خود درگیر کرد که تحت تأثیر آن، در همان زمان، شعرِ بلندی سرودم و اعمالِ خودم را به آدم‌کشی تعبیر کردم:«اعترافات یک آدم‌کُش» ـــــ آدم‌کشی‌ای که در درک امروزی من، بیش‌تر، زن‌کشی بود تا آدم‌کشی؛ آن هم گونه‌ای زن‌کُشیِ نمادین که اغلب گستره‌ و ژرفای کُشندگی آن از یک کشتن واقعی بسیار فراتر می‌رود و از این رو، از آن بسیار هولناک‌تر است:

ظلمانی‌ترین جهان را برگُزیده‌ام، طلبِ مغفرت دارم، ای خدایِ سیاهی، سرشک در دیده و شرم بر گونه،
رخت برکشیده‌ام، از هر آن چه که مرا به خود می‌کشید: من به هر گونه بندگی تُف کردم، همه را کُشت‌ام:
کلمات را کُشت‌ام، و در اعماقِ تیره‌ چاهی افکندم، به خاطرِ هیچ‌ندانیِ جَهالت، که شاید روحِ مرا آزاد گردانَد،
زن‌ام را کُشت‌ام، و در انتهایِ راهی بی‌راهه، رهایش کردم، به خاطرِ معشوقه‌ای که شادباشِ پیکرم بود:
آخر آن کلمات، آن دانستگیِ موهوم، غرایزِ مرا، و آن زن، شور و اشتیاقِ مرا، از رمق می‌انداخت!
اما معشوقه‌ام را ـ به طریقِ پدران ـ تنها گیس بریدم، و او را گفت‌ام: اسپاگو: ماده‌سگ، دور شو، دور شو…
آخر من هنوز بیش از اندازه دوست‌اش می‌داشت‌ام، و هم او، بیش از اندازه، غرورم را زخم زده بود!
کسی سخن‌ام را درنمی‌یابد که ما همگی، بیش و کم، دیوانه‌ایم، پیغام‌برانی لاف‌زن، هرزگانی گسیخته افسار…
جامه‌ اخلاق در بر می‌کنیم، و چون به خلوت در می‌آییم، آن کارِ دیگر … من به هرگونه هرز‌گی تُف کردم!
آه، ای خدای ظلمت، خون، خونِ خویش را فدیه آورده‌ام، و چکادِ  سر فرو بُرده در بُنِ تو را ـ ابدالآباد ـ سر می‌سایم:
نه هم‌چون سگی زبان آویخته، گرسنه، شهوت‌پرست، که حتا عار می‌آیدم که به زبانِ الکنِ شاعران با تو سخن می‌گویم!
کسی آیا به سانِ من از عشقِ خود کفنی این‌چنین سرخ و سیاه، بهرِ تو، تن‌پوش ساخته است؟  ــ ای واجب‌الوجودِ تباهی!
من اما کفن‌پوش و دلیر، با جوشنی از نفرت، پیشاروی تو، می‌شتابم: جرنگاجرنگِ گام‌هایِ بی‌فریبِ  مرا نمی‌شنوی؟!

من هراسی از پذیرش چنان‌بود و هستیِ خودم ندارم و همین هم بسیار یارایِ من بوده تا خودم را هم دقیق‌تر ببینم و هم جامع‌تر بشناسم و بدین وسیله، بهتر بتوانم بر گرایش‌ها و آموزه‌های نادرست و ناپسندِ فرهنگی‌ای که با من متولد شده‌اند، چیره شوم.

من راه درازی‌ را باید طی می‌کردم تا خودم را از آموزه‌های فرهنگی و اجتماعیِ ضد زنانه‌ای که به ذهن و روانم خورانده بودند، خلاص کنم و هنوز هم در این راهم و یادداشت‌هایی هم که می‌نویسم، در حقیقت، گفت وگویی است با خودم که گاهی آن‌ها را با دیگران نیز در میان می‌گذارم.

راست‌اش را اگر بخواهید، به وقت نوشتن، در بنیاد، من خودم را به مثابه فرآورده‌ای فرهنگی نقد و داوری می‌کنم و حادثه‌ای چون حادثه فرخنده را هم اگر بررسیده و سنجیدم تنها به این دلیل بود که خود را در میانِ آن رجالگانی ‌دیدم که او را ‌کوفتند و ‌سوختند. به زبان شمس: هر که می‌گوید از تفسیرِ آن سخن، حال گوید نه تفسیر؛ گوش دار! ـــ که آن حال اوست.

دو

در مقاله‌ «مناسک زن کشی» تلاش کرده‌ام نشان دهم آن چیزی که باعث رخ‌داد فاجعه‌ بانو فرخنده شد، بیش از هر چیز، آن گرایشِ ناخودآگاه مردان به زن‌کشی بود تا دلایل دیگر.

دلایل و زمینه‌های دیگر تنها بستر و بهانه چنین حمله‌هایی را فراهم می‌کنند و چندان از بهانه‌های قدیمیِ غذای سوخته، نگاه به مرد غریبه، آرایش غلیظ و تارِ موی بیرون از روسری، متفاوت و متمایز نیستند.

Farkhondeh_fire

چنان که من تجربه‌ و تأمل کرده‌ام در تمامی دنیا و فرهنگ‌ها گونه‌ای زن‌ستیزی نظامند وجود دارد که به منش و رفتارِ ژستیک مردانه بدل شده است و در این میان، بسیاری از زنان نیز برای آن که خود را از این موقعیت خطرناک و توهین آمیز خارج کنند، به خیلِ مردانی پیوسته‌اند که علیه زنان و ارزش‌هایِ زنانه فعال‌اند، زیرا زنانی که علیه زنان باشند و در فرایند سرکوب آنان سهیم شوند، از امنیت و اشتغال و از امکانات اجتماعیِ بیش‌تری بهره خواهند گرفت و دست‌کم، رده‌های پایینی از کرسی‌های قدرت را تصاحب خواهند کرد؛ چنان که در اروپا و آمریکا چنین است. آنان سعی کرده‌اند که نمایش و شکلِ بازی را تغییر دهند؛ در حالی که هدف و غایت همان است که پیش‌تر بود. این فرهنگ‌های در ظاهر توسعه یافته، زنان را به مثابه افزارِ ماشینِ غول‌آسای بروکراتیک خود به کار گرفته‌اند و در حقیقت، به خدمت نظام ارزشی و تولیدی مردانه‌ خود درآورده‌اند. آنان به گونه‌ای حرفه‌ای چهر‌گان نابرابری و زن‌ستیزی خود را می‌پوشانند، کاری که نظام‌های اجتماعیِ توسعه نیافته از پس آن بر نمی‌آیند و برای همین چهره‌ خشونت‌‌بارشان علیه زنان عریان است.

من در آن‌ مقاله فرصت محدودی داشتم و چندان نمی‌توانستم  بحث را گسترش دهم اما با این حال اشاره کردم که کلِ ساخت فرهنگی و تاریخیِ بشر چه در قلمروِ فلسفه و چه در قلمروِ دین، به گونه‌ای عامدانه با هدف نفی و سرکوب دنیای زنانه طراحی شده است و این همان رسوایی دنیای مردانه است که در جوامع سازمان نیافته‌ای همچون افغانستان، چهره‌ آشکارتری به خود می‌تواند بگیرد.

از دید من، هر چیزی که از طریقِ سرکوب و تحقیر و خوارشماری راه خود را باز کند، یک رسوایی است و در این زمینه مردان سابقه‌ و دست‌درازی به درازای تاریخ دارند. از این رو، تاریخ بشری را می‌توان تاریخ مذکر و تاریخ مردانه تعبیر کرد؛ تاریخی که در آن، زنان به کلی به حاشیه رانده شده‌اند. قاطعانه به شما بگویم که اگر مردان نیاز به فرزندآوری نمی‌داشتند، چه بسا که نشانِ حضور زنان را از دایره‌ هستی برمی‌انداختند و از طریق هم‌جنس‌گراییِ مردانه، زندگی عاطفی خود را  سر و سامان می‌دادند؛ چنان که پیش‌تر در همین فرهنگ ما، دوست داشتن هم‌جنسِ مرد به دوست داشتن زن برتری داشت و کسی زن را در حدی نمی‌دانست که عشق خود را نثار او کند. این‌ها مسائلی است که باید پیرامون‌شان پژوهش و اندیشه شود اما زمانه‌ و جامعه‌ ما هنوز آماده‌ی چنین کارهایی نیست؛ هنوز زیاده زن‌ستیز و در حقیقت، هنوز زیاده مردانه و جزمی است.

در همین اروپا تا قرن هجدهم هنوز هم ردّ زن‌ستیزی‌ها و زن‌کشی‌های وحشتناک را می‌توان گرفت؛ مردان، زنان را شیطان‌های خطرناکی می‌دانستند که حضور‌شان به خودی خود دعوت به گناه یعنی دعوت به آمیزش بود. آمیزشی که مردان را از امور الاهی خود باز می‌داشت. از این رو، آن ها را به بهانه‌های مختلف و به ویژه به بهانه‌ جادوگر بودن، می‌سوزانند و نابود می‌کردند. در فرهنگ‌های آسیایی این اتفاقات هنوز هم عادی است و جریان دارد اما اغلب اخبارشان به گوش کسی نمی‌رسد زیرا دولت‌ها ترجیح می‌دهند از درزِ اخبارِ چنین حوادثی جلوگیری کنند و تا جایی هم که ممکن باشد از کنار این حوادث زشت با احتیاط همدلانه‌ای خواهند گذشت، یعنی از قاعده‌ مشهورِ شتر دیدی؟ ـــ ندیدی! استفاده خواهند کرد.

سه

این بی‌سبب نیست که استدلال‌های ملی‌گرایان، میهن‌پرستان، سینه‌چاکان فرهنگ‌ و دل‌واپسان سنت‌ همیشه با استدلال‌های زن‌ستیزانه و زن‌کُشانه هم‌سان و هم‌معنا‌ درمی‌آیند؛ یعنی کسی که به فرهنگ و سنت اجدادی خود مفتخر باشد و آن‌ را همچون چیزی مقدس بپندارد، بدون آن که خود او از آن آگاهی داشته باشد، علیه زنان نیز هست و این همان رسوایی‌ای است که در هند هر از گاهی نقاب از چهره برمی‌گیرد. چندی پیش، وقتی که دلایلِ  مردِ متجاوزِ هندی (موکش سینگ) را می‌خواندم، همزمان دلایلِ قاتل گاندی (ناتورام گودسه) در ذهنم تداعی شد. او هم، درست مثل این مرد متجاوز تا زمانی که زنده بود از رفتارِ خود دفاع کرد و گناه را به گردن طرف مقابل انداخت. او می‌گفت: من دیدم که گاندی فرهنگ و ملت ما را به خطر انداخته و نابود می‌کند از این رو، تصمیم گرفتم که او را نابود کنم پیش از آن که او ما را نابود کند.

مرد متجاوز نیز وقیحانه می‌گوید که تقصیرِ خود آن دختر بود که کشته شد او نمی‌بایستی در برابر تجاوز مقاومت می‌کرد و هم‌چنین ادعا می‌کند که زن که از نه شب به بعد از خانه بیرون آمد، دیگر بدنش مال خودش نیست! این گونه استدلال کردن را ما در فرهنگ ایرانی خود نه تنها در خانه، مدرسه و دانشگاه آموخته‌ایم، که می‌دانیم که هم‌چنان آن را به دلالت‌های شبه‌مدرن وشبه‌علمی می‌آرایند و آموزش می‌دهند و بدین وسیله، مجوزِ تجاوز، توهین، اسید‌پاشی و کُشتار صادر می‌کنند.

مسأله این است که به راستی چه چیزی سبب می‌شود این جماعت با این قاطعیت و لجاجت رفتارِ وحشتناک خود را حتی به قیمت مرگ و نیستی خود تأیید کنند؟ ـــ من گمان می‌کنم آن‌ها در پشت سرِ خود نیروی اعتماد‌بخشِ فرهنگ و سنّت را دارند؛ و این عاملی است که سبب اعتماد به نفسِ دروغین و مشروعیت کاذب آنان در نزد خویش می‌شود.

وقتی که فرهنگ و اوامر و نواهیِ فرهنگ ذهنِ ما را مصادره کرد و نیروی فاهمه‌ی ما را به برد‌گی خود درآورد، همین می‌شود که هر روزه در هند، پاکستان، افغانستان، ترکیه، ایران و کشورهای دیگرِ هم‌فرهنگ در جریان است. فرهنگ‌هایِ دگم و عتیقه‌ای که ذهن افراد را به مَبال منویات ابلهانه‌ مقدس‌ِ خود بدل کرده‌اند و افراد را به تجاوز و به جنایت وامی‌دارند. افرادی که اراده و استقلال ذهن‌شان به واسطه‌ باید‌ها و نباید‌های فرهنگی مسخ و زایل شده و از این بدتر، خود را مأمورِ نجات و رستگاری دیگران درمی‌یابند و از این رو، جنایت را دفاع از  شرف، ناموس، دین و  فرهنگ اصیلِ خود می‌پندارند.

تردید ندارم که فرهنگ‌های کهن و جزمی، جانی می‌پرورند و جنایت را در زمره‌ امورِ مشروع و مقدس جای می‌دهند و بدین‌طریق، هر عملِ شنیعی را برایِ شیفتگان فرهنگ، ملیت و قومیت و برای باستان‌گرایان،  اصالت‌گرایان و تبارگرایان به عملی خیرخواهانه بدل می‌کنند.

هم‌چنین که تردید ندارم، آزادترین و کم‌خطرترین مردمان، کم‌فرهنگ‌ترین و بی‌فرهنگ‌ترین‌ِ آن‌های‌اند؛ و آزادترینِ افراد نیز همانا کسانی‌اند که  از بند و بندگیِ فرهنگ خود را رهانده‌اند؛ کسانی که مویِ بدن‌شان به شنیدن کلماتی چون فرهنگ، ناموس، فرهنگ اصیلِ ایرانی، ایرانِ باستان، ایرانِ بزرگ، شیعه‌ راستین، اسلام ناب محمدی، اصالت و اصل و تبار سیخ نمی‌شود؛ چرا که این حقیقت آزموده شده را هرگز نمی‌توان انکار کرد که آن کسی که موی بدنش با شنیدنِ این کلمات سیخ می‌شود، همان کسی است که با دیدن یک زن تنها در کوچه‌‌‌ خلوت یا در مکانی دور از انظار، دچارِ سیخیِ مهارناپذیرِ آلت تناسلی خواهد شد؛ چرا که آن‌جا به یک باره، آن زن را برون از دایره‌ فرهنگ، نجابت، اصالت و شرافت خواهد یافت و از این رو، حمله و تجاوزِ به او را حقِ طبیعیِ خود خواهد دانست و از این فاجعه‌آمیزتر این که، این برون بودگی از اقلیمِ فرهنگ (یعنی این برون بودگی از مقرره‌ نُه شب) را به تمایلِ خودِ زن برای تصرف شدن تعبیر خواهد کرد و با خود خواهد گفت:  اگر این زن به این تجاوز راغب و مایل نبود، پس در این هنگامه‌ تاریک و خلوتِ شب در بیرون از خانه چه می‌کرد؟

چهار

من یک فمینیست به معنای مرسوم آن نیستم، یعنی جزو هیچ جریان رسمیِ فمینیستی نیستم اما آثار و  افکار جریان‌ها و نحله‌های فمینیستی را مشتاقانه مطالعه می‌کنم؛ من ترجیح می‌دهم که خودم را بیش از هر چیز یک فمینیست غریزی و طبیعی معرفی کنم چرا که در میان زنان و مردانی که کم‌تر رفتارهای پرخاشگرانه از خود بروز می‌دهند، احساس امنیت و احساس در خانه بودن بیش‌تری می‌کنم و این پیش از آن که یک اندیشه‌ صرف در من باشد، یک  احساس و کششِ غریزی است که آن را در خود کشف و فعال کرده‌ام.

feminism symbol 1

من به ارزش‌های زنانه بیش از ارزش‌های مردانه گرایش و اعتماد دارم و این ارزش‌ها اگر چه اغلب در رفتار و کنش‌های زنان بروز و انعکاس شدید‌تر و عینی‌تری می‌یابد، اما الزاماً متعلقِ زنان به مجرد جنسیت‌شان نیست.

من چه بسا زنانی را در زندگی خود تجربه کرده‌ام که از هر مردی، که من می‌شناخته‌ام، مردانه‌تر و زمخت‌تر به اقتدار و به  هیرارشی گرایش داشته‌اند، و نیز چه بسا مردانی را دیده‌ام که ارزش‌های زنانه را ارج می‌گذاشته‌اند و بدان‌ها گرایش داشته‌اند؛ به همان ارزش‌های زنانه‌ای که زندگی را نه میدان جنگ و کشتار و آرمان‌های پوچِ قهرمانانه که میدان زادآوری، همزیستی، خلاقیت، بازی، ارتباط و گفت و گو تصور می‌کنند.‌

من آن زمانی که توانستم چهره‌ و دنیای مادرم را به مثابه یک زن به درستی تصور کنم و ببینم، و ببینم که او چگونه مورد بهره‌کشی ما مردان یعنی پسرانش و همسرش یعنی پدرم قرار گرفته، از ارزش‌های مردانه روگردان شدم. ارزش‌هایی که از من می‌خواستند اهداف و اعتبار خود را با تحقیر، تصرف و خوارشماری زن تأمین کنم و از آن پس بود که پدرم را به خاطر خشونت‌هایی که نسبت به مادرم در سال‌های جوانی‌اش روا داشته بود، سرزنش کردم  و به او گفتم که خاطره‌ کودکی من هنوز از این خشونت‌ها آزرده است. در حقیقت، توانایی درک و تشخیص این خشونت و مناسبات نابرابر خانوادگی پنجره‌ای برای من گشود تا از روزنگاه‌ آن بتوانم به وضعیت زنان دیگر جامعه نیز درنگرم و عمق و گستره‌ فاجعه را دریابم.

من حالا دیگر بی هیچ تردیدی بر این نگرم که این جامعه و این دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم، به فمینیسم بیش‌تر از ایسم‌هایِ دیگر نیاز دارد، چرا که گسترش فمینیسم به مثابه گسترش گونه‌ای آگاهی ویژه‌ اجتماعی درباره‌ زنان، می‌تواند در کاستن و مهار ساختن این ستمِ فراگیری که علیه زنان در همه جا ساری و جاری است، تا حد زیادی مؤثر واقع شود.

البته آن لمحه‌ای که من را به فمینیسم به مثابه یک اندیشه و کنش اجتماعی بسیار نزدیک کرد، همان لمحه‌ای بود که از سر خشم به گونه‌ای نمادین تکه‌ای از موهای زنی را بریدم. آن لمحه، تمام اعتبار و اعتنایِ دنیای پیشینِ مردانه‌ مرا در هم شکست و من در ژرفای شرم از خود در مقام یک مرد فروغلتیدم: غرور من زخم خورده بود و من فریب خورده بودم اما این‌ها همه، فریب‌خوردگی و زخم‌خوردگی من بودند و نه آن زن! ـــ یعنی من باید مسؤولیت این فریب‌خوردگی و نیز این زخم‌خوردگی خود را می‌پذیرفتم پیش از آن که آن را به عامل برون از خود، بر گرده‌ آن زن و یا زنان دیگر، پرتاب می‌کردم.  از این رو، به رغم این رخ‌داد زیاده ناگوار، من گامی بزرگ‌ به پیش برداشتم و به جای آن که کینه‌ زنان را در  دل انبان کنم، ردّ پاهای تاریخی خود را در این راه بی‌راهه‌ای که درنوردیده بودم، پی گرفتم تا بلکه سرآغازها و سرچشمه‌های این راه نادرست و ناراست را دریابم و در آن جا بود که این یقین من را حاصل آمد که تاریخِ ما، هرگز نبوده مگر تاریخِ بردگی، انقیاد و نابودگری زنان؛ و از این رو، شاکله‌ این فرهنگ و تمدنی که سامانه‌ اخلاقی و سیاسی و اجتماعی ما را امروزه تعیین می‌کند، تنها به این دلیل اساسی که از راه نادیده انگاشتن و خوارداشت زنان و زورتوزی علیه آنان، طرح افکنده شده است، هرگز غنای انسانی و توانِ رهایی‌بخشی نمی‌تواند داشته باشد و باید پایه‌ها و زیربناهای‌اش ویران و از نو بازسازی شوند. اگرچه راهی که متفکرِ فمینیست محبوب من، مری دیلی۳، پیش روی زنان می‌گذارد، همیشه باز است: جدا شدن از دنیای برساخته‌‌ مردان و فاصله‌گرفتن از نهادهای تحت سلطه‌ آنان!

چهار

این ادعا که می‌گوید مردان با دفاع از حقوق زنان می‌خواهند به مقاصد دیگری دست پیدا کنند، از آن روش استدلال‌های جمهوری اسلامی پسند است؛ همان روشی است که این نظام آن را سال‌هاست که علیه متفکران، نویسندگان و هنرمندان ایرانی به کار گرفته است.

من زمانی که در دانشگاه جامعه‌شناسی تدریس می‌کردم، اغلب با همین اتهام رو به رو بودم و خیلی خوب چنین اتهام‌زنندگان و چنین اتهاماتی را می‌شناسم.

هنوز یادم نرفته که یک هفته‌ بعد از این که جامعه‌شناسی جنسیت درس دادم، حراست دانشگاه من را احضار کرد و تمام جزوه‌های درس من را کپی شده، پیش رویم گذاشت.

مدیر محترم گروه، که خود یک زن بود، شاهکار کرده بود؛ در یک گزارش محرمانه نوشته بود که این مرد یعنی من، با طرح این مباحث می‌خواهد نهاد مقدس خانواده را زیر سوال ببرد و مهم‌تر از این، او می‌خواهد بدین وسیله سر دانشجویان دختر را از راه دین و اخلاق به در کند و با آنان بیامیزد و من حدود ۱۰ سال با همین افسانه‌های جنسی زندگی کردم، مقاومت کردم و درس دادم.

نباید همه‌ مسائل جامعه‌ ایرانی را ریاکارانه بر گرده‌ حکومتش فرا فکنی کرد؛ منش هر حکومتی انعکاسی از منشِ آن جامعه است. جامعه‌ ما جامعه‌‌ای رشک‌ورز و به شدت حسود و تنگ‌نظری است. چرا؟ چون یک جامعه‌ به شدت سرکوب شده است، به لحاظ تاریخی خوشی ندیده است.

sexism

راست و روشن بگویم: جامعه‌‌ای که در طول قرون سرکوب شده و کشش‌ها و امیالِ جنسی‌اش ارضا نشده‌اند، بی‌تردید، نمی‌تواند جور دیگری فکر کند و از همین رو، مدام هر بستری را همان بستر جماع تصور می‌کند. در حالی که ممکن است آن بستر، بستر رودحانه باشد،  بستر گفت و گو و شناخت باشد! اما بسنده است شما بگویید بستر، این جامعه به همان یک بستر چشم خواهد دوخت!

جامعه‌ ایرانی جامعه‌ای است که اغلب زنانش و زیباترین زنانش در حرم‌سراها جمع بودند و در حقیقت سهم و نوبت چندانی نه به خود آن زنان می‌رسیده و نه به مردان دیگری که می‌توانستند آن زنان را در کنار خود در مقام همسر داشته باشند.

شاهان، شاهزادگان و اشراف و همه آن کسانی که توان ایجاد یک حرمسرا را ‌داشتند، دست بالا، سالی ماهی می‌توانستند یکی از آن همه زنان‌شان را ببیند و اغلب هم از فرط عیاشی دچار دل‌زدگی جنسی، بیماری‌های مقاربتی و پیری زودرس می‌شدند و زنان هم در حرمسراها به کلی فراموش می‌شدند. حال اقتصاد توسعه نیافته، عقل رشد نیافته و تابوهای وحشتناک جنسی و اخلاقی را هم به این‌ها اضافه کنید.

من با روان‌شناس و روان ‌کاوِ و فیلسوف کم‌تر شناخته‌شده‌ اتریشی یعنی ویلهلم رایش، موافقم که در آثار خود تحلیل می‌کند که یک فرد و جامعه برای آن که سلامت‌روانی‌اش را باز یابد و خود را از فانتز‌ی‌های جنسی خلاص کند، باید توان ارگاستیک‌اش را باز یابد؛ یعنی همان توان و شور و نشاط جنسی‌‌ای را که «تمدن واعظ اخلاق و ضد جنسی ما» آن را از او به یغما برده و نمی‌گذارد که نیروی حیاتی‌اش از تنش برهد و آن را سر و سامان دهد.

ویلهلم رایش به سادگی و صراحت می‌گوید که انسان باید خود را از این تنشِ مکانیکی‌ای که محصول بازداریِ جنسیِ فرهنگی و دینی است، رها گرداند، یعنی بار بیوالکتریکی آن را تخلیه کند تا به آرامش برسد. از دیدِ او، این تنها راه رهایی از فانتزی‌های عجیب و غریب جنسی‌ای است که اغلب انسان‌ها را فرا گرفته است؛ همان فانتزی‌هایی که به لحاظ سیاسی سبب گرایش جامعه به مستبدان و دیکتاتورها می‌شود.

جامعه، به این جرثومه‌ها و به این موجودات نعره‌زن و پرخاش‌گر می‌گراید، چرا که در توهم و فانتزی خود و در حقیقت، تحتِ فشارِ «بحران ارگاستیکِ» خود، می‌خواهد ترتیب چیزها و آدم‌ها را بدهد و از این رو، از قلدرها و مشنگ‌های مستبد قهرمان می‌سازد و آن‌ها را به قدرت می‌رساند.

مگر نمی‌بینید که چه‌ گونه جامعه‌ ایرانی از یک فرمانده‌ سپاه، از یک مزدورِ جنگ، از یک دلالِ خون، قهرمان می‌سازد؟ ـــ  از جرثومه‌ها و مُهره‌های حکومتی که سرتاپای‌اش شرم‌آور است و تمام قوانین و رفتارهای سیاسی و اجتماعی‌اش علیه زنان و علیه مواهب و فرصت‌های زندگی است؟

این جامعه‌ با رفتار خود ثابت می‌کند که به شدت دچار بحران ارگاستیک است۴؛ یعنی نیاز به قهرمانانی دارد که از طریق آن‌ها ترتیب دیگری را بدهد و  مردیِ خود را با تقلیل دیگری به زن، ارضا ‌کند و این طرزِ تلقیِ یک جامعه‌ ناکام و نامراد جنسی است.

وقتی کسی این گونه تصور می‌کند، بدیهی است که هر رفتار و گفتاری را هم بر همین پایه خواهد سنجید؛ یعنی خواهد گفت بله او فمینیست شده و از حقوق زنان سخن می‌گوید چرا که می‌خواهد زن‌های بیش‌تری را به رخت‌خواب خود بکشاند. آن زن، شعر می‌گوید، آن زن می‌نویسد، پس موجودی حشری است که می‌خواهد بدین وسیله توجه مردان بیش‌تری را به خود جلب کند تا از این طریق با مردان بیش‌تری هم‌خوابه شود؛ پیش‌تر  می‌گفتند دختر فلانی رفته دانشگاه تا برای خود شوهر  دست و پا کند. همین الان هم در جامعه ما با زنانی که به کار هنری می‌پردازند، همین گونه رفتار می‌شود؛ گویی هنر وسیله‌ی زنان برای شکارِ شوهر است، چرا که این جامعه در ناخودآگاه خود زنان را فراتر از یک  ابژه‌یِ جنسی نمی‌بیند.

جامعه‌ ایرانی جامعه‌ای است که در ناخود‌آگاه‌ تاریخی‌اش تصویری که از برتری و قدرت دارد، تصویری از حرمسراست؛ چرا که در ایران همیشه، داشتن قدرت مساوی بوده با داشتن حرمسرا! ــ و همچنان نیز همین طور است: برتری و توان‌مندی را با داشتن حرمسرا یکی می‌گیرد و فکر می کند که اگر کسی شادان است، اعتماد به نفس دارد، شوق دارد، نالان نیست، پس او همان کسی که حرمسرا دارد و هرشب  در کارِ هم‌خوابگی با زنی تازه و چه بسا با زنانی تازه است!

اپیکور، فیلسوف یونانی در سه یا چهار قرن پیش از میلاد، به مردم گفت که از زندگی لذت ببرید! به قول هوراس شاعر، کارپه دیم۵ و به زبان ما، دَم را غنیمت دان! اما مردم به جای آن که در سخن او اندیشه کنند و مقصود او را دریابند، در ذهنِ خود باغی را تصور کردند که در آن‌جا اپیکور یک دم از هم‌خوابی با زنان و عیاشی باز نمی‌ایستد؛ در همان حالی که او مقصود دیگری داشت؛ او می‌گفت بالاترین لذت کاهش و نیستی درد است و نبودن درد هم معطوف به خردمندی است و خردمندی هم این است که انسان خود را از گزافه‌خواهیِ شهوی، پرخوری، خرافات مذهبی و هراس از مرگ و از حسادت و شهرت‌طلبی برهاند. از دید من، او می‌خواست کم‌تر مرد، و بیش‌تر زن باشد و زندگی را نه از چشم‌اندازِ اراده‌ معطوف به قدرت ببیند.

همین افسانه و فانتزیِ باغ اپیکور را در ایران برای طاهره‌ قره‌العین هم راست کردند؛ زنی که از دید من، محبوب‌ترین و ارزنده‌ترین زن ایرانی است، چرا که او گفت: «ای اصحاب این روزگار از ایام فترت شمرده می‌شود و امروز تکالیف شرعیه یک‌باره ساقط است و این صوم و صلوه‌ کاری بیهوده است…زحمت بیهوده برخویش روا ندارید و زنان خود را در مضاجعت طریق مشارکت بسپارید و در اموال یکدیگر شریک و سهیم باشید که در این امور شما را عقابی و عذابی نخواهد بود»!

به هر حال می‌بیند که مردمی که هرگز حق آن را نداشته‌اند که آزاد و نه بنده، زندگی کنند، نمی‌توانند حرف‌های زنِ زیاده هوشمندی را بفهمند که به آن‌ها می‌گوید شما آزاد هستید؛ نه بهشتی و نه جهنمی در کار نیست، بروید شاد و خندان بدون ترس زندگی کنید؛ زنان‌تان را هم در ‌هم‌خوابگی شرکت دهید. بگذارید که آن ها هم در این کار فعال باشند و از این رابطه لذت ببرند.

اما کلمه‌ آزادی چنان که من دیده‌ام، برای این بحران‌زدگانِ ارگاستیکِ ایرانی، جز طنینِ فساد و تباهی اخلاقی و اباحی‌گری نداشته و آن‌ها را هنوز هم هیستریک و عصبی می‌کند، چرا که آن‌ها، به زنجیرها و به بندگی‌های هزاران ساله‌ خود مأنوس شده‌اند‌ ‌و آرزو و رویا‌هاشان هم مرده. از خوشی وحشت دارند، از خنده و شادمانی دچار احساس گناه می‌شوند و طبیعی است که هر کسی هم که چهره‌یِ مغموم و عبوس نداشته باشد، موجودی است لابد گناه کار!

کسی که مدعی است که آن که از زنان می‌نویسد، در پیِ آن است که ترتیبِ زنان را بدهد، در حقیقت بدون آن که خودش بداند، ذهنیتِ زمختِ توسعه نیافته‌ مردانه‌ خودش را آشکار کرده است؛ همان ذهنیتی که زنان را ضعیف و نیم‌عقل و سست اراده می‌بیند؛ از این رو، درباره‌ آنان همچون یک قیم و سرپرست حرف می‌زند. او فکر می‌کند که زنان چنان سفیه‌ و سست اراده‌‌اند که هر مردی می‌تواند با نوشتن و گفتن چند جمله درباره حقوق زنان، آنان را بفریبد و از راه به در کند.

اینان مردان و زنانی همدستانِ مردان‌اند که مدام می‌خواهند به زنان یادآوری کنند که آن‌ها شایسته‌ آزادی و انتخاب نیستند. این مردها هستند که روی ذهن‌ِ زن‌ها کار می‌کنند و زن‌ها در عوض، موجوداتی منفعل و کنش‌پذیرند و نه فعال و کنش‌گر!

این‌ جماعت از این که زنان آگاه بشوند و  بر سرنوشت و حقوق خود احاطه پیدا کنند، واهمه دارند و در نهان خود هنوز فکر می‌کنند اگر زن در سکس فعال و ارگاسم خواه باشد، لابد پتیاره و زنی هرجایی‌ است.

به قول حافظ از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک! فرض ‌کنیم که اصلاً داستان همین گونه باشد که این جماعت می‌گویند؛ یعنی برخی مردان از حقوق زنان می‌نویسند چرا که می‌خواهند امکان‌هایی برای رابطه فراهم آورند، خب کجای این کار بد است؟ مگر تلاش برای ایجاد رابطه جرم است؟ آن هم از طریق نوشتن درباره‌ مسائلی که به حقوق فردی و اجتماعی زنان مربوط است؟ مگر راهی بهتر از این هم وجود دارد؟ آیا مثلاً باید دنبال زن‌ها راه افتاد و برای‌شان سوت زد و یا باید نشناخته و ندیده مثل پدران و پدربزرگان،‌‌‌ زن‌ها را از مردان دیگری خواستگاری کرد؟ یا این که باید با دروغ، تهدید و ارعاب و اسید به رابطه وادارشان کرد ـــ چنان که در جامعه ایران مرسوم است؟

با این همه، من گمان می‌کنم آن مردی که درخت اندیشه‌اش چندان قد کشیده‌ که می‌تواند به موضوعِ مهمی چون زن و زنان در جامعه بپردازد و در پیرامون آن بیندیشد، بی‌تردید، آن اندازه زن‌فهم و زن‌شناس هم هست که نیازی به آن نداشته باشد که بنشیند و مقاله بنویسد تا مگر زنی را اغفال کند؛ چنین مردی چندان در زندگی خود با زنان گوناگون هم‌کلام و هم‌جوار است که می‌تواند بدون نوشتنِ یک مقاله درباره‌ قتلِ فرخنده هم، زن یا زنان محبوب‌اش را بیابد…

پانوشت‌ها:

۱- برخی مدعی می‌شوند که این آموزه‌ها ربطی به پیامبر و اسلام ندارند؛ در پاسخ به ایشان می‌گویم که از دید جامعه‌شناسی این مهم نیست که این آموزه‌ها و این سخنان به راستی آموزه‌های پیامبر و اسلام‌اند یا خیر؛ بلکه مهم آن است که این آموزه‌ها به مثابه آموزه‌ها و احادیث اسلامی وجود دارند و مناسبات اجتماعی و انسانی ما را تعیین می‌کنند. حال آن که چگونه برساخته شده و به آموزه‌های اجتماعی بدل شده‌اند، خود موضوعی است دگر! ـــ  خیال‌تان را آسوده کنم: هر دین و آموزه‌های‌اش همانی است که در حال رخ دادن است؛ چیزی انتزاعی و خیالین به نام اصل و گوهره‌ دین وجود ندارد.

۲- خستو می‌شوم (اعتراف می‌کنم) که شدت و شمارِ اعمال خشونت‌بار از سوی من به مثابه مرد بیش‌تر و بزرگ‌تر از آن چیزی است که کسی توانسته تصور کند، چرا که من بار سنگینِ همه خشونت‌های اعمال شده‌ قرون و اعصار مردان را در ژرفای وجود خود احساس می‌کنم و از این رو، مسؤولیت همه‌ آن‌ها را نیز می‌پذیرم. مگر نه این که ما کل پدران‌ و  اعمال‌شان را با خود حمل می‌کنیم.

RZWeblog_Violence

می‌دانید چرا ژان ‌ژاک روسو این کتاب را نوشت؟ برای این که او باعث مرگ پنج کودک شده بود. او در کتاب «اعترافات» خود، اعتراف می‌کند که پنج کودک از همسرش ترز متولد شده‌ بودند که او آن‌ها را به نوانخانه سپرده است و هر پنج‌تایِ ‌آن‌ها نیز در آن جا مُرده‌اند؛ و فقط این نبود؛ زندگی او آمیخته‌ انواع فساد و روابط نامشروع با زنان شوهردار بود اما چنان که می‌دانیم، او از نظرگاه فکری از انسانی‌ترین و عالی‌ترین چهره‌های تاریخ فرهنگی اروپاست. او از مهم‌ترین و نخستین اندیش‌ورزانی است که در قرن هژدهم میلادی، به گونه‌ای مستقیم و مشخص حقوق بشر را به موضوع اندیشه بدل کرد.خانم هانا شیگُلا، بازیگر آلمانی، که در اغلب فیلم‌های فاسبیندر کارگردان مشهورِ آلمانی، نقش ‌اول را داشته، در یک مصاحبه با مجله‌روزنامه‌ زود‌دویچه می‌گوید: «مسأله‌ای که در او [ فاسبیندر] خیلی اسف‌بار بود، این بود که از یک طرف می‌گفت آزادی از جایی آغاز می‌شود که سرکوب پایان یافته باشد، اما از طرف دیگر، خود او سرکوب‌گری قهار بود. چنان که برای او اثبات عشق چیزی جز حرف‌شنوی بنده‌وارانه نبود. برای من همچنان این پرسش مطرح است که چگونه کسی می‌تواند با فیلم‌های خود به این منظور بجنگد که انسان لگد‌کوب نشود اما خود او همزمان او را لگد بزند؟»

فاسبیندر اگر می‌تواند از اجحاف و ظلمی که به زنان، به اقلیت‌ها، به دوجنس‌گریان، به هم‌جنس‌گرایان، به کارگران و مهاجران می‌رود چنان عالی و هنرمندانه در فیلم‌های‌اش پرده بردارد از این روست که او خود درگیرِ همه‌ ‌آن‌‌هاست: به زنان ظلم می‌کند، مردی است دو جنس‌گرا و در مقام کارگردان نیز به روی صحنه یک مستبد تمام عیار است و با زیردستان خود خشن و تحقیر آمیز رفتار می‌کند. اما تفاوت او با دیگرانی که همین کار را می‌کنند این است که از کرده‌یِ خود آگاه و پیرامونِ آن دغدغه‌مند است و تئاترها و فیلم‌هایی را هم که کارگردانی کرد، بازتاب همین دغدغه و نگرانی فردی او بودند. همچنان که ژان‌ژاک روسو، وقتی کتاب امیل را می‌نویسد آگاهی خود را از خود آشکار می‌کند. او چندان شجاعت اخلاقی دارد که مسؤولیت اعمال خود را بپذیرد و ناروایی خود را نسبت دیگران انکار نکند.

یک روحِ زنده‌ بیدار که نسبت به شرایط و مناسبات ناروایِ انسانی هشیار است، نمی‌تواند ادعا کند که خود چنین نکرده و چنین نبوده، وگرنه چگونه می‌توانسته با آن شرایط و مناسبات به مثابه اعمال و رفتارهای ناخودگاه‌اش رو به رو شود و در آن‌ها و درباره‌ آن‌ها بیندیشد؟

وقتی انسانی چون آگوستین قدیس مصمم می‌شود که  قدیس و تارک دنیا شود، باید شهوتران قهاری بوده باشد و او چنین هم بود و روسپی‌خانه‌ای در رُم نبود که او به ‌آن‌جا سر نزده باشد؛ وگرنه، قدیس شدن او چه ضرورتی و چه معنایی می‌توانست داشته باشد؟ ـــ قدیس شدن او  بی‌تردید گونه‌ای قیام و مبارزه علیه خود او بوده است. او می‌خواسته به توان ستمگری خود مهار بزند و در این میان، هرکس راه و روش و امکانات ذهنی و روانی خود را باید پیدا کند.  همچنان که اغلب نویسندگان و هنرمندان راستین کار و زندگی‌شان نبوده، مگر شورشی علیه خود موروثی‌ و فرهنگی‌شان!

انسان باید با موضوعی در نزاع و کشمکش باشد که بتواند به آن فکر کند و درباره‌ آن بنویسد. این مسأله درباره‌ من نیز صادق است؛ یعنی من نیز که گاهی درباره زنان و مسائل آن‌ها می‌نویسم، چه بسیار  خشونت‌ها که روا نداشته‌ام به زنان. اول از همه هم، به مادر و خواهرانم و سپس نیز به زنانی که همسر و همدم من شده‌اند.

Mahmoud Sabahi

دلایل و علل رخ داد این خشونت‌ها نه هرگز مهم‌اند و من حتی از این که ادعا کنم خشونت من، در حقیقت، پاسخی به رفتار خشونت‌آمیز آنان بوده، شرم دارم چرا که از دید من، این خود  اِعمال خشونت است که به هیچ ‌طریقی نباید توجیه شود و به جامه‌ عقل درآید، حتی اگر من مدعی شوم که به قصد دفاع بوده. از دید من، استدلالی که خشونت را عقلانی و ضروری جلوه می‌دهد، حتی در مقابل خشونت و احساسِ خطر از سوی طرف مقابل، هرگز پذیرفتنی نیست.

انسان باید به چنان غنای روانی و توسعه عقلانی دست یابد که بتواند بدون اعمال خشونت از خود دفاع کند و همزمان تسلیمِ اراده‌ و خواست خشونت‌گرایان هم نشود.

نه فقط من، بلکه هیچ‌کس حق ندارد رفتارِ سرکوب‌گر و خشونت‌آمیز را منطقی جلوه دهد چرا که آغازِ خشونت، آغازِ کشتن است و کشتن هرگز نباید اتفاق بیفتد. از دید من، یک فرمان و یک حکم اخلاقی بیش‌تر نمی‌تواند در این جهان وجود داشته باشد: نکُش! قتل نکن! اگر چه من ترجیح می‌دهم این حکم اخلاقی را به چنین گزاره‌ای بدل کنم: کشتن را آغاز نکن! یعنی خشونت نورز!

ما دست‌پرودگان فرهنگی هستیم که با نکبت خشونت و جبر به ما حُقنه شده است؛ فرهنگی که از بیخ و بن ساز و کارش علیه زنان و ارزش‌های زنانه است. این فرهنگ، از ما در این جهان با خشونت استقبال می‌کند یعنی به محض تولد، نخستین سیلی زندگی خود را از آن دریافت می‌کنیم و مزه‌ نخستین خشونت‌ را از آن می‌چشیم.

هرگز از یادم هنوز نرفته که نخستین آموزه‌ای را که پیرامون زنان از محیط خانوادگی و اجتماعی‌ام دریافت کردم حدیثی بود که از پیامبر اسلام نقل می‌شد۱: مرد باید به کلی معکوس خواست زن عمل کند؛ حتی اگر چنان به نظر برسد که به ضرر اوست. همچنین بارها و بارها من در زمانه‌ نوجوانی از آموزگاران و مهتران فرهنگی ‌شنیدم که می‌گفتند: زن موجود ناقص‌العقلی است که در مقایسه با مرد، تنها نیمی از قوه‌ فهم و شعور را در تصرف خود دارد.

دراین زمینه، اگر نخواهیم خود‌مان را بفریبیم، تفاوتی میان پیش و بعد از اسلام وجود ندارد و راستش را اگر بخواهید، فرهنگ ایران پیش از اسلام، از اسلام هم بنا بر دلایل جامعه شناختی که این‌جا فرصتی برای پرداختن به آن‌ها نیست، زن‌ستیزتر  بوده است.

این آواز و طنین فرهنگی است که ما در دامن آن بزرگ شده‌ایم و به آن افتخار می‌کنیم: زن چه باشد ناقصی در عقل و دین/ هیچ ناقص نیست در عالم چنین/ در جهان از زن وفاداری که دید/ غیر مکاری و غداری که دید.(جامی در سلامان و ابسال)؛ و یا: زنان چون ناقصان عقل و دین‌اند/ چرا مردان ره آنان گزینند (ناصر خسرو)  و یا در ویس رامین آمده: زنان در آفرینش ناتمام‌اند/ چرا که خویشکام و زشت‌نامند.

سعدی شیرازی با خوش زبانی به ما می‌آموزد: چو در روی بیگانه خندید زن/ دگر مرد گو لاف مردی مزن ــــ و اوحدی مراغه‌ای هم چنین افاضاتی می‌کند:

زن چو بیرون رود، بزن سختش/ خود نمایى کند، بکن رختش

ور کند سرکشی، هلاکش کن/ آب رخ می‌برد، به خاکش کن

عشق داری، بزن مگوى که: هست/ که ز دستان او نشاید رست

زن چو مارست، زخم خود بزند/ بر سرش نیک زن که بد بزند

زن چو خامى کند بجوشانش/ رخ نپوشد، کفن بپوشانش

زن خود را قلم به دست مده/ دست خود را قلم کنى زان به

زان که شوهر شود سیه جامه/ به که خاتون کند سیه نامه

ما مردان از همان کودکی و نوجوانی با چنین ترهاتی به مثابه آموزه‌های اخلاقی و فرهنگی بزرگ می‌شویم.

راست این است که این ادبیات، این زبان و این فرهنگ که این جامعه به آن زیاده مفتخر است، خود بر سرِ راه گشایش و تغییرِ سرنوشت زنان در جامعه چون صخره سنگی عظیم ایستاده است و این بدیهی است که تا سرنوشت زنان دگرگون نشود، سرنوشت مردان نیز هرگز دچار دگرگونی و گشایش نخواهد شد. گویا این فرهنگ و این جامعه تمام نیرو و توان‌ ذهنی و اقتصادی‌اش را صرف این می‌کند که مبادا زنی قلم به دست گیرد و زنی مطابق میل و اراده خودش زندگی کند.

اندرونه‌ ما آکنده از آرزوها و آموزه‌‌های خشونت علیه زنان است و من هم با زنانی که در زندگی من بوده‌اند، بسیار ناروا بوده‌ام و با هر کدام به گونه‌ای ناروا؛ و در حقیقت چه زنانی را که نکشته‌ام. کشتن که فقط با چاقو و تفنگ نیست، بلکه با کلمات و با رفتارها و نیز با داوری‌هایِ خود نیز می‌توانیم بکشیم، تجاوز کنیم و تحقیر کنیم….و من هم از این خشونت‌گری مدام علیه زنان هرگز مبرّا نبوده و نیستم و از این رو، هر وقت که خبر تجاوز و کشتن و تحقیر زنان را می‌شنوم، خودم را در آن‌ها دخیل و سهیم احساس می‌کنم؛ گویا که من نیز در این مناسک زن‌کشی شرکت داشته‌ام، بدون آن که برای من مهم باشد که این اتفاق بس ناگوار در کجای این کره‌ خاکی روی داده است.

شاید شرم، مانعِ بیانِ این حقیقت از سوی زنان زندگی من شود که بگویند من بارها با ایشان بسیار ناهموار و ناروا بوده‌ام. اما من خود اعتراف می‌کنم که چه رفتارها که با آنان نکرده‌ام که اکنون آن‌ها را به خشونت تعبیر می‌کنم و نیز چه روابطی را که با آن‌ها برقرار نکرده‌ام که امروزه آن‌ها را در ذهن خود تجاوز درمی‌یابم و چه خیانت‌ها که به آن‌ها نکرده‌ام در مقام همسر، همدم و معشوقه!

همچنین که دست‌کم، باعث از دست شدن چندین کودک آنان شده‌ام و بدین‌وسیله، آنان را از امکان مادر شدن محروم کرده‌ام. می‌بینید که خشونت رخ داده؛ و این که [برای مثال] من نمی‌خواسته‌ام در جامعه‌ مملو از دئانت و رذالت ایرانی فرزندی داشته باشم، این خشونت را هرگز جبران و توجیه نمی‌کند۲.

ما ممکن است گاه در زندگی از فرط ناگزیری و درماندگی دست به خشونت بیازیم اما به نظرم هرگز ناگزیر نیستیم که خشونت را منطقی، مقدس و ضروری جلوه دهیم.

به هر حال، برخی حوادث زندگی این نیرو را دارند که ما را با خود، با چنان بودِ خود، رو در رو کنند،: روزی از روزگارِ جوانی‌ام از سرِ غیوری مردانه، گیسوی نازنین زنی را به گونه‌ای نمادین بریدم و آن اتفاق مسائلی را پیش روی من طرح افکند که هرگز پیش‌تر با آن‌ها رو به رو نشده و بدان‌ها نیندیشیده بودم. در بنیاد، آن زن و آن اتفاق، من را به یک باره با هویت مردانه‌ و با هستیِ فرهنگی‌ای که ذهن و روان‌ام را در اختیارِ خود گرفته بود، رو به رو کرد؛ هستی‌ِ فرهنگی‌ای که هویت مردانه‌ من را به گونه‌ای پست و پلشت، یعنی از طریق تحقیر و کشتنِ زنان به من هبه می‌کرد؛ ــــ و چه مردانگی زشت و سخیفی بود که از من می‌خواست در برابرِ رجالگان زورمدار سر در جیب مراقبت و احترام فرو برم، و در برابرِ زنان، این چهرگان گشاده‌ و گشایش‌گرِ  زندگی، قلدر و درّنده باشم.

این اتفاق برای زندگی من یک نقطه عطف و عزیمت بود و من را چنان با خود درگیر کرد که تحت تأثیر آن، در همان زمان، شعرِ بلندی سرودم و اعمالِ خودم را به آدم‌کشی تعبیر کردم:«اعترافات یک آدم‌کُش» ـــــ آدم‌کشی‌ای که در درک امروزی من، بیش‌تر، زن‌کشی بود تا آدم‌کشی؛ آن هم گونه‌ای زن‌کُشیِ نمادین که اغلب گستره‌ و ژرفای کُشندگی آن از یک کشتن واقعی بسیار فراتر می‌رود و از این رو، از آن بسیار هولناک‌تر است:

ظلمانی‌ترین جهان را برگُزیده‌ام، طلبِ مغفرت دارم، ای خدایِ سیاهی، سرشک در دیده و شرم بر گونه،
رخت برکشیده‌ام، از هر آن چه که مرا به خود می‌کشید: من به هر گونه بندگی تُف کردم، همه را کُشت‌ام:
کلمات را کُشت‌ام، و در اعماقِ تیره‌ چاهی افکندم، به خاطرِ هیچ‌ندانیِ جَهالت، که شاید روحِ مرا آزاد گردانَد،
زن‌ام را کُشت‌ام، و در انتهایِ راهی بی‌راهه، رهایش کردم، به خاطرِ معشوقه‌ای که شادباشِ پیکرم بود:
آخر آن کلمات، آن دانستگیِ موهوم، غرایزِ مرا، و آن زن، شور و اشتیاقِ مرا، از رمق می‌انداخت!
اما معشوقه‌ام را ـ به طریقِ پدران ـ تنها گیس بریدم، و او را گفت‌ام: اسپاگو: ماده‌سگ، دور شو، دور شو…
آخر من هنوز بیش از اندازه دوست‌اش می‌داشت‌ام، و هم او، بیش از اندازه، غرورم را زخم زده بود!
کسی سخن‌ام را درنمی‌یابد که ما همگی، بیش و کم، دیوانه‌ایم، پیغام‌برانی لاف‌زن، هرزگانی گسیخته افسار…
جامه‌ اخلاق در بر می‌کنیم، و چون به خلوت در می‌آییم، آن کارِ دیگر … من به هرگونه هرز‌گی تُف کردم!
آه، ای خدای ظلمت، خون، خونِ خویش را فدیه آورده‌ام، و چکادِ  سر فرو بُرده در بُنِ تو را ـ ابدالآباد ـ سر می‌سایم:
نه هم‌چون سگی زبان آویخته، گرسنه، شهوت‌پرست، که حتا عار می‌آیدم که به زبانِ الکنِ شاعران با تو سخن می‌گویم!
کسی آیا به سانِ من از عشقِ خود کفنی این‌چنین سرخ و سیاه، بهرِ تو، تن‌پوش ساخته است؟  ــ ای واجب‌الوجودِ تباهی!
من اما کفن‌پوش و دلیر، با جوشنی از نفرت، پیشاروی تو، می‌شتابم: جرنگاجرنگِ گام‌هایِ بی‌فریبِ  مرا نمی‌شنوی؟!

من هراسی از پذیرش چنان‌بود و هستیِ خودم ندارم و همین هم بسیار یارایِ من بوده تا خودم را هم دقیق‌تر ببینم و هم جامع‌تر بشناسم و بدین وسیله، بهتر بتوانم بر گرایش‌ها و آموزه‌های نادرست و ناپسندِ فرهنگی‌ای که با من متولد شده‌اند، چیره شوم.

من راه درازی‌ را باید طی می‌کردم تا خودم را از آموزه‌های فرهنگی و اجتماعیِ ضد زنانه‌ای که به ذهن و روانم خورانده بودند، خلاص کنم و هنوز هم در این راهم و یادداشت‌هایی هم که می‌نویسم، در حقیقت، گفت وگویی است با خودم که گاهی آن‌ها را با دیگران نیز در میان می‌گذارم.

راست‌اش را اگر بخواهید، به وقت نوشتن، در بنیاد، من خودم را به مثابه فرآورده‌ای فرهنگی نقد و داوری می‌کنم و حادثه‌ای چون حادثه فرخنده را هم اگر بررسیده و سنجیدم تنها به این دلیل بود که خود را در میانِ آن رجالگانی ‌دیدم که او را ‌کوفتند و ‌سوختند. به زبان شمس: هر که می‌گوید از تفسیرِ آن سخن، حال گوید نه تفسیر؛ گوش دار! ـــ که آن حال اوست.

دو

در مقاله‌ «مناسک زن کشی» تلاش کرده‌ام نشان دهم آن چیزی که باعث رخ‌داد فاجعه‌ بانو فرخنده شد، بیش از هر چیز، آن گرایشِ ناخودآگاه مردان به زن‌کشی بود تا دلایل دیگر.

دلایل و زمینه‌های دیگر تنها بستر و بهانه چنین حمله‌هایی را فراهم می‌کنند و چندان از بهانه‌های قدیمیِ غذای سوخته، نگاه به مرد غریبه، آرایش غلیظ و تارِ موی بیرون از روسری، متفاوت و متمایز نیستند.

Farkhondeh_fire

چنان که من تجربه‌ و تأمل کرده‌ام در تمامی دنیا و فرهنگ‌ها گونه‌ای زن‌ستیزی نظامند وجود دارد که به منش و رفتارِ ژستیک مردانه بدل شده است و در این میان، بسیاری از زنان نیز برای آن که خود را از این موقعیت خطرناک و توهین آمیز خارج کنند، به خیلِ مردانی پیوسته‌اند که علیه زنان و ارزش‌هایِ زنانه فعال‌اند، زیرا زنانی که علیه زنان باشند و در فرایند سرکوب آنان سهیم شوند، از امنیت و اشتغال و از امکانات اجتماعیِ بیش‌تری بهره خواهند گرفت و دست‌کم، رده‌های پایینی از کرسی‌های قدرت را تصاحب خواهند کرد؛ چنان که در اروپا و آمریکا چنین است. آنان سعی کرده‌اند که نمایش و شکلِ بازی را تغییر دهند؛ در حالی که هدف و غایت همان است که پیش‌تر بود. این فرهنگ‌های در ظاهر توسعه یافته، زنان را به مثابه افزارِ ماشینِ غول‌آسای بروکراتیک خود به کار گرفته‌اند و در حقیقت، به خدمت نظام ارزشی و تولیدی مردانه‌ خود درآورده‌اند. آنان به گونه‌ای حرفه‌ای چهر‌گان نابرابری و زن‌ستیزی خود را می‌پوشانند، کاری که نظام‌های اجتماعیِ توسعه نیافته از پس آن بر نمی‌آیند و برای همین چهره‌ خشونت‌‌بارشان علیه زنان عریان است.

من در آن‌ مقاله فرصت محدودی داشتم و چندان نمی‌توانستم  بحث را گسترش دهم اما با این حال اشاره کردم که کلِ ساخت فرهنگی و تاریخیِ بشر چه در قلمروِ فلسفه و چه در قلمروِ دین، به گونه‌ای عامدانه با هدف نفی و سرکوب دنیای زنانه طراحی شده است و این همان رسوایی دنیای مردانه است که در جوامع سازمان نیافته‌ای همچون افغانستان، چهره‌ آشکارتری به خود می‌تواند بگیرد.

از دید من، هر چیزی که از طریقِ سرکوب و تحقیر و خوارشماری راه خود را باز کند، یک رسوایی است و در این زمینه مردان سابقه‌ و دست‌درازی به درازای تاریخ دارند. از این رو، تاریخ بشری را می‌توان تاریخ مذکر و تاریخ مردانه تعبیر کرد؛ تاریخی که در آن، زنان به کلی به حاشیه رانده شده‌اند. قاطعانه به شما بگویم که اگر مردان نیاز به فرزندآوری نمی‌داشتند، چه بسا که نشانِ حضور زنان را از دایره‌ هستی برمی‌انداختند و از طریق هم‌جنس‌گراییِ مردانه، زندگی عاطفی خود را  سر و سامان می‌دادند؛ چنان که پیش‌تر در همین فرهنگ ما، دوست داشتن هم‌جنسِ مرد به دوست داشتن زن برتری داشت و کسی زن را در حدی نمی‌دانست که عشق خود را نثار او کند. این‌ها مسائلی است که باید پیرامون‌شان پژوهش و اندیشه شود اما زمانه‌ و جامعه‌ ما هنوز آماده‌ی چنین کارهایی نیست؛ هنوز زیاده زن‌ستیز و در حقیقت، هنوز زیاده مردانه و جزمی است.

در همین اروپا تا قرن هجدهم هنوز هم ردّ زن‌ستیزی‌ها و زن‌کشی‌های وحشتناک را می‌توان گرفت؛ مردان، زنان را شیطان‌های خطرناکی می‌دانستند که حضور‌شان به خودی خود دعوت به گناه یعنی دعوت به آمیزش بود. آمیزشی که مردان را از امور الاهی خود باز می‌داشت. از این رو، آن ها را به بهانه‌های مختلف و به ویژه به بهانه‌ جادوگر بودن، می‌سوزانند و نابود می‌کردند. در فرهنگ‌های آسیایی این اتفاقات هنوز هم عادی است و جریان دارد اما اغلب اخبارشان به گوش کسی نمی‌رسد زیرا دولت‌ها ترجیح می‌دهند از درزِ اخبارِ چنین حوادثی جلوگیری کنند و تا جایی هم که ممکن باشد از کنار این حوادث زشت با احتیاط همدلانه‌ای خواهند گذشت، یعنی از قاعده‌ مشهورِ شتر دیدی؟ ـــ ندیدی! استفاده خواهند کرد.

سه

این بی‌سبب نیست که استدلال‌های ملی‌گرایان، میهن‌پرستان، سینه‌چاکان فرهنگ‌ و دل‌واپسان سنت‌ همیشه با استدلال‌های زن‌ستیزانه و زن‌کُشانه هم‌سان و هم‌معنا‌ درمی‌آیند؛ یعنی کسی که به فرهنگ و سنت اجدادی خود مفتخر باشد و آن‌ را همچون چیزی مقدس بپندارد، بدون آن که خود او از آن آگاهی داشته باشد، علیه زنان نیز هست و این همان رسوایی‌ای است که در هند هر از گاهی نقاب از چهره برمی‌گیرد. چندی پیش، وقتی که دلایلِ  مردِ متجاوزِ هندی (موکش سینگ) را می‌خواندم، همزمان دلایلِ قاتل گاندی (ناتورام گودسه) در ذهنم تداعی شد. او هم، درست مثل این مرد متجاوز تا زمانی که زنده بود از رفتارِ خود دفاع کرد و گناه را به گردن طرف مقابل انداخت. او می‌گفت: من دیدم که گاندی فرهنگ و ملت ما را به خطر انداخته و نابود می‌کند از این رو، تصمیم گرفتم که او را نابود کنم پیش از آن که او ما را نابود کند.

مرد متجاوز نیز وقیحانه می‌گوید که تقصیرِ خود آن دختر بود که کشته شد او نمی‌بایستی در برابر تجاوز مقاومت می‌کرد و هم‌چنین ادعا می‌کند که زن که از نه شب به بعد از خانه بیرون آمد، دیگر بدنش مال خودش نیست! این گونه استدلال کردن را ما در فرهنگ ایرانی خود نه تنها در خانه، مدرسه و دانشگاه آموخته‌ایم، که می‌دانیم که هم‌چنان آن را به دلالت‌های شبه‌مدرن وشبه‌علمی می‌آرایند و آموزش می‌دهند و بدین وسیله، مجوزِ تجاوز، توهین، اسید‌پاشی و کُشتار صادر می‌کنند.

مسأله این است که به راستی چه چیزی سبب می‌شود این جماعت با این قاطعیت و لجاجت رفتارِ وحشتناک خود را حتی به قیمت مرگ و نیستی خود تأیید کنند؟ ـــ من گمان می‌کنم آن‌ها در پشت سرِ خود نیروی اعتماد‌بخشِ فرهنگ و سنّت را دارند؛ و این عاملی است که سبب اعتماد به نفسِ دروغین و مشروعیت کاذب آنان در نزد خویش می‌شود.

وقتی که فرهنگ و اوامر و نواهیِ فرهنگ ذهنِ ما را مصادره کرد و نیروی فاهمه‌ی ما را به برد‌گی خود درآورد، همین می‌شود که هر روزه در هند، پاکستان، افغانستان، ترکیه، ایران و کشورهای دیگرِ هم‌فرهنگ در جریان است. فرهنگ‌هایِ دگم و عتیقه‌ای که ذهن افراد را به مَبال منویات ابلهانه‌ مقدس‌ِ خود بدل کرده‌اند و افراد را به تجاوز و به جنایت وامی‌دارند. افرادی که اراده و استقلال ذهن‌شان به واسطه‌ باید‌ها و نباید‌های فرهنگی مسخ و زایل شده و از این بدتر، خود را مأمورِ نجات و رستگاری دیگران درمی‌یابند و از این رو، جنایت را دفاع از  شرف، ناموس، دین و  فرهنگ اصیلِ خود می‌پندارند.

تردید ندارم که فرهنگ‌های کهن و جزمی، جانی می‌پرورند و جنایت را در زمره‌ امورِ مشروع و مقدس جای می‌دهند و بدین‌طریق، هر عملِ شنیعی را برایِ شیفتگان فرهنگ، ملیت و قومیت و برای باستان‌گرایان،  اصالت‌گرایان و تبارگرایان به عملی خیرخواهانه بدل می‌کنند.

هم‌چنین که تردید ندارم، آزادترین و کم‌خطرترین مردمان، کم‌فرهنگ‌ترین و بی‌فرهنگ‌ترین‌ِ آن‌های‌اند؛ و آزادترینِ افراد نیز همانا کسانی‌اند که  از بند و بندگیِ فرهنگ خود را رهانده‌اند؛ کسانی که مویِ بدن‌شان به شنیدن کلماتی چون فرهنگ، ناموس، فرهنگ اصیلِ ایرانی، ایرانِ باستان، ایرانِ بزرگ، شیعه‌ راستین، اسلام ناب محمدی، اصالت و اصل و تبار سیخ نمی‌شود؛ چرا که این حقیقت آزموده شده را هرگز نمی‌توان انکار کرد که آن کسی که موی بدنش با شنیدنِ این کلمات سیخ می‌شود، همان کسی است که با دیدن یک زن تنها در کوچه‌‌‌ خلوت یا در مکانی دور از انظار، دچارِ سیخیِ مهارناپذیرِ آلت تناسلی خواهد شد؛ چرا که آن‌جا به یک باره، آن زن را برون از دایره‌ فرهنگ، نجابت، اصالت و شرافت خواهد یافت و از این رو، حمله و تجاوزِ به او را حقِ طبیعیِ خود خواهد دانست و از این فاجعه‌آمیزتر این که، این برون بودگی از اقلیمِ فرهنگ (یعنی این برون بودگی از مقرره‌ نُه شب) را به تمایلِ خودِ زن برای تصرف شدن تعبیر خواهد کرد و با خود خواهد گفت:  اگر این زن به این تجاوز راغب و مایل نبود، پس در این هنگامه‌ تاریک و خلوتِ شب در بیرون از خانه چه می‌کرد؟

چهار

من یک فمینیست به معنای مرسوم آن نیستم، یعنی جزو هیچ جریان رسمیِ فمینیستی نیستم اما آثار و  افکار جریان‌ها و نحله‌های فمینیستی را مشتاقانه مطالعه می‌کنم؛ من ترجیح می‌دهم که خودم را بیش از هر چیز یک فمینیست غریزی و طبیعی معرفی کنم چرا که در میان زنان و مردانی که کم‌تر رفتارهای پرخاشگرانه از خود بروز می‌دهند، احساس امنیت و احساس در خانه بودن بیش‌تری می‌کنم و این پیش از آن که یک اندیشه‌ صرف در من باشد، یک  احساس و کششِ غریزی است که آن را در خود کشف و فعال کرده‌ام.

feminism symbol 1

من به ارزش‌های زنانه بیش از ارزش‌های مردانه گرایش و اعتماد دارم و این ارزش‌ها اگر چه اغلب در رفتار و کنش‌های زنان بروز و انعکاس شدید‌تر و عینی‌تری می‌یابد، اما الزاماً متعلقِ زنان به مجرد جنسیت‌شان نیست.

من چه بسا زنانی را در زندگی خود تجربه کرده‌ام که از هر مردی، که من می‌شناخته‌ام، مردانه‌تر و زمخت‌تر به اقتدار و به  هیرارشی گرایش داشته‌اند، و نیز چه بسا مردانی را دیده‌ام که ارزش‌های زنانه را ارج می‌گذاشته‌اند و بدان‌ها گرایش داشته‌اند؛ به همان ارزش‌های زنانه‌ای که زندگی را نه میدان جنگ و کشتار و آرمان‌های پوچِ قهرمانانه که میدان زادآوری، همزیستی، خلاقیت، بازی، ارتباط و گفت و گو تصور می‌کنند.‌

من آن زمانی که توانستم چهره‌ و دنیای مادرم را به مثابه یک زن به درستی تصور کنم و ببینم، و ببینم که او چگونه مورد بهره‌کشی ما مردان یعنی پسرانش و همسرش یعنی پدرم قرار گرفته، از ارزش‌های مردانه روگردان شدم. ارزش‌هایی که از من می‌خواستند اهداف و اعتبار خود را با تحقیر، تصرف و خوارشماری زن تأمین کنم و از آن پس بود که پدرم را به خاطر خشونت‌هایی که نسبت به مادرم در سال‌های جوانی‌اش روا داشته بود، سرزنش کردم  و به او گفتم که خاطره‌ کودکی من هنوز از این خشونت‌ها آزرده است. در حقیقت، توانایی درک و تشخیص این خشونت و مناسبات نابرابر خانوادگی پنجره‌ای برای من گشود تا از روزنگاه‌ آن بتوانم به وضعیت زنان دیگر جامعه نیز درنگرم و عمق و گستره‌ فاجعه را دریابم.

من حالا دیگر بی هیچ تردیدی بر این نگرم که این جامعه و این دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم، به فمینیسم بیش‌تر از ایسم‌هایِ دیگر نیاز دارد، چرا که گسترش فمینیسم به مثابه گسترش گونه‌ای آگاهی ویژه‌ اجتماعی درباره‌ زنان، می‌تواند در کاستن و مهار ساختن این ستمِ فراگیری که علیه زنان در همه جا ساری و جاری است، تا حد زیادی مؤثر واقع شود.

البته آن لمحه‌ای که من را به فمینیسم به مثابه یک اندیشه و کنش اجتماعی بسیار نزدیک کرد، همان لمحه‌ای بود که از سر خشم به گونه‌ای نمادین تکه‌ای از موهای زنی را بریدم. آن لمحه، تمام اعتبار و اعتنایِ دنیای پیشینِ مردانه‌ مرا در هم شکست و من در ژرفای شرم از خود در مقام یک مرد فروغلتیدم: غرور من زخم خورده بود و من فریب خورده بودم اما این‌ها همه، فریب‌خوردگی و زخم‌خوردگی من بودند و نه آن زن! ـــ یعنی من باید مسؤولیت این فریب‌خوردگی و نیز این زخم‌خوردگی خود را می‌پذیرفتم پیش از آن که آن را به عامل برون از خود، بر گرده‌ آن زن و یا زنان دیگر، پرتاب می‌کردم.  از این رو، به رغم این رخ‌داد زیاده ناگوار، من گامی بزرگ‌ به پیش برداشتم و به جای آن که کینه‌ زنان را در  دل انبان کنم، ردّ پاهای تاریخی خود را در این راه بی‌راهه‌ای که درنوردیده بودم، پی گرفتم تا بلکه سرآغازها و سرچشمه‌های این راه نادرست و ناراست را دریابم و در آن جا بود که این یقین من را حاصل آمد که تاریخِ ما، هرگز نبوده مگر تاریخِ بردگی، انقیاد و نابودگری زنان؛ و از این رو، شاکله‌ این فرهنگ و تمدنی که سامانه‌ اخلاقی و سیاسی و اجتماعی ما را امروزه تعیین می‌کند، تنها به این دلیل اساسی که از راه نادیده انگاشتن و خوارداشت زنان و زورتوزی علیه آنان، طرح افکنده شده است، هرگز غنای انسانی و توانِ رهایی‌بخشی نمی‌تواند داشته باشد و باید پایه‌ها و زیربناهای‌اش ویران و از نو بازسازی شوند. اگرچه راهی که متفکرِ فمینیست محبوب من، مری دیلی۳، پیش روی زنان می‌گذارد، همیشه باز است: جدا شدن از دنیای برساخته‌‌ مردان و فاصله‌گرفتن از نهادهای تحت سلطه‌ آنان!

چهار

این ادعا که می‌گوید مردان با دفاع از حقوق زنان می‌خواهند به مقاصد دیگری دست پیدا کنند، از آن روش استدلال‌های جمهوری اسلامی پسند است؛ همان روشی است که این نظام آن را سال‌هاست که علیه متفکران، نویسندگان و هنرمندان ایرانی به کار گرفته است.

من زمانی که در دانشگاه جامعه‌شناسی تدریس می‌کردم، اغلب با همین اتهام رو به رو بودم و خیلی خوب چنین اتهام‌زنندگان و چنین اتهاماتی را می‌شناسم.

هنوز یادم نرفته که یک هفته‌ بعد از این که جامعه‌شناسی جنسیت درس دادم، حراست دانشگاه من را احضار کرد و تمام جزوه‌های درس من را کپی شده، پیش رویم گذاشت.

مدیر محترم گروه، که خود یک زن بود، شاهکار کرده بود؛ در یک گزارش محرمانه نوشته بود که این مرد یعنی من، با طرح این مباحث می‌خواهد نهاد مقدس خانواده را زیر سوال ببرد و مهم‌تر از این، او می‌خواهد بدین وسیله سر دانشجویان دختر را از راه دین و اخلاق به در کند و با آنان بیامیزد و من حدود ۱۰ سال با همین افسانه‌های جنسی زندگی کردم، مقاومت کردم و درس دادم.

نباید همه‌ مسائل جامعه‌ ایرانی را ریاکارانه بر گرده‌ حکومتش فرا فکنی کرد؛ منش هر حکومتی انعکاسی از منشِ آن جامعه است. جامعه‌ ما جامعه‌‌ای رشک‌ورز و به شدت حسود و تنگ‌نظری است. چرا؟ چون یک جامعه‌ به شدت سرکوب شده است، به لحاظ تاریخی خوشی ندیده است.

sexism

راست و روشن بگویم: جامعه‌‌ای که در طول قرون سرکوب شده و کشش‌ها و امیالِ جنسی‌اش ارضا نشده‌اند، بی‌تردید، نمی‌تواند جور دیگری فکر کند و از همین رو، مدام هر بستری را همان بستر جماع تصور می‌کند. در حالی که ممکن است آن بستر، بستر رودحانه باشد،  بستر گفت و گو و شناخت باشد! اما بسنده است شما بگویید بستر، این جامعه به همان یک بستر چشم خواهد دوخت!

جامعه‌ ایرانی جامعه‌ای است که اغلب زنانش و زیباترین زنانش در حرم‌سراها جمع بودند و در حقیقت سهم و نوبت چندانی نه به خود آن زنان می‌رسیده و نه به مردان دیگری که می‌توانستند آن زنان را در کنار خود در مقام همسر داشته باشند.

شاهان، شاهزادگان و اشراف و همه آن کسانی که توان ایجاد یک حرمسرا را ‌داشتند، دست بالا، سالی ماهی می‌توانستند یکی از آن همه زنان‌شان را ببیند و اغلب هم از فرط عیاشی دچار دل‌زدگی جنسی، بیماری‌های مقاربتی و پیری زودرس می‌شدند و زنان هم در حرمسراها به کلی فراموش می‌شدند. حال اقتصاد توسعه نیافته، عقل رشد نیافته و تابوهای وحشتناک جنسی و اخلاقی را هم به این‌ها اضافه کنید.

من با روان‌شناس و روان ‌کاوِ و فیلسوف کم‌تر شناخته‌شده‌ اتریشی یعنی ویلهلم رایش، موافقم که در آثار خود تحلیل می‌کند که یک فرد و جامعه برای آن که سلامت‌روانی‌اش را باز یابد و خود را از فانتز‌ی‌های جنسی خلاص کند، باید توان ارگاستیک‌اش را باز یابد؛ یعنی همان توان و شور و نشاط جنسی‌‌ای را که «تمدن واعظ اخلاق و ضد جنسی ما» آن را از او به یغما برده و نمی‌گذارد که نیروی حیاتی‌اش از تنش برهد و آن را سر و سامان دهد.

ویلهلم رایش به سادگی و صراحت می‌گوید که انسان باید خود را از این تنشِ مکانیکی‌ای که محصول بازداریِ جنسیِ فرهنگی و دینی است، رها گرداند، یعنی بار بیوالکتریکی آن را تخلیه کند تا به آرامش برسد. از دیدِ او، این تنها راه رهایی از فانتزی‌های عجیب و غریب جنسی‌ای است که اغلب انسان‌ها را فرا گرفته است؛ همان فانتزی‌هایی که به لحاظ سیاسی سبب گرایش جامعه به مستبدان و دیکتاتورها می‌شود.

جامعه، به این جرثومه‌ها و به این موجودات نعره‌زن و پرخاش‌گر می‌گراید، چرا که در توهم و فانتزی خود و در حقیقت، تحتِ فشارِ «بحران ارگاستیکِ» خود، می‌خواهد ترتیب چیزها و آدم‌ها را بدهد و از این رو، از قلدرها و مشنگ‌های مستبد قهرمان می‌سازد و آن‌ها را به قدرت می‌رساند.

مگر نمی‌بینید که چه‌ گونه جامعه‌ ایرانی از یک فرمانده‌ سپاه، از یک مزدورِ جنگ، از یک دلالِ خون، قهرمان می‌سازد؟ ـــ  از جرثومه‌ها و مُهره‌های حکومتی که سرتاپای‌اش شرم‌آور است و تمام قوانین و رفتارهای سیاسی و اجتماعی‌اش علیه زنان و علیه مواهب و فرصت‌های زندگی است؟

این جامعه‌ با رفتار خود ثابت می‌کند که به شدت دچار بحران ارگاستیک است۴؛ یعنی نیاز به قهرمانانی دارد که از طریق آن‌ها ترتیب دیگری را بدهد و  مردیِ خود را با تقلیل دیگری به زن، ارضا ‌کند و این طرزِ تلقیِ یک جامعه‌ ناکام و نامراد جنسی است.

وقتی کسی این گونه تصور می‌کند، بدیهی است که هر رفتار و گفتاری را هم بر همین پایه خواهد سنجید؛ یعنی خواهد گفت بله او فمینیست شده و از حقوق زنان سخن می‌گوید چرا که می‌خواهد زن‌های بیش‌تری را به رخت‌خواب خود بکشاند. آن زن، شعر می‌گوید، آن زن می‌نویسد، پس موجودی حشری است که می‌خواهد بدین وسیله توجه مردان بیش‌تری را به خود جلب کند تا از این طریق با مردان بیش‌تری هم‌خوابه شود؛ پیش‌تر  می‌گفتند دختر فلانی رفته دانشگاه تا برای خود شوهر  دست و پا کند. همین الان هم در جامعه ما با زنانی که به کار هنری می‌پردازند، همین گونه رفتار می‌شود؛ گویی هنر وسیله‌ی زنان برای شکارِ شوهر است، چرا که این جامعه در ناخودآگاه خود زنان را فراتر از یک  ابژه‌یِ جنسی نمی‌بیند.

جامعه‌ ایرانی جامعه‌ای است که در ناخود‌آگاه‌ تاریخی‌اش تصویری که از برتری و قدرت دارد، تصویری از حرمسراست؛ چرا که در ایران همیشه، داشتن قدرت مساوی بوده با داشتن حرمسرا! ــ و همچنان نیز همین طور است: برتری و توان‌مندی را با داشتن حرمسرا یکی می‌گیرد و فکر می کند که اگر کسی شادان است، اعتماد به نفس دارد، شوق دارد، نالان نیست، پس او همان کسی که حرمسرا دارد و هرشب  در کارِ هم‌خوابگی با زنی تازه و چه بسا با زنانی تازه است!

اپیکور، فیلسوف یونانی در سه یا چهار قرن پیش از میلاد، به مردم گفت که از زندگی لذت ببرید! به قول هوراس شاعر، کارپه دیم۵ و به زبان ما، دَم را غنیمت دان! اما مردم به جای آن که در سخن او اندیشه کنند و مقصود او را دریابند، در ذهنِ خود باغی را تصور کردند که در آن‌جا اپیکور یک دم از هم‌خوابی با زنان و عیاشی باز نمی‌ایستد؛ در همان حالی که او مقصود دیگری داشت؛ او می‌گفت بالاترین لذت کاهش و نیستی درد است و نبودن درد هم معطوف به خردمندی است و خردمندی هم این است که انسان خود را از گزافه‌خواهیِ شهوی، پرخوری، خرافات مذهبی و هراس از مرگ و از حسادت و شهرت‌طلبی برهاند. از دید من، او می‌خواست کم‌تر مرد، و بیش‌تر زن باشد و زندگی را نه از چشم‌اندازِ اراده‌ معطوف به قدرت ببیند.

همین افسانه و فانتزیِ باغ اپیکور را در ایران برای طاهره‌ قره‌العین هم راست کردند؛ زنی که از دید من، محبوب‌ترین و ارزنده‌ترین زن ایرانی است، چرا که او گفت: «ای اصحاب این روزگار از ایام فترت شمرده می‌شود و امروز تکالیف شرعیه یک‌باره ساقط است و این صوم و صلوه‌ کاری بیهوده است…زحمت بیهوده برخویش روا ندارید و زنان خود را در مضاجعت طریق مشارکت بسپارید و در اموال یکدیگر شریک و سهیم باشید که در این امور شما را عقابی و عذابی نخواهد بود»!

به هر حال می‌بیند که مردمی که هرگز حق آن را نداشته‌اند که آزاد و نه بنده، زندگی کنند، نمی‌توانند حرف‌های زنِ زیاده هوشمندی را بفهمند که به آن‌ها می‌گوید شما آزاد هستید؛ نه بهشتی و نه جهنمی در کار نیست، بروید شاد و خندان بدون ترس زندگی کنید؛ زنان‌تان را هم در ‌هم‌خوابگی شرکت دهید. بگذارید که آن ها هم در این کار فعال باشند و از این رابطه لذت ببرند.

اما کلمه‌ آزادی چنان که من دیده‌ام، برای این بحران‌زدگانِ ارگاستیکِ ایرانی، جز طنینِ فساد و تباهی اخلاقی و اباحی‌گری نداشته و آن‌ها را هنوز هم هیستریک و عصبی می‌کند، چرا که آن‌ها، به زنجیرها و به بندگی‌های هزاران ساله‌ خود مأنوس شده‌اند‌ ‌و آرزو و رویا‌هاشان هم مرده. از خوشی وحشت دارند، از خنده و شادمانی دچار احساس گناه می‌شوند و طبیعی است که هر کسی هم که چهره‌یِ مغموم و عبوس نداشته باشد، موجودی است لابد گناه کار!

کسی که مدعی است که آن که از زنان می‌نویسد، در پیِ آن است که ترتیبِ زنان را بدهد، در حقیقت بدون آن که خودش بداند، ذهنیتِ زمختِ توسعه نیافته‌ مردانه‌ خودش را آشکار کرده است؛ همان ذهنیتی که زنان را ضعیف و نیم‌عقل و سست اراده می‌بیند؛ از این رو، درباره‌ آنان همچون یک قیم و سرپرست حرف می‌زند. او فکر می‌کند که زنان چنان سفیه‌ و سست اراده‌‌اند که هر مردی می‌تواند با نوشتن و گفتن چند جمله درباره حقوق زنان، آنان را بفریبد و از راه به در کند.

اینان مردان و زنانی همدستانِ مردان‌اند که مدام می‌خواهند به زنان یادآوری کنند که آن‌ها شایسته‌ آزادی و انتخاب نیستند. این مردها هستند که روی ذهن‌ِ زن‌ها کار می‌کنند و زن‌ها در عوض، موجوداتی منفعل و کنش‌پذیرند و نه فعال و کنش‌گر!

این‌ جماعت از این که زنان آگاه بشوند و  بر سرنوشت و حقوق خود احاطه پیدا کنند، واهمه دارند و در نهان خود هنوز فکر می‌کنند اگر زن در سکس فعال و ارگاسم خواه باشد، لابد پتیاره و زنی هرجایی‌ است.

به قول حافظ از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک! فرض ‌کنیم که اصلاً داستان همین گونه باشد که این جماعت می‌گویند؛ یعنی برخی مردان از حقوق زنان می‌نویسند چرا که می‌خواهند امکان‌هایی برای رابطه فراهم آورند، خب کجای این کار بد است؟ مگر تلاش برای ایجاد رابطه جرم است؟ آن هم از طریق نوشتن درباره‌ مسائلی که به حقوق فردی و اجتماعی زنان مربوط است؟ مگر راهی بهتر از این هم وجود دارد؟ آیا مثلاً باید دنبال زن‌ها راه افتاد و برای‌شان سوت زد و یا باید نشناخته و ندیده مثل پدران و پدربزرگان،‌‌‌ زن‌ها را از مردان دیگری خواستگاری کرد؟ یا این که باید با دروغ، تهدید و ارعاب و اسید به رابطه وادارشان کرد ـــ چنان که در جامعه ایران مرسوم است؟

با این همه، من گمان می‌کنم آن مردی که درخت اندیشه‌اش چندان قد کشیده‌ که می‌تواند به موضوعِ مهمی چون زن و زنان در جامعه بپردازد و در پیرامون آن بیندیشد، بی‌تردید، آن اندازه زن‌فهم و زن‌شناس هم هست که نیازی به آن نداشته باشد که بنشیند و مقاله بنویسد تا مگر زنی را اغفال کند؛ چنین مردی چندان در زندگی خود با زنان گوناگون هم‌کلام و هم‌جوار است که می‌تواند بدون نوشتنِ یک مقاله درباره‌ قتلِ فرخنده هم، زن یا زنان محبوب‌اش را بیابد…

پانوشت‌ها:

۱- برخی مدعی می‌شوند که این آموزه‌ها ربطی به پیامبر و اسلام ندارند؛ در پاسخ به ایشان می‌گویم که از دید جامعه‌شناسی این مهم نیست که این آموزه‌ها و این سخنان به راستی آموزه‌های پیامبر و اسلام‌اند یا خیر؛ بلکه مهم آن است که این آموزه‌ها به مثابه آموزه‌ها و احادیث اسلامی وجود دارند و مناسبات اجتماعی و انسانی ما را تعیین می‌کنند. حال آن که چگونه برساخته شده و به آموزه‌های اجتماعی بدل شده‌اند، خود موضوعی است دگر! ـــ  خیال‌تان را آسوده کنم: هر دین و آموزه‌های‌اش همانی است که در حال رخ دادن است؛ چیزی انتزاعی و خیالین به نام اصل و گوهره‌ دین وجود ندارد.

۲- خستو می‌شوم (اعتراف می‌کنم) که شدت و شمارِ اعمال خشونت‌بار از سوی من به مثابه مرد بیش‌تر و بزرگ‌تر از آن چیزی است که کسی توانسته تصور کند، چرا که من بار سنگینِ همه خشونت‌های اعمال شده‌ قرون و اعصار مردان را در ژرفای وجود خود احساس می‌کنم و از این رو، مسؤولیت همه‌ آن‌ها را نیز می‌پذیرم. مگر نه این که ما کل پدران‌ و  اعمال‌شان را با خود حمل می‌کنیم.

تجارت بزرگ و پر سودی به نام سد سازی،

 

در جهان ساخت سد و آبگیر بر روی رود‌ها و رودخانه‌ها اهدافی را همچون تولید برق،تامین آب شرب،تامین آب کشاورزی و صنعتی و جلوگیری از سیلاب‌ها را دنبال می‌کند که با مطالعات کارشناسی و محیط زیستی‌ ساخته میشود اما متاسفانه در ایران سد هایی بدون در نظر گرفتن آسیب‌های زیادی که به محیط زیست و مردم میزند ساخته شده یا در دست احداث است و فقط تنها انگیزه ساخت آن به خاطر سود کلانی است که نصیب عده‌ای سود جوو میشود.قرار گاه خاتم الانبیأ که زیر نظر سپاه پاسداران است یکی‌ از شرکت هایی است که بدون برگزاری مناقصه بیشتر پروژه‌های عمرانی کشور را در دست دارد مخصوصاً پروژه‌های سد سازی را.

بر طبق آمار برای احداث هر سد به طور متوسط ۲ تا ۴ هزار میلیارد تومان منابع تخصیص مییابد و چند هزار میلیارد تومان هم برای ایجاد شبکه‌های انتقال آب از سازمان مدیریت گرفته میشود بنابر این هر پروژه سد سازی برای این قرارگاه سود خوبی‌ را به همراه دارد و این سود خوب دلیلی‌ شده است که در کشور ۴۰۰ سد و آب بند ساخته شده و هنوز هم بر ساخت آن اصرار می‌ورزند،سد‌های مختلفی‌ که بدون ملاحظات و ارزیابی زیست محیطی‌ ساخته و یا در حل ساخت هستند.یکی‌ از این سد سازی‌های غیر اصولی و غیر کارشناسانه سد گتوند هست که نمونه بارز و روشن سد سازی‌های غیر آگاهانه و غیر مسئولانه است که تاکنون هیچ مسئولی بابت آن مؤاخذه نشده و حتا هیچ مقام دولتی از مجریان این تاره هیچ سالی‌ نکرده‌اند که دلیلش کاملا روشن است.نمونه دیگر از این سد سازی‌ها را در منطق مرکزی ایران شاهد هستیم،این مناطق که تنها ۱۰ تا ۱۲ در سد آب کشور در آن جاری است بیش از ۲۰۰ سد ساخته شده یا در دست احداث است که این نشان دهنده این است که هدف از ساخت سد فقط و فقط کسب در آمد کلان و چپاول سرمای ملی‌ است و نه آبادانی و حفظ محیط زیست و منابع آبی.

قبل از اینکه این گزارش را به اتمام برسانم یک تاریخچه مختصر از شروع سد سازی معاصر در ایران و اثرات مخرب سد‌ها را بر محیط زیست بیان می‌کنم:اولین سد در ایران سد گلپایگان بود که در سال ۱۳۲۳ مورد مطالعه قرار گرفت و پس از عملیاتی‌ شدن در سال ۱۳۳۶ به بهره برداری رسید .تا به امروز ۵۵۴ سد در ایران ساخته شده است که قبل از انقلاب حجم کل سد‌ها ۱۲ میلیارد متر مکعب بود در حالی‌ که طبق آمار دولتی این میزان به ۴۰ میلیارد و ۷۰۰ میلیون متر مکعب رسیده است.

و اما سد سازی‌ها و اثرت آن بر محیط زیست

۱.باعث نبودی کشاورزی و اکوسیستم در مناطق پائین دست سد‌ها میشود.

۲.باعث خشک شدن تالاب ها،رودخانه‌ها و دریاچه‌ها شده که باعث تولید ریزگرد در کشور شده است.برای مثال می‌تونم به هامون،ارومیه،گاوخونی،بختگان اشاره کنم.

۳.تخریب و نابودی جنگل ها(۵ تا ۷ میلیون هکتار)

۴.نابودی چشمه و چشمه سار ها.

۵.تجمع آب در پشت سد‌ها باعث تبخیر حجم زیادی آب شده که مطالعات نشان میدهد این رقم بین ۷ الی ۹ میلیارد متر مکعب و در برخی‌ از مطالعات تا بالای ۱۰ میلیارد متر مکعب در کشور به ثبت رسیده است.آیا به نظر شما نباید به این تجارت که باعث نابودی محیط زیست کشورمان شده پایان داد؟

نوشته شده نادر زندی

حجاب در ایران، آلمان و آمریکا از ۱۲۰ سال پیش تا کنون/مجموعه عکس

 جای جای اینترنت را که بگردید، عکس‌هایی از دهه ۲۰ میلادی یعنی حدود صد سال پیش می‌بینید. (با کلیک روی عکس‌ها، جریانات پوششِ زنان ایرانی در همان‌ سال‌ها را مقایسه کنید.) در عمده‌ی این عکس‌ها لباس زنانی توسط پلیس انداه‌گیری می‌شود، زنانی که هشدار می‌گیرند، جریمه می‌شوند و مورد توهین قرار می‌گیرند. اگر امروز در سواحل آزاد دنیا، زنان با «کم‌ترین لباس» بیشترین امنیت را دارند، هزینه‌ی چنین دستاوردی قبلا با اصرار و روشنگری زنان نسل‌های گذشته «پیش پرداخت» شده. جالب این جاست که هنوز هم ایده‌ی کنترل بر کل جامعه که در حکومت‌های کنترل‌گر پیش از هر چیز به وسیله‌ی «کنترل پوشش زنان» تحقق می‌یابد، تنها با اتکا بر چند اشتباه رایج و عمومی استوار است: «تصور مردم بر این که زنان هر چه پوشیده‌تر باشند امنیت بیشتری دارند، تصور این که پوشیدگی هر چه بیشتر زنان به نفع خود آن‌هاست و تصور این‌که جامعه‌ای با زنان پوشیده‌تر از فحشا به دور است.» مطابق چنین تصوراتی، زنان با هر پوششی در هر صورت گناهکار‌اند و نیاز به توجیه رفتار خود دارند تا دردسر ساز نشوند؛ به ویژه زمانی که خودشان مورد سوء استفاده، مخاطبِ متلک یا توهین قرار گرفته باشند. معادل‌های مختلف ایده‌ی «کرم از خود درخت است» در بیشتر جوامع خود به خود تغییر نکرد. اگر امروز «امنیت در هر شرایطی و با هر نوع پوشش» در بسیاری جوامع پذیرفته شده است، حاصل استمرار، ابتکار و حوصله‌ی زنان در رونمایی از حقیقت و کشف باورهای اشتباه بوده است. حتا زنان مذهبی و پوشیده که در کشورهای آزاد، به لطف فضای آزاد مرسوم در جامعه، با مراقبت کم‌تر، پوشیده‌تر دیده می‌شوند. بسیاری از زنان مسلمان نیز از آزادی دفاع می‌کنند، چرا که برای آنان در سایه‌ی انتخاب رنگارنگ دیگران، حاشیه‌ی امنی ایجاد می‌شود.

برگرفته از صفحه شهروندیار +

11235326_896571183732236_9219683961279132676_n

11235326_896571183732236_92196839612791326076_n

11350553_896571000398921_2005245983109370838_n

11232199_896571220398899_1296616085030341690_o

63458_896571030398918_6116358363633583896_n

11257193_896570973732257_8939837986656989494_o

11350594_896571600398861_8647369085537926729_n

11350636_896572783732076_7230019735198002107_n

18606_896571440398877_4415822397020130903_n

1610933_896571543732200_1948179146399330721_n

11270385_896571570398864_2148425690298646916_o

22399_896600260395995_1720023965867535517_n

بازداشت خودسرانه شهروندان ایرانی به دلیل عدم همکاری با دستگاه امنیتی

اشاره: وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی از برخی از شهروندان ایرانی درخواست می‌کند تا با آن‌ها همکاری امنیتی داشته باشند. این موضوع از زبان برخی از شهروندانی که ملیت ایرانی دارند و در خارج از کشور اقامت دارند، بارها شنیده شده که در زمان سفر به ایران به قصد دیدار خانواده‌هایشان، نیروهای امنیتی وزارت اطلاعات سراغ آن‌ها رفته و پیشنهاد همکاری با وزارتخانه متبوعشان را داده‌اند. «حمید بابایى» یکی از این شهروندان ایرانی است که در این گزارش به پرونده او پرداخته می‌شود. 

 اتهام جاسوسی در مقابل امتناع از همکاری با اطلاعات

به نقل از سایت سودویند «حمید بابایى» ۵ مردادماه ١٣۹٢، پس از ٣ سال و ۷ ماه تحصیل در بلژیک و در حالی که تنها ١ سال تا دفاع از پایان‌نامه دکترای وی باقی مانده بود، به همراه همسرش برای دیدار از والدین و اقوام خود به ایران بازمی‌گردد. اندکی پس از ورود او توسط وزارت اطلاعات دستگیر می‌شود و در دادگاهی ١٠ دقیقه‌اى از سوی قاضى «صلواتى» رییس شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب اسلامی، به تحمل ۶ سال حبس تعزیرى و ۴ سال حبس تعلیقی، به اتهام «جاسوسى و ارتباط با دول متخاصم»، محکوم شد.

«کبری پارساجو»، همسر «حمید بابایی»، در ۱۶ بهمن‌ماه ۱۳۹۲، در گفت و گویی با «روزآنلاین» می‌گوید؛ «او و همسرش برای دیدار خانواده و اقوام به ایران سفر کرده بودند که همسرش به وزارت اطلاعات احضار شد و از او خواستند با وزارت اطلاعات همکاری کند اما او این پیشنهاد را نپذیرفته است.»

همسر این زندانی سیاسی اضافه کرد: «ما حدود سه سال بود که در بلژیک دوره دکترا را می‌خواندیم. در این مدت هم اصلا مسافرت به ایران نداشتیم. برای ده روز آمدیم خانواده‌هایمان را ببینیم و برویم. ۵ روز بعد از آمدن ما به ایران بود که با یک شماره نا‌شناسی با موبایل همسرم تماس گرفتند و از او خواستند به وزارت اطلاعات در تهران مراجعه کند. گفتند صحبت‌هایی داریم. ما پرسیدیم چه صحبتی؟ گفتند سوال و جواب ساده است. همسرم رفت و از او درباره فعالیت‌هایش در خارج از کشور پرسیده بودند، مثلا اینکه شما در جلسه ای، جایی، شرکت کرده‌اید؟ جلو سفارت چند بار شلوغ شده و در میان عده‌ای که شرکت کردند شما هم بودید؟ همسرم گفته بود نه ما نبوده‌ایم و سرمان به درس گرم است.»

 

همکاری یا محرومیت از تحصیل

نیروهای وزارت اطلاعات، «حمید بابایی» را تهدید می‌کنند که اگر با این مجموعه همکاری نکند، همسرش به صورت غیابی از او جدا خواهد شد. همچنین به «حمید بابایی» اعلام می‌کنند که ممنوع‌الخروج شده است. ماموران امنیتی به او پیشنهاد همکاری با این وزارتخانه را داده و اعلام کرده‌اند که «دو راه بیشتر ندارد، یا از دانشجوهای خارج کشور و مخالفان نظام، اطلاعات کلیدی در اختیار این وزارتخانه قرار دهد و یا مانع از ادامه تحصیل وی خواهند شد.»

همچنین «این زندانی سیاسی با شنیدن این تهدید‌ها، فشار‌ها و شکنجه‌های روحی شدید، پاسخ تندی به ماموران داده است، تا جایی که کار به درگیری لفظی شدید کشیده می‌شود.»

به گفته این زندانی سیاسی، «ماموران اطلاعاتی با الفاظ زشت و رکیک به او و همسرش اهانت کرده و سپس وی را به سلول انفرادی بند ٢۴٠ در زندان اوین منتقل کرده‌اند.»

 

اعمال شکنجه‌ و برگزاری دادگاهی تشریفاتی

در مدت زمان بازجویی، بازجویان درخواست مکرر او برای ملاقات و یا تماس تلفنی با همسرش را رد کرده و این زندانی سیاسی را از هرگونه تماس با همسر و والدین محروم کرده اند.

همچنین گفته شده در تمام مدت بازجویی «حمید بابایی»، بازجویان وزارت اطلاعات با الفاظ رکیک و فحاشی سعی در شکنجه روحی این زندانی سیاسی داشته و تلاش کرده‌اند، اتهامات انتسابی و دور از واقعیت را به او نسبت دهند.

به این زندانی سیاسی گفته شده؛ «در تجمعات اعتراضی در آمستردام مقابل سفارت ایران شرکت داشته که این زندانی اذعان می‌کند که این سفارت در شهر لاهه هلند قرار دارد نه در آمستردام.» و همچنین به وی می‌گویند: «همسرش را مجبور کرده‌اند تا از او جدا شود.»

بازجو‌ها برای اعمال فشار بیشتر، از مدارک و اسناد متعددی علیه وی سخن به میان آورده‌اند و به او خاطرنشان می‌کنند؛ «این اسناد تنها در دادگاه افشا می‌شود.» اما در ‌‌نهایت در روز برپایی دادگاه، هیچ مدرکی علیه او افشا نمی‌شود.

سلول محل نگهداری این زندانی سیاسی در مدت بازجویی بسیار کوچک، فاقد تهویه و امکانات بهداشتی لازم بوده است.

در جریان دادگاه این زندانی سیاسی، قاضی اجازه صحبت و دفاع کردن به «حمید بابایی» را نداده و همچنین مدت زمان دادگاه این زندانی سیاسی امنیتی نیز بسیار کوتاه بوده است. گفته شده «حتی اجازه داشتن وکیل از وی سلب شده و به صورت تشریفاتی برای این زندانی، یک وکیل تسخیری در نظر گرفته شده است.»

 

شرایط جان‌فرسا در زندان رجایی شهر

«حمید بابایی» پس از نوشتن نامه تندی به «خدابخشی» دادیار ناظر زندان «اوین» که در واکنش به برخورد توهین‌آمیز ماموران وزارت اطلاعات علیه وی و همسرش نوشته بود، او به بند ۸ زندان اوین، و سپس برای تبعید به انفرادی «اوین» منتقل شد. «خدابخشی» پس از تبعید «حمید بابایی» به انفرادی زندان «رجایی شهر کرج»، او را برخلاف رعایت اصل تفکیک جرائم، به بند یک این زندان انتقال داد.

بند یک زندان «رجایی شهر کرج» از پرجمعیت‌ ترین سالن‌های این زندان است و بیماری‌های پوستی، گوارشی، ایدز، هپاتیت و سایر بیماری‌های واگیردار به وفور در آن مشاهده شده است. این بند مخصوص زندانیان با جرایم سنگین نظیر مته‌مان به قاچاق مواد مخدر و قتل عمد است.

یکی از هم‌بندیان این زندانی سیاسی، درباره انتقالش گفته: «این زندانی به صورت غیرقانونی، از اوین به بند یک رجایی شهر تبعید شده که از خطرناک‌ترین بندهای این زندان است؛ طی یک سال گذشته به دلیل افزایش شکنجه های روحی بر وی توسط مسوولین قضایی، حتی ملاقات حضوری هم به خانواده‌اش نداده اند. درباره مرخصی هم به خانواده‌اش گفته‌اند که حرفش را هم نزنند و حتی با مرخصی درمانی هم موافقت نمی‌کنند.»

 

وعده‌های حسن روحانی برای بازگشت فعالان به ایران 

پیش‌ تر «حسن قشقاوى» اعلام کرده بود که «حسن روحانى» رییس جمهور، از نمایندگان چندین وزارتخانه از جمله وزارت اطلاعات و وزارت امور خارجه خواسته است» کمیته‌اى براى بازگشت فعالان سیاسى خارج از کشور «، براى بازگشت ایرانیان خارج از کشور تشکیل دهند.

معاون وزیر امور خارجه گفته بود که علت برنگشتن بعضى از ایرانی‌ها» القائات اپوزیسیون در خارج از کشور «است.

همچنین این مقام مسوول گفته: «به عقیده من بسیارى از این ترس‌ها خودساخته است. این ترس هیچ ریشه‌اى ندارد.»

 

بیانیه‌ها و موضع‌گیری‌ها در خصوص بازداشت حمید بابایی

دو دانشگاه در «بلژیک»، با انتشار بیانیه‌ای، خواهان تجدید دادرسی و آزادی فوری این دانشجوی ایرانی مقطع دکترای دانشگاه «لیژ بلژیک» شده‌اند که ماه‌هاست در ایران زندانی است.

سازمان «عفو بین‌الملل» نیز در بیانیه‌ای خواستار آزادی این زندانی سیاسی شده است.

همچنین برای آزادی و حمایت از این زندانی سیاسی امنیتی در طی این مدت، آکسیون‌های مختلفی برگزار شده است.

 

جمهوری اسلامی و قوانین و تعهدات بین‌المللی

جمهورى اسلامى ایران از سال ١۹۷۶، به «میثاق بین‌المللى حقوق مدنى و سیاسى» ملحق شده و مطابق با ماده ۹ این میثاق، متعهد به «حفاظت از شهروندان در مقابل سلب آزادى و بازداشت خودسرانه» و متعهد به «برگزارى دادگاه عادلانه در اسرع وقت براى افراد بازداشت شده» است.

و نیز ماده ۴ «کنوانسیون منع شکنجه» که با توجه به ماده ۵ «اعلامیه جهانى حقوق بشر» و ماده ٧ «میثاق بین‌المللى حقوق مدنى و سیاسى»، در خصوص «ممنوعیت اعمال شکنجه یا رفتار‌ها و مجازات‌هاى بی‌رحمانه، غیرانسانى یا ترذیلى نسبت به افراد»؛ جمهورى اسلامى ایران متعهد به اجراى مفاد آن است؛ جمهورى اسلامى ایران را موظف مى‌کند که «کلیه اشکال شکنجه در قانون جزاى آن کشور، عنوان مجرمانه داشته باشد و با تعیین مجازات‌هاى متناسب با طبع سنگین این جرایم، ارتکاب این‌گونه بزه‌ها را قابل مجازات اعلام کند.»

با تمام تعهداتی که جمهوری اسلامی در ساحت بین‌المللی دارد، حاکمیت اسلامی همچنان خود را متعهد به اجرای دقیق و حتی حداقلی این مجموعه قوانین جهان‌شمول ندانسته و موارد نقض حقوق شهروندان ایرانی را به صورت سیستماتیک ادامه می‌دهد.

منبع

سودویند

تهیه گزارش : آرون عسکری

نقض حقوق بشر توسط عاملان بیت رهبری سپاه پاسداران ،

Reza Amiri

سهم من از ثروت ملی‌ کجاست این روزها که هیاهویی برای توافقات هسته‌ای در میان سران حکومت و مردم به راه افتاده که انگار تمام مشکلات مردم و این سرزمین پایان یافته است غافل از این که مردمانی در این سرزمین وجود دارد که حتا شاید معنی واژه هسته‌‌ای را هم ندانند و یا شاید آنقدر مشکلات دارند که برای آنان مهم نباشد که چه اتفاقاتی در سطح بین‌المللی برای ایران رخ  میدهد اما سهم این قشر از جامعه از ثروت ملی‌ کجاست آقایانی که گلوی خود را برای بی‌ عدالتی در منطقه پاره می‌کنید ,می‌خواهم شما را با پدیده کثیف و شنیع فاحشه گری در ایران آشنا کنم هر چند که خود شما کاملاً با آن اشنا و به آن واقف هستید ،این روزها مطمئنا به گوش همه مردم و مسولین رسیده که در شهرهای مذهبی‌ ایران چه اتفاقاتی میفتد کار به جایی رسیده که سایت‌ها  و روزنامه‌ها شهرهای مذهبی‌ ایران را از جمله مشهد را فاحشه خانه جهان تشیع مینامند و در آن درج شده نماز سکس و پارک آبی ،و بدتر از آن این است که زنان این سرزمین برای تامین مخارج زندگی‌ خود مجبور به تان فروشی می‌شوند تا جایکه تن‌ به سکس گروهی میدهند و زائران کشورهای دیگر دختران ایرانی‌ را بازیچه دست خود قرار داده و حتا از او عکس میگیرند و در فضای مجازی پخش میکنند ،

جا دارد مسولین این سرزمین که همان روحانیون و سرداران سپاه که روز به روز فربه تر میشوند و گلوی خود را برای حفظ ناموس و ایرانی‌ پاره میکنند گفت کاش ذره ای انسانیّت  در وجودتان بود و زنان این سرزمین را هم مثل خواهران و مادران خود میپنداشتید  و ثروت ملی‌ این سرزمین را در حلقوم دیگر کشورها نمیریختید .

پدیده روسپیگری یک امر طبیعی هست و در همه جای دنیا وجود دارد اما همان هم در چهار چوپ قانونی‌ خود می‌باشد تا به شخص روسپی اچحاف  نشود، اما چرا باید تاسف خورد که زنان ایرانی‌ هم مجبور به تن‌ فروشی می‌شوند .

دلیل آن واضح است کشور ایران اگر ثروت ملی‌ به طور عادلانه تقسیم شود مطمئنا هیچ زن ایرانی‌ مجبور به تن‌ فروشی نمیشود ،ناگفته پیداست هیچ زنی‌ برای هوس حاضر به خوابیدن با مردان مختلف در شبانه روز نیست مگر از روی  نیاز باشد که تن‌ به چنین کاری دهد کاملاً پیداست که در جامعه آنقدر مشکلات اقتصادی زیاد شده که حتا زنان

شوهر دار هم مجبور به چنین کارهایی  میشوند ،آخوندها و سپاهیان و دلواپسانی که نگران توافق هسته‌‌ای هستید و نگرانید که مبادا دشمن به شمانفوذ کند جا دارد کمی‌ کلاه خود را بالاتر بگذارید که هرچند این هوچی گریها هم به خاطر حفظ منافع ملی‌ نیست بلکه حفظ موقعیت خودتان مهم می‌باشد چرا که شما و اربابانتان  از وجود همین تحریمها نان میخورید و پولهای باد آورده به دست می‌آورید و ذره‌ای برایتان مهم نیست که چه بر سر دختران این سرزمین آمده است ،حتما با خود می‌گویید که این از زیاده خواهی‌ آنها است که تن‌ به این گونه کارها میدهند ،چگونه است که شما و اطرفیانتان در بهترین شرایط زندگی‌ می‌کنید تمام ثروت این سرزمین را چپاول می‌کنید اما ذره‌ا‌ی احساس زیاده خواهی‌ به شما دست نمیدهد و آن را حق خود میدانید اما این قشر از جامعه یعنی زنان و دختران که برای امرار معأش مجبور به چنین کارهایی میشوند را زیاده خواه می‌نامید شرم بر چنین حکومت ضدّ بشری که خود را حامی‌ مظلومان جهان میداند

و رهبر آن خود را ولی‌ فقیه و ولی‌ امر مسلمین بر روی زمین میداند اما در کشور خود باعث این همه تبعیض و اچحاف میشود .

رضا امیری

اقلیت‌های اتنیکی و مذهبی؛ قربانی استانداردهای دوگانه در اطلاع‌رسانی

روزنامه‌نگاری حقوق بشری؛ شرایط زندانی مهم است یا سیاسی‌کاری؟

اقلیت‌های اتنیکی و مذهبی؛ قربانی استانداردهای دوگانه در اطلاع‌رسانی

در پرداختن به مساله اقلیت‌های اتنیکی و مذهبی در ایران، یکی از نکات قابل توجه تبعیض در اطلاع‌رسانی درباره مشکلات و مسایل این اقلیت‌هاست. این تبعیض را در قیاس با اطلاع‌رسانی درباره مسایل مرتبط با اکثریت و در میزان و محتوای اخبار منتشر شده درباره اقلیت‌ها می‌توان دید.

حساسیت سیاسی و مشکلات ساختاری در مناطق محل زندگی اقلیت‌ها و البته محدودیت‌های قانونی اعمال شده بر این اقلیت‌ها و میل به مقاومت در برخی از جریان‌های اقلیت موجب می‌شود همیشه خبری از آنان برای انعکاس در رسانه وجود داشته باشد؛ اما در عمل لحاظ کردن برخی خطوط قرمز نانوشته موجب می‌شود علاوه بر رسانه‌های داخل که محدودیت‌های زیادی برای کار خبری آزاد دارند، در رسانه‌های اپوزیسیون و یا مستقل خارج از ایران هم عموما پرداختن به اخبار اقلیت‌ها تناسبی با میزان خبرهای واقعا موجود مربوط به آن‌ها نداشته باشد و محتوای اخبار آن‌ها هم در مواردی بازتاب‌دهنده یک نگاه کلیشه‌ای باشند که محصول آمیزش ناسیونالیسم آریایی و حکومت‌داری اسلامی/شیعی است.

خط قرمز‌های نانوشته اما موثر در فضای واقعی، چیزی است که اصل ضرورت «حفظ وحدت ملی و پرهیز از دامن زدن به علایق قومی» خوانده می‌شود. به این ترتیب این تصور که خبر رسانی مرتب و مسوولانه از محرومیت‌ها یا مشکلات مناطقی مثل کردستان یا بلوچستان می‌تواند موجب تشدید علایق واگرایانه در این مناطق شود، اخبار ستم به آن‌ها را به حاشیه می‌راند. فراموش نکنیم که قوانین داخلی ایران با رسمیت بخشیدن انحصاری به زبان فارسی و برتری بخشیدن به مذهب شیعه و تحمیل برخی محدودیت‌های قانونی بر اقلیت‌ها، بستر لازم برای اعمال این تبعیض‌ها را فراهم می‌کنند.

اما حوزه‌ خاصی از خبر رسانی که جهت‌گیری غیر حرفه‌ای و تبعیض‌آمیز رسانه‌ها در بازتاب اخبار مربوط اقلیت‌های ایرانی را بیش از هر حوزه دیگری آشکار می‌سازد، حوزه زندانیان سیاسی/عقیدتی است. استاندارد دوگانه رسانه‌ها در این حوزه خاص بیش از هر حوزه دیگری نمایان می‌شود. زندانیان سیاسی/عقیدتی اقلیت در واقع آن بخشی از جامعه اقلیت هستند که سیستم امنیتی و قضایی می‌خواهد به عنوان شاهدی بر درستی نگرانی‌های امنیتی‌اش به همه‌گان نشان دهد و متاسفانه در روند اطلاع‌رسانی نیز برخی از رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران همین نگاه را پذیرفته و آن را در کارشان بازتاب می‌دهند.

دستگاه قضایی جمهوری اسلامی، دستگاهی سیاسی و از لحاظ قضایی نامعتبر است؛ زیرا در پرونده‌های سیاسی، عقیدتی و حقوق بشری قضات با انگیزه‌های سیاسی و بر اساس خواست و نظر دستگاه‌های امنیتی رای صادر می‌کنند. دستگاه امنیتی این نظام نیز نه یک سازمان مدرن اطلاعاتی که دستگاه سرکوب و حذف مخالفان و منتقدان است.

عدم تردید در درستی گزاره بالا قاعدتا باید موجب ‌شود ناظران سیاسی، فعالان حقوق بشر و روزنامه‌نگاران ایرانی هنگام گفت‌وگو و نوشتن و یا اطلاع‌رسانی درباره متهمان و یا محکومان پرونده‌های سیاسی، به اصل برائت توجه کنند و علاوه بر دفاع از حقوق بنیادین هر متهمی ـ فارغ از جرمی که مرتکب شده است ـ بر بی‌گناهی متهمان و غیر حقوقی بودن اتهامات در این نوع پرونده‌ها تاکید کنند.

این اشاره و یادآوری از آن رو اهمیت دارد که متهمان سیاسی و عقیدتی گاه حتی بر اساس قوانین موجود (عادلانه یا ظالمانه) جرمی مرتکب نشده‌اند و لذا دفاع از آن‌ها همچون متهمانی بی‌تقصیر و اطلاع‌رسانی فوری درباره وضعیت‌شان، بدون درنظر گرفتن باورهای سیاسی آن‌ها، اهمیت مضاعف می‌یابد.

به نظر می‌رسد هرچند عموم روزنامه‌نگاران و فعالان ایرانی حقوق بشر در درستی مفروض نخست این نوشته تردید نداشته باشند؛ اما چنان‌که اشاره شد باورهای سیاسی، وابستگی‌های سازمانی و یا روش‌های مبارزاتی برخی از زندانیان و محکومان سیاسی/عقیدتی اقلیت، روزنامه‌نگاران و فعالان را متاثر کرده و در گفتگو و یا اطلاع‌رسانی درباره ایشان، از اصل اطلاع‌رسانی بدون تبعیض و آزادانه عدول می‌کنند و این متهمان را همچون مجرمانی می‌نگرند که جرمی مرتکب شده‌اند و باید مجازات شوند.

جدای از برخی محکومان شناخته نشده و فاقد سابقه فعالیت سیاسی که به جاسوسی متهم می‌شوند و البته از حق محاکمه شدن در یک دادگاه عادلانه محروم بوده‌اند و عموما قربانی این نگاه غیرحرفه‌ای و تبعیض‌آمیز می‌شوند، چنان‌که اشاره شد اکثریت مطلق قربانیان استانداردهای دوگانه در اطلاع‌رسانی، فعالان سیاسی/مدنی متعلق به اقلیت‌های اتنیکی و مذهبی هستند. البته همیشه صرف تعلق زبانی یا هویتی به یک اقلیت اتنیکی یا تعلق مذهبی به یک جامعه دینی موجب سوظن اصحاب رسانه نمی‌شود و این حوزه و شیوه فعالیت و علایق سیاسی یا عقیدتی متهم اتنیکی و مذهبی است که او را به صف مظنونان می‌راند.

بهاییان را باید از نخستین قربانیان اطلاع‌رسانی با استانداردهای دوگانه دانست. برای مدتی طولانی از محکومان زندانی و یا اعدامی بهایی در محافل و یا رسانه‌های اپوزیسیون و مستقل اسمی برده نمی‌شد و در صورت اسم برده شدن، یا جاسوسی آن‌ها برای اسراییل مفروض دانسته می‌شد و یا با تردید و اگر و اما در مورد احتمال بی‌گناهی و ناعادلانه بودن روند دادگاهی آنان اظهار نظر می‌شد. بهاییان البته به تدریج و در سال‌های اخیر از این لیست سیاه خارج شدند و اکنون کم‌تر ایرانی خارج از حلقه حاکمیت فعلی، در بی‌گناهی مطلق محکومان بهایی زندانی، حتی برابر با قوانین ایران، تردید دارد.

اما این بدبینی، هنوز عموم زندانیان سیاسی و عقیدتی متعلق به اقلیت‌های اتنیکی کرد، عرب و بلوچ و اخیرا ترک و یا اقلیت سنی مذهب در ایران را شامل می‌شود. بدبینی که باعث می‌شود بخشی از فعالان حقوق بشر و روزنامه‌نگاران نیز با فراموش کردن اصل برائت و این‌که این متهمان نیز از حق دادگاهی شدن در یک دادگاه عادلانه بی‌بهره بوده‌اند، در سخن گفتن از این دسته از زندانیان، آرا نامعتبر دستگاه قضایی و ادعاهای مضحک دستگاه امنیتی سرکوب درباره این زندانیان را معتبر تلقی کنند.

پرسش اینجاست که با چه معیاری و بر اساس چه شواهدی مدعا و احکام یک نظام قضایی رسوا درباره متهمان سیاسی اقلیت پذیرفته می‌شود؟ آیا متهمان مورد اشاره در یک روند دادرسی عادلانه محکوم شده بودند؟ به وکیل دسترسی آزادانه داشته‌اند؟ شکنجه نشده‌اند؟ نکته مبهم همین‌جاست. همین گروه از روزنامه‌نگاران عموما می‌پذیرند که فقدان استقلال و بی‌طرفی قوه قضاییه و سابقه منفی جمهوری اسلامی ایران در نقض برنامه‌ریزی شده و نظام‌مند حقوق بشر و اعمال فشار و شکنجه در اخذ اعترافات، ادعاهای حکومت در پرونده‌های فوق را بی‌اعتبار می‌کند.

اما غلبه گفتمان حاکمیت در این حوزه و انطباق نگرانی‌های اپوزیسیون و برخی روزنامه‌نگاران مستقل (که قاعدتا نباید نگرانی‌های سیاسی بر کارشان تاثیر بگذارد) با حکومت جمهوری اسلامی درباره اقلیت‌ها و توهمی که از اهداف و نیات پنهانی‌ آن‌ها دارند، موجب می‌شود حکم و نظر این دادگاه‌ها هنگامی که نوبت به بی‌پناهان، دیگری‌ها و به طور کلی به یک فعال حقوق اقلیت‌ها می‌رسد معتبر تلقی شده و گفته شود «هیجان زده نشوید … با دفاع از مجرمان برای بی‌گناهان مشکل درست نکنید یا در جهت خلاف توسعه ایران گام برندارید».

این بدبینی‌ها گاه چنان شدید می‌شود که  مثلا یکی از روزنامه‌نگاران برجسته ایرانی می‌نویسد که کسانی که اهواز را “الاحواز” می‌خوانند و آذربایجان را “آزربایجان” می‌نویسند مسوول انفجارها و بمب‌گذاری‌های گاه و بیگاه در خطوط نفت خوزستان هستند. این بدبینی افراطی که موجب خبررسانی غیرمنصفانه درباره اقلیت‌ها می‌شود به دو علت اصلی برمی‌گردد.

عامل نخست توهم آگاهی داشتن از اهداف و نیات گروه‌های اقلیت است. بر این مبنا، اقلیت‌های اتنیکی کرد و عرب و بلوچ و اخیرا ترک (در معنای سیاسی اقلیت) همه دنبال کشور مستقل خود بوده و همه متهمان ‌آنها هم کسانی هستند که برای این هدف جنگیده یا با دشمنان همکاری کرده‌اند. زندانیان عقیدتی سنی مذهب همه‌گی سلفی جهادی هستند و با القاعده همراه و هم‌فکر بوده و آماده کشتن دیگران هستند. به این ترتیب صحت داگاهی در مورد ایشان برای این دسته از روزنامه‌نگاران از ابتدا محرز است.

عامل دوم هم درک نادرست از عمل سیاسی و تعریف غلط از زندانی سیاسی است. این گروه از روزنامه‌نگاران معتقدند بسیاری از زندانیان سیاسی که گفته می‌شود با انگیزه و اهداف سیاسی علیه جمهوری اسلامی یا هر نظام سیاسی دیگر مرتکب اعمال خشونت‌آمیز و واقعا مجرمانه شده‌اند را نمی‌توان و نباید زندانی سیاسی خطاب کرد. با همین مقدمات، این‌ گروه از فعالان رسانه، زندانیان سیاسی اقلیت را که ابتدا مسلح و خراب‌کار فرض می‌کنند، از شان زندانی سیاسی بودن ساقط می‌کنند و سپس احکام قضایی دادگاه‌ها درباره این خلافکاران را معتبر تلقی کرده و به چرخه باطل عدالت در ایران در این چارچوب یاری می‌رسانند.

این گروه فکر می‌کنند تنها کسانی را که به دلیل فعالیت‌های سیاسی مسالمت‌آمیز به زندان جمهوری اسلامی افتاده‌اند باید زندانی سیاسی خواند و هر کسی را که برای پیگیری علایق سیاسی و یا تامین اهداف سیاسی خود اقدام به فعالیت خشونت‌آمیز و یا غیرقانونی کرده باشد را باید مجرم عادی خطاب کنند.

در قوانین ایران جرم سیاسی تعریف نشده است و تنها موادی در قانون مجازات اسلامی وجود دارد که به اقدام علیه امنیت ملی/محاربه و یاغی بودن برمی‌گردد و مواردی که ذیل آن‌ها تعریف شده است، عموما همان مواردی است که در بیشتر کشورهای دموکراتیک دنیا یا اصولا جرم نیست و یا جزو جرایم سیاسی تعریف شده است.

زندانی سیاسی در معنی درست خود، شخصی است که جرمی سیاسی مرتکب شده و جرم سیاسی یعنی عملی قانونا مجرمانه که با انگیزه‌ها و اهداف سیاسی صورت گرفته است. به این ترتیب هم کسی که علیه نظام سیاسی مستقر دست به اسحله می‌برد مجرم سیاسی است و هم کسی که علیه نظام سیاسی اقدامات خراب‌کارانه انجام می‌دهد.

آمریکا اسناد جدید منتشر کرد : پیام محرمانه خمینی به کارتر

بی بی سی : سه روز از به گروگان گرفته شدن دیپلمات‌های آمریکایی در تهران می‌گذشت که  خمینی عده‌ای دانشجو را در قم دور خود جمع کرد تا به آن‌ها درباره «توطئه‌های آمریکا» بگوید و هشدار بدهد که مراقب باشند که آمریکا برای نابود کردن انقلاب «نظامی نمی‌آورد اینجا. آمریکا نویسنده می‌آورد اینجا، آمریکا گوینده می‌آورد.»

 
رهبر ایران دو روز پیش از آن، آمریکا را «شیطان بزرگ» خوانده و از اقدام «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» در تسخیر «لانه جاسوسی» حمایت کرده بود. حالا زمان آن فرا رسیده بود که طی نطقی دیگر به ملت اطمینان دهد که «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند.»
 خمینی چهارشنبه ۱۶ آبان در نطقش اعلام کرد: «همه ملت ما دشمن شماره یک خودش را امروز آمریکا می‌داند، برای اینکه دشمن شماره یک ما (شاه) را برده آمریکا نگه داشته. آن وقت که او (شاه) بود هم دشمن شماره یک ما آن‌ها (آمریکایی‌ها) بودند.»

مخاطبان جوان  خمینی و مردم ایران اما خبر نداشتند که حدود یک سال پیش از آن، رهبر انقلاب در پشت صحنه با‌‌ «دشمن شماره یک» تماس گرفته بود تا مستقیما از جیمی کار‌تر بخواهد: «به ارتش توصیه کنید از بختیار اطاعت نکند».
بنا بر اسنادی که به تازگی در آمریکا از حالت طبقه بندی خارج شده است، رهبر انقلاب چند روز پیش از آنکه از نوفل لوشاتو به تهران برگردد – در روز ۲۷ ژانویه ۱۹۷۹ (هفتم بهمن۱۳۵۷) – به دولت کار‌تر پیام شخصی محرمانه‌ای می‌فرستد که در آن از یک طرف به طور تلویحی تهدید به اعلان جهاد می‌کند و از طرف دیگر دست دوستی و همکاری به سوی کار‌تر دراز می‌کند.
در آن روزهای پرالتهاب،  خمینی در برابر آمریکا لحن ملایمی اتخاذ کرده بود. او برای بازگشت به ایران، جلوگیری از کودتای احتمالی ارتش (که به روایت هوادارانش به شدت از آن بیم داشت)، ‌کنار زدن دولت شاپور بختیار و سرنگون کردن حکومت شاهنشاهی باید با آمریکا مدارا می‌کرد. در آن مقطع حساس، تعامل و نه تقابل با آمریکا می‌توانست او و یارانش را به مقصد برساند، حتی اگر تعامل به معنای ابراز دوستی نسبت به دولت کار‌تر و تاکید بر اشتراک منافع با آمریکا باشد.آیت الله خمینی وعده می‌دهد: «شما خواهید دید که ما با آمریکایی‌ها هیچ دشمنی خاصی نداریم و شما خواهید دید که جمهوری اسلامی که مبتنی بر فلسفه و قوانین اسلامی است چیزی به غیر از (حکومتی) بشردوست نخواهد بود و به آرمان صلح و آرامش تمام بشریت کمک خواهد کرد.»
در گذشته در برخی کتاب‌ها و مقالات به این پیام تاریخی اشاره‌ای کلی شده بود، اما متن کامل و رسمی سند به تازگی در آمریکا از حالت محرمانه بیرون آمده است.
کانال یزدی-زیمرمن
آمریکا در روزهای بحرانی انقلاب عمدتا از دو کانال با اردوی آیت الله خمینی در تماس مستقیم بود: در تهران از طریق آقایان محمد بهشتی و مهدی بازرگان و در فرانسه از طریق ابراهیم یزدی، دستیار آیت الله خمینی که سال‌ها در تگزاس زندگی کرده و از طریق دوستانی چون پروفسور ریچارد کاتم با وزارت امور خارجه آمریکا در تماس بود.
در اسناد منتشر شده از ارتباط محرمانه‌ای که واشنگتن با آیت الله خمینی در فرانسه برقرار کرده بود با نام کانال یزدی-زیمرمن یاد شده است. وارن زیمرمن از دیپلمات‌های ارشد سفارت آمریکا در فرانسه بود و دست کم پنج بار در نوفل لوشاتو با ابراهیم یزدی دیدار کرد. این دو نفر، صبح‌ها در یک مهمانخانه کوچک که حدود یک کیلومتر از ویلای آیت الله خمینی فاصله داشت بی‌سر و صدا دیدار و تبادل نظر و پیام می‌کردند.صفحه اول از گزارش شش صفحه‌ای سفارت آمریکا در پاریس که متن پیام آیت الله خمینی در آن مندرج است
ابراهیم یزدی البته در گذشته هم با مقامات وزارت خارجه آمریکا تماس‌هایی داشت، اما دیدارهای وی با زیمرمن در مقطعی بسیار حساس انجام می‌شد و از آنجا که با اطلاع کامل آیت الله خمینی بود و به عنوان رابط وی با آمریکا عمل می‌کرد، از اهمیت زیادی برخوردار است.
اسناد نشان می‌دهد که کانال یزدی-زیمرمن از روز ۱۵ ژانویه ۱۹۷۹ (۲۵ دی ۱۳۵۷) ‌ رسما فعال بوده است، دقیقا یک روز پیش از آنکه شاه ایران را ترک کند. یکی از اولین درخواست‌های آقای یزدی از طرف آمریکایی برنامه دقیق سفر شاه بوده است که واشنگتن از ارائه آن طفره می‌رود.
پیام مستقیم آیت الله خمینی به دولت کار‌تر در جریان پنجمین دیدار به دیپلمات آمریکایی ابلاغ می‌شود، در شرایطی که شاه ایران را ترک کرده بود و اداره کشور به شاپور بختیار و ارتش سپرده شده بود. نخست وزیر هم با بستن فرودگاه‌ها مانع از بازگشت آیت الله خمینی شده بود.
این پیام حدود ساعت ۱۰ صبح به وقت محلی توسط یزدی به زیمرمن ابلاغ شده است. بنا بر سند مذکور، آیت الله خمینی به طور صریح از دولت کار‌تر می‌خواهد که از نفوذش برای تجدید نظر در موضع ارتش استفاده کند، چرخشی که به گفته رهبر انقلاب، منافع آمریکا را هم تامین خواهد کرد.
آیت الله خمینی در پیام خود می‌گوید: «فعالیت‌ها و اقدامات بختیار و رهبران کنونی ارتش برای مردم ایران زیان بار است اما برای دولت آمریکا زیان بار‌تر است، به 
 
خصوص برای آینده آمریکایی‌ها در ایران. این فعالیت‌ها می‌تواند باعث آن شود که دستورات جدیدی در ایران صادر کنم.»
 
وی می‌افزاید: ‌«توصیه می‌شود که شما به ارتش توصیه کنید که از بختیار اطاعت نکند و این فعالیت‌ها را متوقف کند.»
 
بنا بر این سند، ابراهیم یزدی پیام را کلمه به کلمه به فارسی نوشته بود و «در حالی که پیام را برای زیمرمن می‌خواند ترجمه می‌کرد.»
 
آیت الله خمینی گفته بود: «اگر بختیار و و رهبران فعلی ارتش دخالت در امور را متوقف کنند، ‌ما مردم را آرام خواهیم کرد و این باعث خواهد شد که به آمریکایی‌ها (در ایران) آسیبی وارد نشود.»
 
یکی از مهم‌ترین نگرانی‌های دولت آمریکا امنیت جانی هزاران مستشار نظامی و شهروند عادی‌اش در ایران بوده که بنا بر پیام آیت الله خمینی در صورت همراه شدن واشنگتن با انقلاب جانشان به خطر نمی افتاد.
 
شاید به خاطر یک چنین تضمین‌هایی بود که در روز پیروزی انقلاب، آقایان محمد بهشتی و ابراهیم یزدی ژنرال فیلیپ گست، بلندپایه‌ترین مقام نظامی آمریکا در ایران (رئیس هیئت مستشاران نظامی) و ۲۶ نفر از پرسنل نظامی آمریکا را از زیرزمین ستاد کل ارتش شاهنشاهی که چریک‌های مسلح به آن حمله کرده بودند بیرون آوردند و صحیح و سالم به سفارت تحویل دادند.
 
 
از قضای روزگار‌‌‌‌ همان روزی که ابراهیم یزدی، پیام شخصی آیت الله خمینی را به واشنگتن ابلاغ کرد، داماد سابقش شهریار روحانی – که به عنوان نماینده و سخنگوی  خمینی در آمریکا فعال بود – به دیدار مقامات ارشد وزارت خارجه رفته بود.
 
بنا بر اسناد منتشر شده، آقای روحانی هم از طرف آمریکایی خواسته بود که نگذارد ارتش به ویژه گارد شاهنشاهی مانع از بازگشت رهبر انقلاب به ایران شود که این موضوع توسط سایرس ونس، وزیر خارجه به کاخ سفید اطلاع داده می‌شود.
 
آقای روحانی در پایان گفتگو‌هایش که حدود یک ساعت و نیم طول کشید سه دلیل می‌آورد که انقلاب ایران دموکراتیک است و به نظامی دیکتاتوری منجر نخواهد شد: «اول، رهبری انقلاب را شخصیتی صاحب کرامت برعهده دارد که قدرت را در دست نخواهد گرفت و مانند لنین و مائو تسه‌تونگ ماهیت دموکراتیک مبارزه را تغییر نخواهد داد.»
 
«دوم، ‌رهبران دینی به نقش خود به عنوان پل ارتباطی بین دولت و مردم ادامه خواهند داد تا سیاست‌های دولت را برای مردم و خواسته‌های مردم را برای دولت توضیح بدهند تا ارتباط آن‌ها قطع نشود.»
 
«سوم، ‌ویژگی‌های دموکراتیک انقلاب آنقدر عمیق است و چنان در جامعه ایران تثبیت شده که نیروی نظامی و یا عمل متقابل دیگری نمی‌تواند آن را تحریف کند.»
 
این انقلابیون جوان در غرب تحصیل کرده که در مقاطع حساس و بحرانی به عنوان پل ارتباطی آیت الله خمینی با آمریکا عمل کردند و در مذاکرات حساس پشت پرده که مانع از خونریزی بیشتر و احتمالا جنگ داخلی در ایران شد، پیش بینی نمی‌کردند که پس از تاسیس جمهوری اسلامی به خاطر‌‌‌‌ همان تماس‌ها با «شیطان بزرگ» به سستی یا حتی خیانت متهم و به سرعت از گردونه قدرت کنار گذاشته شوند.
 
عمق خصومت آیت الله خمینی با آمریکا و شیوه حکومتش هم بعد از اشغال سفارت و آغاز آنچه انقلاب دوم خواند برای دولت کار‌تر در عمل روشن شد.
 
یک روز بعد از اشغال «جاسوسخانه»،  خمینی در قم اعلام کرد: «توطئه‏ هاى زیرزمینى در همین سفارتخانه‏‌ها که هست دارد درست مى ‏شود، که مهمش و عمده ‏اش مالِ شیطان بزرگ است که آمریکا باشد.»
 
رهبر انقلاب افزود: «نمى‏ شود بنشینید و آن‌ها توطئه‏ شان را بکنند. یک وقت ما بفهمیم که از بین رفت یک مملکتى، و با حرفهاى نامربوطِ دمکراسى و امثال ذلک ما را اغفال کنند که مملکت دمکراسى است، و هر کسى حق دارد در اینجا بماند، هر که حق دارد توطئه بکند. این حرفهاى نامربوط را باید کنار گذاشت.»

Copyright © 2015 radiopars.org Designed by Arman Charostaei.